صفحه 241 از 302 نخستنخست ... 91141191221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261291 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,401 تا 2,410 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2401
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آن را که به لطف سر بخاری


    از عقل و معامله برآری


    از یک نظرت قیامتی خاست

    یا رب تو در آن نظر چه داری


    از لعل تو دل دری بدزدید

    دزد است از آنش می‌فشاری


    بفشار به غم تو دزد خود را

    غم نیست چو هم تو غمگساری


    بفشار که رخت مؤمنان را

    پنهان کرده است از عیاری


    یا من نعش العبید فضلا

    من کل مواقع العثار


    بالفضل اعاد ما فقدنا

    بعد الحولان و التواری


    فجرت من الهوا عیونا

    فی مرج قلوبنا جواری


    تخضر بمائها غصون

    فی الروح لذیذه الثمار


    یا من غصب القلوب جهرا

    ثم اکرمهن فی السرار


    دی رفت و پریر رفت و امروز

    جان منتظر است تا چه آری


    هر روز ز تو وظیفه دارد

    این باز هزار گون شکاری


    برگیر کلاه از سر باز

    تا پر بزند در این صحاری


    زان پیش که می‌دهد مرا دوست

    آن لطف نمود و بردباری


    که مست شدم ز باده ماندم

    اندر بر لطف و حق گزاری


    آید از باغ لطف و سبزی

    آید ز بهار هم بهاری


    ای باد بهار عشق و سودا

    بر خسته دلان چه سازگاری


    اسکت و افتح جناح عشق

    حان الجولان فی المطار


    خاموش که غیر حرف و آواز

    بی صد لغت دگر سواری


  2. #2402
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خضری به میان سینه داری


    در آب حیات و سبزه زاری


    خضر آب حیات را نپاید

    گر بوی برد که تو چه داری


    در کشتی نوح همچو روحی

    در گلشن روح نوبهاری


    گر طبل وجودها بدرد

    از کتم عدم علم برآری


    این چار طبیعت ار بسوزد

    غم نیست تو جان هر چهاری


    صیاد بدایت وجودی

    اجزای جهان همه شکاری


    گه بند کند گهی گشاید

    ای کارافزا تو بر چه کاری


    او سرو بلند و تو چو سایه

    او باد شمال و تو غباری


    در چشم تو ریخت کحل پندار

    می‌پنداری به اختیاری


    این چرخ به اختیار خود نیست

    آخر تو کیی بدین نزاری


    از نیست تو خویش هست کردی

    وین گردن خود تو می‌فشاری


    زین ترس تو حجت است بر تو

    کز غیر تو است ترسگاری


    از خویش دل کسی نترسد

    از خویش کسی نجست یاری


    پس خوف و رجای تو گواهند

    بر ملکت شاه و کامکاری


    وز خوف و رجا چو برتر آیی

    ایمن چو صفات کردگاری


    کشتی ترسد ز بحر نی بحر

    تو کشتی بحر بی‌کناری


    کشتی توی تو چو بشکست

    خاموش کن از سخن گزاری


    کشتی شکسته را کی راند

    جز آب به موج بی‌قراری


    کشتیبان شکستگان است

    آن بحر کرم به بردباری


    خامش که زبان عقل مهر است

    بنشین بر جا که گشت تاری


  3. #2403
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    می‌آید سنجق بهاری


    لشکرکش شور و بی‌قراری


    گلزار نقاب می‌گشاید

    بلبل بگرفت باز زاری


    بر کف بنهاده لاله جامی

    کای نرگس مست بر چه کاری


    امروز بنفشه در رکوع است

    می‌جوید از خدای یاری


    سرها ز مغاره کرده بیرون

    آن لاله رخان کوهساری


    یا رب که که را همی‌فریبند

    خوش می‌نگرند در شکاری


    منگر به سمن به چشم خردی

    منگر به چمن به چشم خواری


    زیرا به مسافران عزت

    گر خوار نظر کنی نیاری


    بشنو ز زبان سبز هر برگ

    کز عیب بروید آنچ کاری


    گشته‌ست زبان گاو ناطق

    در حمد و ثنا و شکر آری


    عذرت نبود ز یأس از آن کو

    بخشد به کلوخ خوش عذاری


    بابرگ شد آن کلوخ جان یافت

    در شکر نمود جان سپاری


    صد میوه چو شیشه‌های شربت

    هر یک مزه‌ای به خوشگواری


    بعضی چو شکر اگر شکوری

    بعضی ترشند اگر خماری


    خاموش نشین و مستمع باش

    نی واعظ خلق شو نه قاری


  4. #2404
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای چشم و چراغ شهریاری


    والله به خدا که آن تو داری


    شمعی که در آسمان نگنجد

    از گوشه سینه‌ای برآری


    خورشید به پیش نور آن شمع

    یک ذره شود ز شرمساری


    وقت است که در وجود خاکی

    آن تخم که گفته‌ای بکاری


    آخر چه شود کز آب حیوان

    بر چهره زعفران بباری


    تا لاله ستان عاشقان را

    از گلبن حق به خنده آری


    بر پشت فلک نهند پا را

    چون تو سرشان دمی بخاری


    انگور وجود باده گردد

    چون پای بر او نهی فشاری


    مخدومی شمس حق تبریز

    لطفی که هزار نوبهاری


  5. #2405
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای جان و جهان چه می‌گریزی


    وی فخر شهان چه می‌گریزی


    ما را به چه کار می‌فرستی

    پنهان پنهان چه می‌گریزی


    چون تیر روی و بازآیی

    این دم ز کمان چه می‌گریزی


    باری تو هزار گنج داری

    زین نیم زیان چه می‌گریزی


    ای که شکرت کران ندارد

    بنشین به میان چه می‌گریزی


    چون محرم هر شکر دهان است

    از پیش دهان چه می‌گریزی


    ایمن ز امان توست عالم

    ای امن امان چه می‌گریزی


    عالم همه گرگ مردخوار است

    ای دل ز شبان چه می‌گریزی


    خامش که زبان همه زیان است

    تو سوی زیان چه می‌گریزی


  6. #2406
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از قصه حال ما نپرسی


    وز کشتن عاشقان نترسی


    ای گوهر عشق از چه بحری

    وی آتش عشق از چه درسی


    آن جا که تویی کی راه یابد

    زان جانب چرخ و عرش و کرسی


    ای دل تو دلی نه دیگ آهن

    از آتش عشق چند تفسی


    جان و دل و نفس هر سه سوزید

    تا کی گویم ظلمت نفسی


  7. #2407
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای دلبر بی‌دلان صوفی


    حاشا که ز جان بی‌وقوفی


    از هجر دوتا چو لام گشتیم

    دلتنگ ز غم چو کاف کوفی


    آن دم که به طوف خود بطوفی

    وآنگه که به خانه هم به طوفی


    ما را بنمای مهر و الفت

    چون معدن مهری و الوفی


    مکشوف ز کشف توست اسرار

    زیرا که کشوف هر کشوفی


    آنی که بری خسوف از ماه

    آن ماه نه‌ای که در خسوفی


    آنی که بری کسوف از شمس

    آن شمس نه‌ای که در کسوفی


    در آحادیم ای مهندس

    تو ساکن خانه الوفی


    ای آحادی الوف را باش

    کاین جا تو به منزل مخوفی


  8. #2408
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای آنک تو شاه مطربانی


    زان دلبرکش بگو که دانی


    خواهم که دو عشر ای خوش آواز

    از مصحف حسن او بخوانی


    در هر حرفیش مستمع را

    بگشاید چشمه معانی


    سینش گوید که فاستجیبوا

    نونش گوید که لن ترانی


    ای طره او چه پای بندی

    وی غمزه او چه بی‌امانی


    از نرگس او است ای گل سرخ

    کان اطلس سرخ می‌درانی


    ماندم ز تمام کردن این

    باقیش تو بگو بر این نشانی


  9. #2409
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    روزی که مرا ز من ستانی


    ضایع مکن از من آنچ دانی


    تا با تو چو خاص نور گردم

    آن نور لطیف جاودانی


    تا چند کنم ز مرگ فریاد

    با همچو تو آب زندگانی


    گر مرگم از او است مرگ من باد

    آن مرگ به از دم جوانی


    از خرمن خویش ده زکاتم

    زان خرمن گوهر نهانی


    منویس بر این و آن براتم

    بگذار طریق امتحانی


    خاموش ولی به دست تو چیست

    باران آمد تو ناودانی


  10. #2410
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چون عشق کند شکرفشانی


    در جلوه شود مه نهانی


    بینی که شکر کران ندارد

    خوش می‌خوری و همی‌رسانی


    می‌غلط به هر طرف که غلطی

    بر سبزه سبز بوستانی


    گر ز آنک کله نهی وگر نی

    شاهنشه جمله خسروانی


    آن را بینی که من نگویم

    زیرا که بگویمت بدانی


    چون چشم تو وا کنند ناگه

    بر شهر عظیم آن جهانی


    ماننده طفل نوبزاده

    خیره نگری و خیره مانی


    تا چشم بر آن جهان نشیند

    چاره نبود از این نشانی


    بگریز به نور شمس تبریز

    تا کشف شود همه معانی


صفحه 241 از 302 نخستنخست ... 91141191221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261291 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •