کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...
مدیر بازنشسته
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...
مدیر بازنشسته
غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي داردخاك كم آب شده مثل كويري تشنهشايد از جاي دگر مزرعه شيبي داردسيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شدباغبان كرده فراموش كه سيبي دارد
مدیر بازنشسته
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران، خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
مدیر بازنشسته
پرسید چون دوستم داری بهم نیاز داری ؟ یا چون بهم نیاز داری دوستم داری ؟ بهش گفتم : چون دوستت دارم بی نیاز ترینموقتی کسی را دوست داری فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود وقتی کسی را دوست داری در کنار او که هستی ، احساس آرامش می کنی وقتی کسی را دوست داری با شنیدن صدایش ضربان قلب خود را در سینه حس می کنی وقتی کسی را دوست داری زمانی که در کنارش راه می روی احساس غرور می کنی وقتی کسی را دوست داری تحمل دوری اش برایت سخت و دشوار است وقتی کسی را دوست داری شادی اش برات زیباترین منظره دنیا وناراحتی اش سنگین ترین غم دنیاست وقتی کسی را دوست داری حتی تصور بدون او بودن برات سخت و دشوار است وقتی کسی را دوست داری شیرین ترین لحظات عمرت لحظاتی است که با او میگذرانی وقتی کسی را دوست داری حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنی وقتی کسی را دوست داری هر چیزی را که متعلق به اوست هم دوست داری وقتی کسی را دوست داری در مواقعی که به بن بست میرسی، با صحبت کردن با او به آرامش میرسی وقتی کسی را دوست داری برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنی وقتی کسی را دوست داری حاضری از خواسته های خود برای راحتی او بگذری وقتی کسی را دوست داری به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهی وقتی کسی را دوست داری حاضری به هر جایی بروی فقط او در کنارت باشه وقتی کسی را دوست داری ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستی وقتی کسی را دوست داری تحمل سختی ها برایت آسان و دلخوشی های زندگیت فراوان می شود وقتی کسی را دوست داری او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود وقتی کسی را دوست داری به همه چیز امیدوارانه می نگری و رسیدن به آرزوهایت را آسان می بینی وقتی کسی را دوست داری با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنی وقتی کسی را دوست داری دیگه واژه تنهایی برات بی معناست وقتی کسی را دوست داری آرزوهایت آرزوهای اوست به راستی دوست داشتن چه زیباست ؟دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می داری دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق دوستت دارم چون تو را میخواهم و تو نیز مرا میخواهی دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی دوستت دارم همچون باران دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد دوستت دارم ، چون تو امید زندگی منی ، و لیاقت این دوست داشتن را داری دوستت دارم ، چون با باوری عمیق در قلب من نشستی و مرا هدف و امید زندگی خود قرار دادی دوستت دارم چون که یاری ام میکنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم و خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم دوستت دارم ، چون با اطمینان و اعتماد کلید قلب پر از عشقت را به من دادیتو را چون نقش دریا دوست دارمچو عطر پاک گلها دوست دارممن چون ماهی افتاده بر خاکتو را چون آب دریا دوست دارمبخند ای غنچه گلزار هستیکه من خندیدنت را دوست دارمبه باغ خاطراتت ای گل سرختو را تنهای تنها دوست دارماگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستین من به توست اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست پس با تمام وجود فریاد میزنم دوستت دارمتو همان نیمه گمشده ی منی که مدتها به انتظار آمدنش نشسته بودم تو همان انتظاری که در نهایت به آن رسیدم تو همان ماه منی چه زیبا و نورانی که شبهای تیره و تار مرا نورانی کرد گل من با آمدنت گلستان شد آن کویر تشنه ی قلب من تو همان شعری که با شنیدنش آرام میگیرد دل من چشمهای مست تو مثل عطر گلهای نرگس است به تو مدیونم ای خدا این مهربانترین فرشته ای بود که برایم فرستادی ای دنیای من چه بی انتهاست آن نگاهت نمیتوانم انتهای آن نگاه را ببینم به راستی که چه کهکشان درخشانیست آن سوی چشمانت تو همان آرزویی هستی که داشتم با خود میگفتم محال است به این آرزو برسم تو همان آرزوی دست نیافتنی منی که اینک در کنارمی مال منی عزیز دلمی قلبمی که عاشقانه در سینه ام میتپی و به من نفس میدهی جان میدهی زندگی میدهی خیلی دوستت دارم عزیزمیکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سردزندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که از دوری و دلتنگی اش پریشانم !یکی را تا ابد دوست دارم ، که او تنها کسی است که در قلبم نشسته است !یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ،آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او هستم !کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، برای من عزیزترین است !یکی را دوست دارم ولی او نمی داند که چقدر دوستش دارم ، او تمام زندگی ام است !یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !کسی که با وجود اینکه قلبم را گاهی میشکند ، اما باز هم در این قلب شکسته ام جا دارد !یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ،یکی را دوست دارم با اینکه میدانم این دوست داشتن با شرایط او دیوانگیست اما من دیوانه وار تنها او را دوست میدارم ! تنها او را دوست میدارم !دوستت دارم اما نه به اندازه ی بارون چون یه روز بند میاددوستت دارم اما نه به اندازه ی برف چون یه روز آب می شهدوستت دارم اما نه به اندازه ی گل چون یه روز پژمرده می شهدوستت دارم به اندازه ی یه دنیا چون هیچ وقت تموم نمی شهمیدونی اشک گاهی از لبخند هم با ارزش تره چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک را فقط برای کسی می ریزی که دوستش داری
مدیر بازنشسته
آن عشق كه ديده گريه آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه كن كه جان و دل من
جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو
مدیر بازنشسته
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است.
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان دگري...
مدیر بازنشسته
دختري خوابيده در مهتاب،
چون گل نيلوفري بر آب.
خواب مي بيند.
خواب مي بيند كه بيمارست دلدارش.
وين سيه رويا،شكيب از چشم بيمارش
باز مي چيند.
مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب:
چون شكسته بادبان زورقي بر آب.
مي كند انديشه با خود:
از چه رو كوشيدم به آزارش؟
وزپشيماني،سرشكي گرم
مي درخشد در نگاه چشم بيدارش.
مدیر بازنشسته
روز ديگر،
باز چون دلداده مي ماند به راه او،
روي مي تابد ز ديدارش،
مي گريزد از نگاه او.
باز مي كوشد به آزارش...
مدیر بازنشسته
كدامين شب!
يك نفس بگشاي
جنگل انبوه مژگان سياهت را!
تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو
پيكر مهتابگون دختري،كز دور
با نگاه خويش مي جويد
بوسه شيرين روزي آفتابي را
از نوازش هاي گرم دستهاي من.
مدیر بازنشسته
به نسيمي همه ي راه به هم مي ريزد، كي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد؟ سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم با همين سنگ زدن ماه بهم مي ريزد عشق بر هم چيدن چندين سنگ است گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد هر چه را عقل به يك عمر بدست آوردست، دل به يك لحظه كوتاه بهم مي ريزد آه، يك روز همين آه تو را مي گيرد، گاه يك كوه به يك كاه بهم مي ريزد