صفحه 211 از 302 نخستنخست ... 61111161191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231261 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,101 تا 2,110 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2101
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری


    و آن لطف بی‌حد زان کند تا هیچ از حد نگذری


    با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشین

    گر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری


    داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهت

    پنهان دری که هر شبی زان در همی‌بیرون پری


    چون می‌پری بر پای تو رشته خیالی بسته‌اند

    تا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری


    بازآ به زندان رحم تا خلقتت کامل شدن


    هست این جهان همچون رحم این جمله خون زان می‌خوری


    جان را چو بررویید پر شد بیضه تن را شکست

    جان جعفر طیار شد تا می‌نماید جعفری


  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #2102
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتی


    دی نکته‌ای فرموده‌ای جان را برای آشتی


    جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همه

    کاری نمی‌بینم دگر الا نوای آشتی


    جان خشم گیرد با کسی گردد جهانش محبسی

    جان را فتد یا رب عجب با جسم رای آشتی


    با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و روی

    سر با تو چون خشمین شود آن گاه وای آشتی


    گر دستبوس وصل تو یابد دلم در جست و جو

    بس بوسه‌ها که دل دهد بر خاک پای آشتی


    هر نیکوی که تن کند از لطف داد جان بود

    من هر سخا که کرده‌ام بود آن سخای آشتی


    چون ابر دی گریان شدم وز برگ و بر عریان شدم

    خواهم که ناگه درغژم خوش در قبای آشتی


    سلطان و شاهنشه شوم اجری فرست مه شوم

    نیکولقا آنگه شود کید لقای آشتی


    ای جان صد باغ و چمن تشریف ده سوی وطن

    هر چند بدرایی من نگذاشت جای آشتی


    از نوبهار لم یکن این باد را تلطیف کن

    تا بی‌بخار غم شود از تو فضای آشتی


    آلایش ما چیست خود با بحر جان و جر و مد

    یا کبر و شیطانی ما با کبریای آشتی


    خاموش کن ای بی‌ادب چیزی مگو در زیر لب

    تا بی‌ریا باشد طلب اندر دعای آشتی


  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #2103
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی


    گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی


    در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم

    ای مطرب شیرین قدم می‌زن نوا تا صبحدم


    گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می

    نی نی رها کن نام می مستان نگر بی‌جام می


    تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی

    در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی


    ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن

    دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن


    گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر

    آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر


    ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو

    زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو


    آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین

    کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین


    هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود

    صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود


  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #2104
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بویی ز گردون می‌رسد با پرسش و دلداریی


    از دام تن وا می‌رهد هر خسته دل اشکاریی


    هر مرغ صدپر می‌شود سوی ثریا می‌پرد

    هر کوه و لنگر زین صلا دارد دگر رهواریی


    مرغان ابراهیم بین با پاره پاره گشتگی

    اجزای هر تن سوی سر برداشته طیاریی


    ای جزو چون بر می‌پری چون بی‌پری و بی‌سری

    گفتا شکفته می‌شوم اندر نسیم یاریی


    در شهر دیگر نشنوی از غیر سرنا ناله‌ای

    از غیر چنگی نشنوی در هیچ خانه زاریی


    طنبور دل برداشته لا عیش الا عیشنا

    زنبور جان آموخته زین انگبین معماریی


    امروز ساقی کرم دریاعطای محتشم

    آمیخته با بندگان بی‌نخوت و جباریی


    امروز رستیم ای خدا از غصه آنک قضا

    در گوش فتنه دردمد هر لحظه‌ای مکاریی


    راقی جان در می‌دمد چون پور مریم رقیه‌ای

    ساقی ما هم می‌کند چون شیر حق کراریی


    گر درک بت را بشکند صد بت تراشد در عوض

    ور بشکند دو سه سبو کم نیستش فخاریی


    ای بلبل ار چه یافتی از دولت گل لحن خوش

    زینهار فراموشت شود در انس کم گفتاریی


  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #2105
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی


    عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی


    چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همه

    عمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی


    ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد

    غافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی


    دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو را

    گرم به دکان چه روی در پی رزق عددی


    نادره طوطی که تویی کان شکر باطن تو

    نادره بلبل که تویی گلشنی و لعل خدی


    لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درون

    آینه هر دو تویی لیک درون نمدی


    عالم جان بحر صفا صورت و قالب کف او

    بحر صفا را بنگر چنگ در این کف چه زدی


    هیچ قراری نبود بر سر دریا کف را

    ز آنک قرارش ندهد جنبش موج مددی


    ز آنک کف از خشک بود لایق دریا نبود

    نیک به نیکی رود و بد برود سوی بدی


    کف همگی آب شود یا به کناری برود

    ز آنک دورنگی نبود در دل بحر احدی


    موج برآید ز خود و در خود نظاره کند

    سجده کنان کای خود من آه چه بیرون ز حدی


    جمله جان‌هاست یکی وین همه عکس ملکی

    دیده احول بگشا خوش نگر ار باخردی


  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #2106
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    برگذری درنگری جز دل خوبان نبری


    سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری


    تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا

    تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری


    تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد

    تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری


    سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشوی

    کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری


    تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا

    تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری


    تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی

    تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری


    نعمت تن خام کند محنت تن رام کند

    محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری


    خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان

    ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری


    خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود

    تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری


    آه گدارو شده‌ای خاطر تو خوش نشود

    تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری


    هیچ نبرده‌ست کسی مهره ز انبان جهان

    رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری


    مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم

    گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری


    ای کشش عشق خدا می‌ننشیند کرمت

    دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری


    هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان

    ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری


    راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش

    تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری


    هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود

    ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری


    گر چه که صد شرط کنی بی‌همه شرطی بدهی

    ز آنک تو بس بی‌طمعی زر به حرمدان نبری



  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #2107
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هم نظری هم خبری هم قران را قمری


    هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری


    هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی

    هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری


    هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنی

    سوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری


    چند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهی

    چند گدازید شکر تا تو بدو درنگری


    چند جنون کرد خرد در هوس سلسله‌ای

    چند صفت گشت دلم تا تو بر او برگذری


    آن قدح شاده بده دم مده و باده بده

    هین که خروس سحری مانده شد از ناله گری


    گر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخی است

    لاله رخا تو ز یکی لاله ستان دگری


    هم تو جنون را مددی هم تو جمال خردی

    تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری


    چونک صلاح دل و دین مجلس دل را شد امین

    مادر دولت بکند دختر جان را پدری


  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #2108
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی


    چند بگفتم که مده دل به کسی بی‌گروی


    بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری

    با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی


    برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی

    آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی


    تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن

    آن کهنی کو دهدم هر نفسی جان نوی


    آن کهنی نوصفتی همچو خدا بی‌جهتی

    خوش گهری خوش نظری خوش خبری خوش شنوی


    خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان

    دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی


    جذب کن ای بادصفت آب وجود همه را

    برکش خورشیدصفت شبنمه‌ای رازگوی


    ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی

    ای چو صبا بالطفی نی چو صبا خیره دوی


    گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن

    شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی


    گر چه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی

    موش کی باشد برمد از دم گربه به موی


    سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی

    دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی


    پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن

    ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو تویی



  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #2109
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری


    زخم مزن بر جگر خسته خسته جگری


    بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین

    زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری


    بازرهان جمله اسیران جفا را جز من

    تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری


    هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم

    نی به وفا نی به جفا بی‌تو مبادم سفری


    چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی

    چشم بز کشته بود تیره و خیره نگری


    پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی

    کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری


    چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می‌نروم

    این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری


    لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم

    بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری


    چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی

    بازبیایی به وطن باخبری پرهنری


    گفتم ای جان خبر بی‌تو خبر را چه کنم

    بهر خبر خود که رود از تو مگر بی‌خبری


    چون ز کفت باده کشم بی‌خبر و مست و خوشم

    بی‌خطر و خوف کسی بی‌شر و شور بشری


    گفت به گوشم سخنان چون سخن راه زنان

    برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سری


    قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی

    گر ننماید کرمش این شب ما را سحری


  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #2110
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی


    از جهت خسته دلان جان و نگهبان منی


    همچو علی در صف خود سر نبری از کف خود

    بولهب وسوسه را تا نکنی راه زنی


    راه زنان را بزنی تا که حقت نام نهد

    غازی من حاجی من گر چه به تن در وطنی


    ساقی جام ازلی مایه قند و عسلی

    بارگه جان و دلی گنجگه بوالحسنی


    جنبش پر ملکی مطلع بام فلکی

    جمع صفا را نمکی شمع خدا را لگنی


    باده دهی مست کنی جمله حریفان مرا

    عربده شان یاد دهی یا منشان درفکنی


    از یک سوراخ تو را مار دوباره نگزد

    گر نری و پاکدلی مؤمنی و مؤتمنی


    خامش باش ای دل من نام مرا هیچ مگو

    نام کسی گو که از او چون گل تر خوش دهنی


  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 211 از 302 نخستنخست ... 61111161191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231261 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •