صفحه 21 از 302 نخستنخست ... 23456789101112131415161718192021222324252627282930313233343536373839404171121171 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 201 تا 210 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #201
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را


    دامی نهاده‌ام خوش آن قبله نظر را


    دیوار گوش دارد آهسته‌تر سخن گو

    ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را


    اعدا که در کمینند در غصه همینند

    چون بشنوند چیزی گویند همدگر را


    گر ذره‌ها نهانند خصمان و دشمنانند

    در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را


    ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن

    در خانه دلم شد از بهر رهگذر را


    رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد

    می‌خواند یک به یک را می‌گفت خشک و تر را



    زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم

    پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را


    ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم

    بی زخم‌های میتین پیدا نکرد زر را


    دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته

    یعنی خبر ندارم کی دیده‌ام گهر را



  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #202
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را


    چون با زنی برانی سستی دهد میان را


    زیرا جماع مرده تن را کند فسرده

    بنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را


    میران و خواجگانشان پژمرده است جانشان

    خاک سیاه بر سر این نوع شاهدان را


    دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی

    پرنور کرده از رخ آفاق آسمان را



    بخشد بت نهانی هر پیر را جوانی

    زان آشیان جانی اینست ارغوان را


    خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جا

    کز شومی زبانت می‌پوشد او دهان را



  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #203
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا


    بشنو ز آسمان‌ها حی علی الصلا


    درهای گلستان ز پی تو گشاده‌ایم

    در خارزار چند دوی ای برهنه پا


    جان را من آفریدم و دردیش داده‌ام

    آن کس که درد داده همو سازدش دوا


    قدی چو سرو خواهی در باغ عشق رو

    کاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا


    باغی که برگ و شاخش گویا و زنده‌اند

    باغی که جان ندارد آن نیست جان فزا


    ای زنده زاده چونی از گند مردگان


    خود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را


    هر دو جهان پر است ز حی حیات بخش

    با جان پنج روزه قناعت مکن ز ما


    جان‌ها شمار ذره معلق همی‌زنند

    هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا


    ایشان چو ما ز اول خفاش بوده‌اند

    خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا



  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #204
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها


    صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا


    کز یار دور ماند و گرفتار خار شد

    زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا


    از غیب رو نمود صلایی زد و برفت

    کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا


    من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل


    از من سلام و خدمت ریحان و لاله را


    دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست

    ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا


    زان حال‌ها بگو که هنوز آن نیامده‌ست

    چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی




  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #205
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا


    شاد آمدیت از سفر خانه خدا


    روز از سفر به فاقه و شب‌ها قرار نی

    در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا


    مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق

    در خانه خدا شده قد کان آمنسا


    چونید و چون بدیت در این راه باخطر

    ایمن کند خدای در این راه جمله را


    در آسمان ز غلغل لبیک حاجیان

    تا عرش نعره‌ها و غریوست از صدا


    جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد

    ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا


    مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است

    مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما


    جان خاک اشتری که کشد بار حاجیان

    تا مشعرالحرام و تا منزل منا


    بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیم

    جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا


    از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق

    باتیغ و باکفن شده این جا که ربنا


    کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیت

    تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا


    اکنون که هفت بار طوافت قبول شد

    اندر مقام دو رکعت کن قدوم را


    وانگه برآ به مروه و مانند این بکن

    تا هفت بار و باز به خانه طواف‌ها


    تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغ


    وانگه به جانب عرفات آی در صلا


    وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایست

    پس بامداد بار دگر بیست هم به جا

    وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آن

    تا هفت بار می‌زن و می‌گیر سنگ‌ها


    از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیم

    ای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا


    صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد ما

    از اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا








  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #206
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا


    نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا


    ما زاده قضا و قضا مادر همه‌ست

    چون کودکان دوان شده‌ایم از پی قضا


    ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم


    گر شرق و غرب تازد ور جانب سما


    طبل سفر ز دست قدم در سفر نهیم

    در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا


    در شهر و در بیابان همراه آن مهیم

    ای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا


    آن جاست شهر کان شه ارواح می‌کشد

    آن جاست خان و مان که بگوید خدا بیا


    کوته شود بیابان چون قبله او بود

    پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا


    کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد

    کای قاصدان معدن اجلال مرحبا


    همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه

    چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا


    ما سایه وار در پی آن مه دوان شدیم

    ای دوستان همدل و همراه الصلا


    دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست

    زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا


    دل مصر می‌رود که به کشتیش وهم نیست

    دل مکه می‌رود که نجوید مهاره را


    از لنگی تنست و ز چالاکی دلست

    کز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا


    اما کجاست آن تن همرنگ جان شده

    آب و گلی شده‌ست بر ارواح پادشا

    ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین

    از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا


    چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید

    گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا


    این در گمان نبود در او طعن می‌زدیم

    در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا


    ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم

    تا خاک‌های تشنه ز ما بر دهد گیا


    بی دست و پاست خاک جگرگرم بهر آب

    زین رو دوان دوان رود آن آب جوی‌ها


    پستان آب می خلد ایرا که دایه اوست

    طفل نبات را طلبد دایه جا به جا


    ما را ز شهر روح چنین جذب‌ها کشید

    در صد هزار منزل تا عالم فنا


    باز از جهان روح رسولان همی‌رسند

    پنهان و آشکار بازآ به اقربا


    یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی

    ما بی‌تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما


    ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست

    با هر کی جفت گردی آنت کند جدا


    خاموش کن که همت ایشان پی توست

    تأثیر همت‌ست تصاریف ابتلا






  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #207
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما


    ناچار گفتنی‌ست تمامی ماجرا


    والله ز دور آدم تا روز رستخیز

    کوته نگشت و هم نشود این درازنا


    اما چنین نماید کاینک تمام شد

    چون ترک گوید اشپو مرد رونده را


    اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی

    تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را


    چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت‌ست

    چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ


    صاحب مروتی‌ست که جانش دریغ نیست

    لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا


    بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن

    مستیز همچو هندو بشتاب همرها


    کان جا در آتش است سه نعل از برای تو


    وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا


    نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش

    اندر گلوی تو رود ای یار باوفا


    گر در عسل نشینی تلخت کنند زود

    ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا


    خاموش باش و راه رو و این یقین بدان

    سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا



  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #208
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    هر روز بامداد سلام علیکما


    آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا


    دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش

    تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا


    جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی

    بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما


    تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق

    مر مرده را سعادت و بیمار را دوا


    برگ تمام یابد از او باغ عشرتی

    هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا


    در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن

    جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا


    زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق

    قاضی عقل مست در آن مسند قضا


    سوی مدرس خرد آیند در سؤال

    کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا


    مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب

    کاین دم قیامت‌ست روا کو و ناروا


    در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق

    با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا


    از بحر لامکان همه جان‌های گوهری

    کرده نثار گوهر و مرجان جان‌ها


    خاصان خاص و پردگیان سرای عشق

    صف صف نشسته در هوسش بر در سرا


    چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند

    بس نعره‌های عشق برآید که مرحبا


    می‌خواست سینه‌اش که سنایی دهد به چرخ

    سینای سینه‌اش بنگنجید در سما

    هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک

    نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا


    گه خاک در لباس گیا رفت از هوس

    گه آب خود هوا شد از بهر این ولا


    از راه روغناس شده آب آتشی

    آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا



    ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی

    از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما


    ای بی‌خبر برو که تو را آب روشنی‌ست

    تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا


    زیرا که طالب صفت صفوت‌ست آب

    وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا


    ز آدم اگر بگردی او بی‌خدای نیست

    ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا


    آری خدای نیست ولیکن خدای را

    این سنتی‌ست رفته در اسرار کبریا


    چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی

    یک سجده‌ای به امر حق از صدق بی‌ریا


    هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن

    کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را


    مجموع چون نباشم در راه پس ز من

    مجموع چون شوند رفیقان باوفا


    دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم

    آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا


    چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز

    پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا


    مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم

    شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا







  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #209
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آمد بهار خرم آمد نگار ما


    چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما


    آمد مهی که مجلس جان زو منورست

    تا بشکند ز باده گلگون خمار ما


    شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی

    ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما


    پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش

    در بیشه جهان ز برای شکار ما


    دریا به جوش از تو که بی‌مثل گوهری

    کهسار در خروش که ای یار غار ما


    در روز بزم ساقی دریاعطای ما

    در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما


    چونی در این غریبی و چونی در این سفر

    برخیز تا رویم به سوی دیار ما


    ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست

    ما را کشان کنید سوی جویبار ما


    سوی پری رخی که بر آن چشم‌ها نشست

    آرام عقل مست و دل بی‌قرار ما



    شد ماه در گدازش سوداش همچو ما

    شد آفتاب از رخ او یادگار ما


    ای رونق صباح و صبوح ظریف ما

    وی دولت پیاپی بیش از شمار ما


    هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر

    کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما


    جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود

    درکش به روی چون قمر شهریار ما


    این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد

    کار او کند که هست خداوندگار ما



  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #210
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    سر بر گریبان درست صوفی اسرار را


    تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را


    می که به خم حقست راز دلش مطلق‌ست

    لیک بر او هم دق‌ست عاشق بیدار را


    آب چو خاکی بده باد در آتش شده

    عشق به هم برزده خیمه این چار را


    عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان


    بر فلک بی‌نشان نور دهد نار را


    حلقه این در مزن لاف قلندر مزن

    مرغ نه‌ای پر مزن قیر مگو قار را


    حرف مرا گوش کن باده جان نوش کن

    بیخود و بی‌هوش کن خاطر هشیار را


    پیش ز نفی وجود خانه خمار بود

    قبله خود ساز زود آن در و دیوار را


    مست شود نیک مست از می جام الست

    پر کن از می پرست خانه خمار را


    داد خداوند دین شمس حق‌ست این ببین

    ای شده تبریز چین آن رخ گلنار را



  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 21 از 302 نخستنخست ... 23456789101112131415161718192021222324252627282930313233343536373839404171121171 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •