موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #1911
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از ژرفاي آن غرقاب

    شب تاريك و « بيم موج » و گردابي چنين هائل
    كجا دانند حال ما « سبكباران ساحل ها »
    ((حافظ ))
    ***
    در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز،
    حافظ را
    تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود !
    ما، اينك از اعماق آن گرداب،
    از ژرفاي آن غرقاب،
    چنگال توفان بر گلو،
    هر دم نهنگي روبرو،
    هر لحظه در چاهي فرو،
    تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته،
    در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته،
    ***
    صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،
    با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته،
    هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛
    سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را :
    - (( ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! ))

  2. #1912
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از اوج

    باران، قصيده واري،
    - غمناك -
    آغاز كرده بود.
    مي خواند و باز مي خواند،
    بغض هزار ساله ي درونش را
    انگار مي گشود
    اندوه زاست زاري خاموش!
    ناگفتني است...
    اين همه غم؟!
    ناشنيدني است!
    ***
    پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
    گفتند: اگر تو نيز،
    از اوج بنگري
    خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!

  3. #1913
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اي مرغ آفتاب!
    زنداني ديار شب جاودانيم
    يك روز، از دريچه زندان من بتاب
    ***
    مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
    بي وحشت از تبر
    در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
    با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
    خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
    گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
    سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
    اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
    ***
    اي مرغ آفتاب!
    از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
    دست نسيم با تن من آشنا نشد
    گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
    وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
    وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
    ***
    اي مرغ آفتاب!
    با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،
    آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،
    گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
    تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
    با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
    شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.
    من بي قرار و تشنه ي پروازم
    تا خود كجا رسم به هر آوازم...
    ***
    اما بگو كجاست؟
    آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
    يك دم به كام دل
    اشكي توان فشاند
    شعري توان سرود؟

  4. #1914
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بوسه و آتش

    در همه عالم كسي به ياد ندارد
    نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند
    تنها با يك ترانه در همه ي عمر
    نامش اينگونه جاودانه بماند
    ***
    صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد
    نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد
    بانگ: هزار‌آفرين! زهرجا بر شد
    شور و سروري به جان مردم بخشيد
    ***
    نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار
    مشعل شب هاي رهروان فداكار
    شعله بر افروختن به قله كهسار
    بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار
    ***
    خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!
    شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!
    هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد
    هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!
    ***
    ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست
    كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست
    ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار
    خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست
    ***
    روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار
    خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار
    ما همگي " سوي سرنوشت" روانيم
    زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"
    ***
    "هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد
    بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد
    بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد
    آتش او را به قله ها برسانيد

  5. #1915
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
    بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
    بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"
    حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
    ***
    بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم
    بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم
    بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
    بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
    ***
    بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه
    خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
    بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
    يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
    ***
    بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي
    شايد نماند فرصت ديدار ديگري
    آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست
    غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
    ***
    بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين
    امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است
    جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
    بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...
    ***
    اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور
    مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
    مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
    مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
    ***
    درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
    خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
    ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -
    با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

  6. #1916
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پس از باران

    گل از تراوت باران صبحدم، لبريز
    هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز
    صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار
    كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز
    هزار چلچله در برج صبح مي خوانند
    هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز
    به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست
    روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز
    مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است
    فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز
    ببين در آينه ي روزگار نقش بلا
    كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز
    چگونه درد شكيبايي اش نيازارد
    دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

  7. #1917
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پس از مرگ بلبل

    نفس مي زند موج ...
    ***
    نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،
    پس مي زند موج .
    فغاني به فريادرس مي زند موج !
    من آن رانده مانده بي شكيبم،
    كه راهم به فريادرس بسته،
    دست فغانم شكسته،
    زمين زير پايم تهي مي كند جاي،
    زمان در كنارم عبث مي زند موج !
    نه درمن غزل مي زند بال،
    نه در دل هوس مي زند موج !
    ***
    رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،
    يكي برق سوزنده بايد،
    كزين تنگنا ره گشايد؛
    كران تا كران خار و خس مي زند موج !
    ***
    گر اين نغمه، اين دانه اشك،
    درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،
    پس از مرگ ببل، ببينيد
    چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !

  8. #1918
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پشت اين در

    صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي
    از در تنگ قفس
    چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد
    پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و
    او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد
    مرغكان را يك به يك مي كشت و
    در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد
    صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد
    ***
    بسته بالان قفس
    بي خيال
    بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند
    تا برون آرند چشم يكدگر را
    بر سر هم خيز بر مي داشتند
    ***
    گفتم: اي بيچاره انسان!
    حال اينان حال توست!
    چنگ بيداد اجل، در پشت در،
    دنبال توست
    پشت اين در، داس خونين، دست اوست
    تا گريبان تو را آرد به چنگ
    دست خون آلود او در جست و جوست
    بر سر يك لقمه
    يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ
    اين چنين دشمن چرايي؟
    مي تواني بود دوست

  9. #1919
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
    ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

    خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
    لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه

    يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
    يكي با دستای پاكش گلاي باغچمو سوزوند

    تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
    هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

    خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
    نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

    نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
    از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم

    نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
    تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

    تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
    تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم

    خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
    ...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

  10. #1920
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    چه غمگینم
    چو میدانم كه هر كس میزند در را
    در خاموشی من را
    به دستش خنجری دارد
    و بر لب خنده ای
    و نامش دوستی ست
    كه از راه برایم تحفه ای دارد
    خودش را با هزاران خود
    برایم ارمغان دارد
    چه غمگینم
    چو میدانم در این بازار آشفته
    عجب ارزان خریدارند
    انسانها
    انسان را.......

صفحه 192 از 555 نخستنخست ... 4292142172173174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211212242292342 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •