موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تشنه

    من گلی بودم
    در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
    در شبی تاریک روییدم
    تشنه لب بر ساحل کارون
    برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
    یا لب سوزنده مردی که با
    چشمان خاموشش
    سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز
    غنچه نشکفته ای می چید
    پیکرم فریاد زیبایی
    در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
    دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی
    که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
    آفتابش رنگ شادی دیگری دارد
    عاقبت من بی خبر از ساحل
    کارون
    رخت بر چیدم
    در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
    چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
    تشنه یک قطره شبنم
    من به آنها سخت خندیدم
    تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید
    تک چراغ شهر رویا ها
    من در آنجا گرم و خواهشبار
    از زمینی سخت روییدم
    نیمه شب جوشید خون شعر در
    رگهای سرد من
    محو شد در رنگ هر گلبرگ
    رنگ درد من
    منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار
    دیدگان صبح سیمین را
    تا بنوشم از لب خورشید نور افشان
    شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را
    لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها
    نور خورشیدی
    زیر پایم
    بوته های خشک با اندوه می نالند
    چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است
    خوب میدانم که دیگر نیست امیدی
    نیست امیدی
    محو شد در جنگل انبوه تاریکی
    چون رگ نوری طنین آشنای من
    قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
    از نگاه خسته ابری به پای من
    من گل پژمرده ای هستم
    چشمهایم چشمه خشک کویر غم
    تشنه یک بوسه خورشید
    تشنه یک قطره شبنم

  2. #2
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دنیای سایه ها

    شب به روی جاده نمناک
    سایه های ما ز ما گویی گریزانند
    دور از ما در نشیب راه
    در غبار شوم مهتابی که میلغزد
    سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
    سوی یکدیگر به
    نرمی پیش می رانند
    شب به روی جاده نمناک
    در سکوت خاک عطر آگین
    نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
    سایه های ما ...
    همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
    گویی آنها در گریز تلخشان از ما
    نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
    نغمه هایی را که ما با خشم
    در سکوت
    سینه میرانیم
    زیر لب با شوق میخوانند
    لیک دور از سایه ها
    بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
    از جداییها و از پیوستگی هاشان
    جسمهای خسته ما در رکود خویش
    زندگی را شکل میبخشند
    شب به روی جاده نمناک
    ای بسا پرسیده ام از خود
    زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
    یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
    همچنان شب کور
    میگریزم روز و شب از نور
    تا نتابد سایه ام بر خاک
    در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
    راه می بندم بر وزنها
    می خزم در گوشه ای تنها
    ای هزاران روح سرگردان
    گرد من لغزیده در امواج تاریکی
    سایه
    من کو ؟
    نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
    سایه من کو ؟
    سایه من کو ؟
    او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
    من من گمگشته را در خویش می جوید
    پنجه او چون مهی تاریک
    میخزد در تار و پود سرد رگهایم
    در سیاهی رنگ می گیرد
    طرح آوایم
    از تو می
    پرسم
    ای خدا ... ای سایه ابهام
    پس چرا بر من نمیخندد
    آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
    از چه در آیینه دریا
    صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
    از چه شب بر شانه صحرا
    باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
    از تو می پرسم
    ای خدا ای ظلمت جاوید
    در کدامین
    گور وحشتناک
    عاقبت خاموش خواهد شد
    خنده خورشید ؟
    من نمیخواهم
    سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
    من نمیخواهم
    او بلغزد دور از من روی معبرها
    یا بیفتد خسته و سنگین
    زیر پاهای رهگذرها
    او چرا باید به راه جستجوی خویش
    روبرو گردد
    با لبان بسته
    درها ؟
    او چرا باید بساید تن
    بر در و دیوار هر خانه ؟
    او چرا باید ز نومیدی
    پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
    آه ...ای خورشید
    لعنت جاوید من بر تو
    شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
    با که گویم قصه درد نهانم را
    سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
    لز چه
    دور از او مرا در روشنایی ها
    رهسپار گور می سازی ؟
    گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
    بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
    آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
    یا که او را محو کن در زیر پای ما
    آه ... ای خورشید
    لعنت جاوید من بر تو
    هر زمان رو در تو آوردم
    گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
    خیره تر کردی
    لیک در پایم
    سایه ام را تیره تر کردی
    از تو می پرسم
    ای خدا ... ای راز بی پایان
    سایه بر گور چیست ؟
    عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
    بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
    اشک بی نوری که در زندان
    جسمی سخت
    از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
    از تو میپرسم
    تیرگی درد است یا شادی ؟
    جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
    ظلمت شب چیست ؟
    شب خداوندا
    سایه روح سیاه کیست ؟
    وه که لبرزیم
    از هزاران پرسش خاموش
    بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
    این شب
    تاریک
    سایه روح خداوند است
    سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
    با رنج بندگان تیره روزش را
    آه ...
    او چه میگوید ؟
    او چه میگوید ؟
    خسته و سرگشته و حیران
    میدود در راه پرسش های بی پایان

  3. #3
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ستیزه

    شب چو ماه آسمان پر راز
    گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
    او چو مرغی خسته از پرواز
    می نشیند بر درخت خشک پندارم
    شاخه ها از شوق می لرزند
    در رگ خاموششان آهسته می جوشد
    خون یادی دور
    زندگی سر میکشد چون لاله ای وحشی
    از شکاف گور
    از زمین دست نسیمی سرد
    برگهای خشک را با خشم می روبد
    آه ... بر دیوار سخت سینه ام گویی
    نا شناسی مشت میکوبد
    بازکن در ... اوست
    باز کن در ...اوست
    من به خود آهسته میگویم
    باز هم رویا
    آن هم
    اینسان تیره و درهم
    باید از داروی تلخ خواب
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
    می فشارم پلکهای خسته را بر هم
    لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
    ناشناسی مشت میکوبد
    باز کن در ... اوست
    باز کن در ... اوست
    دامن از آن سرزمین دور برچیده
    ناشکیبا دشتها را نور دیده
    روزها
    در آتش خورشید رقصیده
    نیمه شبها چون گلی خاموش
    در سکوت ساحل مهتاب روییده
    باز کن در ... اوست
    آسمانها را به دنبال تو گردیده
    درره خود خسته و بی تاب
    یاسمن ها را به بوی عشق بوییده
    بالهای خسته اش را در تلاشی گرم
    هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
    باز کن در ... اوست
    باز کن در ... اوست
    اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
    رنگ ظلمت میدود در رنگ آه من
    لیک من با خشم میگویم
    باز هم رویا
    آنهم اینسان تیره و درهم
    باید از داروی تلخ خواب
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
    می فشارم پلکهای خسته را بر هم

  4. #4
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شوق

    ياد داري که زمن خنده کنان پرسيدي
    چه رهآورد سفر دارم از اين راه دراز ؟
    چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد
    اشک شوقي که فروخفته به چشمان نياز
    چه رهآورد سفر دارم اي مايه
    عمر؟
    سينه اي سوخته در حسرت يک عشق محال
    نگهي گمشده در پرده رويايي دور
    پيکري ملتهب از خواهش سوزان وصال
    چه رهآورد سفر دارم ... اي مايه عمر ؟
    ديدگاني همه از شوق درون پر آشوب
    لب گرمي که بر آن خفته به اميد نياز
    بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب
    اي بسا در پي آن
    هديه زيبنده تست
    در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
    عاقبت رفتم و گفتم که ترا هديه کنم
    پيکري را که در آن شعله کشد شوق نهان
    چو در آينه نگه کردم ديدم افسوس
    جلوه روي مرا هجر تو کاهش بخشيد
    دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
    عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد
    حاليا...
    اين منم اين آتش جانسوز منم
    اي اميد دل ديوانه اندوه نواز
    بازوان را بگشا تا که عيا نت سازم
    چه رهآورد سفر دارم از اين راه دراز

  5. #5
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شکست نیاز

    آتشی بود و فسرد
    رشته ای بود و گسست
    دل چو از بند تو رست
    جام جادویی اندوه شکست
    آمدم تا بتو آویزم
    لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
    لیک دیدم که تو بر چهره
    امیدم
    خنده مرگی
    وه چه شیرینست
    بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
    پای کوبیدن
    وه چه شیرینست
    از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
    چشم پوشیدن
    وه چه شیرینست
    از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
    در بروی غم دل بستن
    که بهشت اینجاست
    بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
    تو همان به ‚ که نیندیشی
    بمن و درد روانسوزم
    که من از درد نیاسایم
    که من از شعله نیفروزم

  6. #6
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شکوفه اندوه

    شادم که در شرار تو میسوزم
    شادم که در خیال تو میگریم
    شادم که بعد وصل تو باز اینسان
    در عشق بی زوال تو می گریم
    پنداشتی که چون ز تو بگسستم
    دیگر مرا خیال تو
    در سر نیست
    اما چه گویمت که جز این آتش
    بر جان من شراره دیگر نیست
    شبها چو در کناره نخلستان
    کارون ز رنج خود به خروش آید
    فریادهای حسرت من گویی
    از موجهای خسته به گوش آید
    شب لحظه ای به ساحل او بنشین
    تا رنج آشکار مرا بینی
    شب لحظه ای به سایه خود بنگر
    تا
    روح بی قرار مرا بینی
    من با لبان سرد نسیم صبح
    سر میکنم ترانه برای تو
    من آن ستاره ام که درخشانم
    هر شب در آسمان سرای تو
    غم نیست گر کشیده حصاری سخت
    بین من و تو پیکر صحراها
    من آن کبوترم که به تنهایی
    پر میکشم به پهنه دریاها
    شادم که همچو شاخه خشکی باز
    در
    شعله های قهر تو میسوزم
    گویی هنوز آن تن تبدارم
    کز آفتاب شهر تو میسوزم
    در دل چگونه یاد تو میمیرد
    یاد تو یاد عشق نخستین است
    یاد تو آن خزان دل انگیز است
    کو را هزار جلوه رنگین است
    بگذار زاهدان سیه دامن
    رسوای کوی و انجمنم خوانند
    نام مرا به ننگ بیالایند
    اینان که آفریده شیطانند
    اما من آن شکوفه اندوهم
    کز شاخه های یاد تو میرویم
    شبها ترا بگوشه تنهایی
    در یاد آشنای تو می جویم

  7. #7
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قربانی

    امشب بر آستان جلال تو
    آشفته ام ز وسوسه الهام
    جانم از این تلاش به تنگ آمد
    ای شعر ... ای الهه خون آشام
    دیریست کان سروده خدایی را
    در گوش من به مهر نمی خوانی
    دانم که باز تشنه خون هستی
    اما ... بس است این همه قربانی
    خوش غافلی که از سر خود خواهی
    با بندهات به قهر چها کردی
    چون مهر خویش در دلش افکندی
    او را ز هر چه داشت جدا کردی
    دردا که تا بروی تو خندیدم
    در رنج من نشستی و کوشیدی
    اشکم چو رنگ خون شقایق شد
    آن را بجام
    کردی و نوشیدی
    چون نام خود بپای تو افکندم
    افکندیم به دامن دام ننگ
    آه ... ای الهه کیست که میکوبد
    آینه امید مرا بر سنگ ؟
    در عطر بوسه های گناه آلود
    رویای آتشین ترا دیدم
    همراه با نوای غمی شیرین
    در معبد سکوت تو رقصیدم
    اما... دریغ و درد که جز حسرت
    هرگز
    نبوده باده به جام من
    افسوس ... ای امید خزان دیده
    کو تاج پر شکوفه نام من ؟
    از من جز این دو دیده اشک آلود
    آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟
    ای شعر ...ای الهه خون آشام
    دیگر بس است ... اینهمه قربانی

  8. #8
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قصه ای در شب

    چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد
    می خرامد شب در میان شهر خواب آلود
    خانه ها با روشنایی های رویایی
    یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود
    ناودانها ناله ها سر داده در
    ظلمت
    در خروش از ضربه های دلکش باران
    می خزد بر سنگفرش کوچه های دور
    نور محوی از پی فانوس شبگردان
    دست زیبایی دری میگشاید نرم
    میدود در کوچه برق چشم تبداری
    کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد
    بانگ پای رهرو از پشت دیواری
    باد از ره میرسد عریان و عطر آلود
    خیس
    باران میکشد تن بر تن دهلیز
    در سکوت خانه میپیچد نفس هاشان
    ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز
    چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
    جوی می نالد که آیا کیست دلدارش ؟
    شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
    ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش
    کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد
    بانگ پای رهروی از پشت دیواری
    می خزد در ‌آسمان خاطری غمگین
    نرم نرمک ابر دود آلود پنداری
    بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس ؟
    وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید ؟
    پنجه اش در حلقه موی که میلغزد ؟
    با که در خلوت به مستی قصه میگوید ؟
    تیرگیها را به دنبال چه میکاوم
    پس چرا
    در انتظارش باز بیدارم؟
    در دل مردان کدامین مهر جاوید است ؟
    نه ... دگر هرگز نمی آید بدیدارم
    پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز
    باد در را با صدایی خشک میبندد
    مرده ای گویی درون حفره ی گوری
    بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد

  9. #9
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قهر

    نگه دگر به سوی من چه میکنی؟
    چو در بر رقیب من نشسته ای
    به حیرتم که بعد از آن فربیها
    تو هم پی فریب من نشسته ای
    به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
    که جام خود به جام دیگری
    زدی
    چو فال حافظ آن میانه باز شد
    تو فال خود به نام دیگری زدی
    برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
    تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
    بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
    به ناز روی شانه ستارگان
    بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
    در این میانه قلب من به حال او
    کمال عشق باشد
    این گذشتها
    دل تو مال من تن تو مال او
    تو که مرا به پرده ها کشیده ای
    چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
    گذشتم از تن تو زانکه در جهان
    تنی نبود مقصد نیاز من
    اگر بسویت این چنین دویده ام
    به عشق عاشقم نه بر وصال تو
    به ظلمت شبان بی فروغ من
    خیال عشق خوشتر از خیال
    تو
    کنون که در کنار او نشسته ای
    تو و شراب و دولت وصال او
    گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
    تن تو ماند و عشق بی زوال او

  10. #10
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    موج

    تو در چشم من همچو موجی
    خروشنده و سرکش و نا شکیبا
    که هر لحظه ات می کشاند بسویی
    نسیم هزار آرزوی فریبا
    تو موجی
    تو موجی و دریای حسرت مکانت
    پریشان رنگین افقهای
    فردا
    نگاه آلوده دیدگانت
    تو دائم بخود در ستیزی
    تو هرگز نداری سکونی
    تو دائم ز خود میگریزی
    تو آن ابر آشفته نیلگونی
    چه می شد خدا یا ...
    چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
    شبی با دو بازوی بگشوده خود
    ترا می ربودم ... ترا می ربودم

صفحه 214 از 324 نخستنخست ... 64114164194195196197198199200201202203204205206207208209210211212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234264314 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •