صفحه 234 از 302 نخستنخست ... 84134184214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254284 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,331 تا 2,340 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2331
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سبک بنواز ای مطرب ربایی


    بگردان زوتر ای ساقی شرابی


    که آورد آن پری رو رنگ دیگر

    ز چشمه زندگی جوشید آبی


    چه آتش زد نهان دلبر به دل‌ها

    که مجلس پر شد از بوی کبابی


    چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن

    نگویی ناله نی را جوابی


    نی نه چشم زان چشمان چه گوید

    چنین بیدار باشد مست خوابی


    دل سنگین چو یابد تاب آن چشم

    شود در حال او در خوشابی


    گدازد هر دو عالم بحر گیرد

    چون آن مه رو براندازد نقابی


    ایا ساقی به اصحاب سعادت

    بده حالی تو باری خمر نابی


    قدم تا فرق پر دارید از این می

    که بوی شمس تبریزی بیابی


  2. #2332
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سلام علیک ای مقصود هستی


    هم از آغاز روز امروز مستی


    تویی می واجب آید باده خوردن

    تویی بت واجب آید بت پرستی


    به دوران تو منسوخ است شیشه

    بگردان آن سبوهای دودستی


    بیا بشنو حدیث پوست کنده

    همه مغزم چو در مغزم نشستی


    هلا ای یوسف خوبان به مصر آ

    ز قعر چه به حبل الله رستی


    بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت

    رسن را سخت کز چنبر بجستی


    منم لولی و سرنا خوش نوازم

    بده شکر نیم را چون شکستی


    به دو بوسه مخا از خشم لب را

    تو ده نان چون دکان‌ها را ببستی


    بلی گو نی مگو ای صورت عشق

    که سلطان بلی شاه الستی


    بلی تو برآردمان به بالا

    بلی ما فرود آرد به پستی


    خمش کن عشق خود مجنون خویش است

    نه لیلی گنجد و نی فاطمستی


  3. #2333
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر خورشید جاویدان نگشتی


    درخت و رخت بازرگان نگشتی


    دو دست کفشگر گر ساکنستی

    همیشه گربه در انبان نگشتی


    اگر نه عشوه‌های باد بودی

    سر شاخ گل خندان نگشتی


    چه گویم گر نبودی آن که دانی

    به هر دم این نگشتی آن نگشتی


    فلک چتر است و سلطان عقل کلی

    نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی


    اگر آواز سرهنگان نبودی

    نگشتی اختر و کیوان نگشتی


    کریمی گر ندادی ابر و باران

    یکی جرعه به گرد خوان نگشتی


    درونت گر نبودی کیمیاگر

    به هر دم خون و بلغم جان نگشتی


    نهان از عالم ار نی عالمستی

    دل تاریک تو میدان نگشتی


    نهان دار این سخن را ز آنک زرها

    اگر پنهان نبودی کان نگشتی


  4. #2334
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز ما برگشتی و با گل فتادی


    دو چشم خویش سوی گل گشادی


    ز شرم روی ما گل از تو بگریخت

    ز گل واگشتی این جا سر نهادی


    نهادی سر که پای من ببوسی

    نیابی بوسه گل را بوسه دادی


    بدان لب‌ها که بوی گل گرفته‌ست

    نیابی بوسه گر چه اوستادی


    برای رفع بویش این دو لب را

    همی‌مالم به خاکت من ز شادی


    کجا بردارم این لب از تو ای خاک

    ولی فتنه تویی گل را تو زادی


    تو آن خاکی که از حق لطف دزدی

    تو دزدی و مریدی و مرادی


  5. #2335
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چنین باشد چنین گوید منادی


    که بی‌رنجی نبینی هیچ شادی


    چه مایه رنج‌ها دیدی تو هر روز

    تأمل کن از آن روزی که زادی


    چه خون از چشم و دل‌ها برگشاده‌ست

    که تا تو چشم در عالم گشادی


    خداوندا اگر آهن بدیدی

    ز اول آن کشاکش کش تو دادی


    ز بیم و ترس آهن آب گشتی

    گدازیدی نپذرفتی جمادی


    ولیک آن را نهان کردی ز آهن

    به هر روز اندک اندک می‌نهادی


    چو آهن گشت آیینه به آخر

    بگفتا شکر ای سلطان هادی


  6. #2336
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کجا شد عهد و پیمان را چه کردی


    امانت‌های چون جان را چه کردی


    چرا کاهل شدی در عشقبازی

    سبک روحی مرغان را چه کردی


    نشاط عاشقی گنجی است پنهان

    چه کردی گنج پنهان را چه کردی


    تو را با من نه عهدی بود ز اول

    بیا بنشین بگو آن را چه کردی


    چنان ابری به پیش ما چه بستی

    چنان خورشید خندان را چه کردی


  7. #2337
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به بخت و طالع ما ای افندی


    سفر کردی از این جا ای افندی


    چراغم مرد و دودم رفت بالا

    دو چشمم ماند بالا ای افندی


    زمین تا آسمان دود سیاه‌ست

    سیه پوشید سودا ای افندی


    در این عالم مرا تنها تو بودی

    بماندم بی‌تو تنها ای افندی


    کجا بختی که اندر آتش تو

    ببیند حال ما را ای افندی


    همی‌گویم افندی ای افندی

    جوابم گوی و بازآ ای افندی


    چه بازآیم چه گویم من که رفتم

    ورای هفت دریا ای افندی


    چه حیران و چه دشمن کام گشتم

    تو رحمت کن خدایا ای افندی


    همی‌ترسم که تا آن رحمت آید

    نماند بنده برجا ای افندی


    تتیپایش افندی این چه کردی

    تتیپا ثا تتیپا ای افندی


  8. #2338
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    نگارا تو گلی یا جمله قندی

    که چون بینی مرا چون گل بخندی


    نگارا تو به بستان آن درختی

    که چون دیدم تو را بیخم بکندی


    چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی

    که چونی در فراقم دردمندی


    من آنم کز فراقت مستمندم

    تو آنی که هلاک مستمندی


    در این مطبخ هزاران جان به خرج است

    ببین تو ای دل مسکین که چندی


    چو حلقه بر درت سر می‌زنم من

    چه چاره چون تو بر بام بلندی


    بیا ای زلف چوگان حکم داری

    که چون گویم در این میدان فکندی


    سپند از بهر آن باشد که سوزد

    دلا می سوز دلبر را سپندی


    بیا ای جام عشق شمس تبریز

    که درد کهنه را تو سودمندی


  9. #2339
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    شنودم من که چاکر را ستودی


    کی باشم من تو لطف خود نمودی


    تو کان لعل و جان کهربایی

    به رحمت برگ کاهی را ربودی


    یکی آهن بدم بی‌قدر و قیمت

    توام آیینه ای کردی زدودی


    ز طوفان فناام واخریدی

    که هم نوحی و هم کشتی جودی


    دلا گر سوختی چون عود بوده

    وگر خامی بسوز اکنون که عودی


    به زیر سایه اقبال خفتم

    برون پنج حس راهم گشودی


    بدان ره بی‌پر و بی‌پا و بی‌سر

    به شرق و غرب شاید شد به زودی


    در آن ره نیست خار اختیاری

    نه ترسایی است آن جا نه جهودی


    برون از خطه چرخ کبودش

    رهیده جان ز کوری و کبودی


    چه می‌گریی بر خندندگان رو

    چه می‌پایی همان جا رو که بودی


    از این شهدی که صد گون نیش دارد

    بجز دنبل ببین چیزی فزودی


  10. #2340
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دگرباره شه ساقی رسیدی


    مرا در حلقه مستان کشیدی


    دگرباره شکستی تو بها را

    به جامی پرده‌ها را بردریدی


    دگربار ای خیال فتنه انگیز

    چو می بر مغز مستان بردویدی


    بیا ای آهو از نافت پدید است

    که از نسرین و نیلوفر چریدی


    همه صحرا گل است و ارغوان است

    بدان یک دم که در صحرا دمیدی


    مکن ای آسمان ناموس کم کن

    که از سودای ماه من خمیدی


    بگو ای جان وگر نی من بگویم

    که از شرم جمالش ناپدیدی


    بگویم ای بهشت این دم به گوشت

    که بی‌او بسته‌ای و بی‌کلیدی


    چو خاتونان مصری ای شفق تو

    چو دیدی یوسفم را کف بریدی


    بدیدم دوش کبریتی به دستت

    یقین کردم که دیکی می‌پزیدی


    تو هم ای دل در آن مطبخ که او بود

    پس دیوار چیزی می‌شنیدی


    نه عیدی که دو بار آید به سالی

    به رغم عید هر روزی تو عیدی


    خداوندا به قدرت بی‌نظیری

    که حسنی لانظیری برتنیدی


    چنین نوری دهی اشکمبه‌ای را

    چنینی را گزافه کی گزیدی


    بگو ای گل که این لطف از کی داری

    نه خار خشک بودی می‌خلیدی


    تو هم ای چشم جنس خاک بودی

    بگفتی من چه بینم هم بدیدی


    تو هم ای پای برجا مانده بودی

    دوانیدت دواننده دویدی


    دم عیسی و علمش را عدوی

    عجب ای خر بدین دعوت رسیدی


    چو مال این علم ماند مرد ریگت

    نه تو مانی نه علمی که گزیدی


    جهان پیر را گفتم جوان شو

    ببین بخت جوان تا کی قدیدی


    بیا امید بین که نیک نبود

    در این امید بی‌حد ناامیدی


    بدو پیوندم از گفتن ببرم

    نبرم زان شهی که تو بریدی


صفحه 234 از 302 نخستنخست ... 84134184214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254284 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •