صفحه 255 از 302 نخستنخست ... 105155205235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263264265266267268269270271272273274275 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,541 تا 2,550 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2541
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    اگر امشب بر من باشی و خانه نروی

    یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی


    اندک اندک به جنون راه بری از دم من

    برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی


    کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز

    تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی


    به خیالی به من آیی به خیالی بروی

    این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی


    به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است

    بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی


    پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود

    پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی


    بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو

    بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی


    باش شب‌ها بر من تا به سحر تا که شبی

    مه برآید برهی از ره و همراه غوی


    همه کس بیند رخساره مه را از دور

    خنک آن کس که برد از بغل مه گروی


    مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد


    که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی


    چون ببیند که سر خویش نمی‌گیرد او

    گوید او را که حریفی و ظریفی و روی


    من توام ور تو نیم یار شب و روز توام

    پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی


    چه شود گر من و تو بی‌من و تو جمع شویم

    فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی


  2. #2542
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی


    کف دریا چه کند خواجه بجز دریایی


    چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی

    ز پی خشم رهی ساعد و کف می‌خایی


    صنما مغلطه بگذار و مگو تا فردا

    چون تویی پای علم نقد که را می‌پایی


    ترشم گفتی و پیش شکر بی‌حد تو

    عسل و قند چه دارند بجز سرکایی


    گر چه من روترشم لیک خم سرکه نیم

    ور چه هر جا بروم لیک نیم هرجایی


    گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت

    پیش رو دار مرا چونک جهان آرایی



    نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم

    کی بود آینه را با رخ تو گنجایی


    نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آ

    تا به گوش تو فروخوانم ای بینایی


  3. #2543
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به شکرخنده اگر می‌ببرد جان ز کسی


    می‌دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی


    گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی

    گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی


    گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار

    گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی


    گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر

    تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی


    گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد

    تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی


    گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده

    گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی


    متزمن نظری داری و هرچ آید پیش


    هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی


    صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر

    ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی


  4. #2544
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی


    چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی


    من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش

    مه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی


    پاسبان در تو ماه برین بام فلک

    تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی


    ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم

    تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی


    هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد

    سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی


    کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی

    جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی


    سجده کردند ملایک تن آدم را زود

    پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی



    اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد

    چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی


  5. #2545
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی


    سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی


    هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است

    گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی


    نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است

    شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی


    سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم

    دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی


    هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است

    تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی


    ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی

    کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی


    آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری

    کوه‌ها را جهت ذره شدن می‌سایی


    چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری

    چه نهانی و عجب این که در این غوغایی


    گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر

    ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی


    صورت عشق تویی صورت ما سایه تو

    یک دمم زشت کنی باز توام آرایی


    می‌نماید که مگر دوش به خوابت دیدم


    که من امروز ندارم به جهان گنجایی


    ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست

    همرهان پیش شدستند که را می‌پایی


    هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند

    شعله دم می‌زند این دم تو چه می‌فرمایی


    شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد

    تابش روز شود از وی نابینایی



  6. #2546
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هر کی از نیستی آید به سوی او خبری


    اندر او از بشریت بنماید اثری


    التفاتی نبود همت او را به علل

    گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری


    هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش

    به سوی او کند از عین حقیقت نظری


    جوهری بیند صافی متحلی به حلل

    متمکن شده در کالبد جانوری


    تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او


    رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری


    بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو

    که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری


  7. #2547
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای شه جاودانی وی مه آسمانی


    چشمه زندگانی گلشن لامکانی


    تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم

    همچو جان ناپدیدم در تک بی‌نشانی


    عاشق مشک خوش بو می‌کند صید آهو

    می‌رود مست هر سو یا تواش می‌دوانی


    ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو

    ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی


    روز شد های مستان بشنوید از گلستان

    می‌کند مرغ دستان شیوه دلستانی


    شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن

    خانه پرانگبین کن چون شکر می‌فشانی


    نرگست مست گشته جنیی یا فرشته

    با شکر درسرشته غنچه گلستانی


    با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق

    می‌زند جان معلق با می رایگانی


    روز و شب ای برادر مست و بی‌خویش خوشتر

    مست الله اکبر کش نبوده است ثانی


    نام او جان جان‌ها یاد او لعل کان‌ها

    عشق او در روان‌ها هم امان هم امانی


    چون برم نام او را دررسد بخت خضرا

    اسم شد پس مسما بی‌دوی بی‌توانی


    چند مستند پنهان اندر این سبز میدان

    می‌روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی


    جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین

    مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی


    تو اگر می‌شتابی سوی مرغان آبی

    آب حیوان بیابی قلزم شادمانی


    چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی

    سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی


    ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان

    ای شه بامرادان مستمان می‌کشانی



    با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان

    وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی


    این قدح می شتابد تا شما را بیابد

    در دل و جان بتابد از ره بی‌دهانی


    ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی

    غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی


    غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی

    غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی


    نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن

    ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی


  8. #2548
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در غم گر چشم سر بگریستی روز و شب‌ها تا سحر بگریستی

    آسمان گر واقفستی زین فراق

    انجم و شمس و قمر بگریستی


    زین چنین عزلی شه ار واقف شدی

    بر خود و تاج و کمر بگریستی


    گر شب گردک بدیدی این طلاق

    بر کنار و بوسه بربگریستی


    گر شراب لعل دیدی این خمار

    بر قنینه و شیشه گر بگریستی


    گر گلستان واقفستی زین خزان

    برگ گل بر شاخ تر بگریستی


    مرغ پران واقفستی زین شکار

    سست کردی بال و پر بگریستی


    گر فلاطون را هنر نفریفتی

    نوحه کردی بر هنر بگریستی


    روزن ار واقف شدی از دود مرگ

    روزن و دیوار و در بگریستی


    کشتی اندر بحر رقصان می‌رود

    گر بدیدی این خطر بگریستی


    آتش این بوته گر ظاهر شدی

    محتشم بر سیم و زر بگریستی


    رستم ار هم واقفستی زین ستم

    بر مصاف و کر و فر بگریستی


    این اجل کر است و ناله نشنود

    ور نه با خون جگر بگریستی


    دل ندارد هیچ این جلاد مرگ

    ور دلش بودی حجر بگریستی


    گر نمودی ناخنان خویش مرگ

    دست و پا بر همدگر بگریستی


    وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی

    ماده بز بر شیر نر بگریستی


    مادر فرزندخوار آمد زمین

    ور نه بر مرگ پسر بگریستی


    جان شیرین دادن از تلخی مرگ

    گر شدی پیدا شکر بگریستی


    داندی مقری که عرعر می‌کند

    ترک کردی عر و عر بگریستی


    گر جنازه واقفستی زین کفن

    این جنازه بر گذر بگریستی


    کودک نوزاد می‌گرید ز نقل

    عاقلستی بیشتر بگریستی


    لیک بی‌عقلی نگرید طفل نیز

    ور نه چشم گاو و خر بگریستی


    با همه تلخی همین شیرین ما

    چاره دیدی چون مطر بگریستی


    زان که شیرین دید تلخی‌های مرگ

    زان چه دید آن دیده ور بگریستی


    که گذشت آن من و رفت آنچ رفت

    کو خبر تا زین خبر بگریستی



    تیر زهرآلود کآمد بر جگر

    بر سپر جستی سپر بگریستی


    زیر خاکم آن چنانک این جهان

    شاید ار زیر و زبر بگریستی


    هین خمش کن نیست یک صاحب نظر

    ور بدی صاحب نظر بگریستی


    شمس تبریزی برفت و کو کسی

    تا بر آن فخرالبشر بگریستی


    عالم معنی عروسی یافت زو

    لیک بی‌او این صور بگریستی


    این جهان را غیر آن سمع و بصر

    گر بدی سمع و بصر بگریستی


  9. #2549
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    با چنین رفتن به منزل کی رسی


    با چنین خصلت به حاصل کی رسی


    بس گران جانی و بس اشتردلی

    در سبک روحان یک دل کی رسی


    با چنین زفتی چگونه کم زنی

    با چنین وصلت به واصل کی رسی


    چونک اندر سر گشادی نیستت

    در گشاد سر مشکل کی رسی


    همچو آبی اندر این گل مانده‌ای

    پس به پاک از آب و از گل کی رسی


    بگذر از خورشید وز مه چون خلیل

    ور نه در خورشید کامل کی رسی


    چون ضعیفی رو به فضل حق گریز

    ز آنک بی‌مفضل به مفضل کی رسی


    بی عنایت‌های آن دریای لطف

    از چنین موجی به ساحل کی رسی


    بی براق عشق و سعی جبرئیل


    چون محمد در منازل کی رسی


    بی پناهان را پناه خود کنی

    در پناه شاه مقبل کی رسی


    پیش بسم الله بسمل شو تمام

    ور نه چون مردی به بسمل کی رسی


  10. #2550
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چاره‌ای کو بهتر از دیوانگی


    بسکلد صد لنگر از دیوانگی


    ای بسا کافر شده از عقل خویش

    هیچ دیدی کافر از دیوانگی


    رنج فربه شد برو دیوانه شو

    رنج گردد لاغر از دیوانگی


    در خراباتی که مجنونان روند

    زود بستان ساغر از دیوانگی


    اه چه محرومند و چه بی‌بهره‌اند

    کیقباد و سنجر از دیوانگی


    شاد و منصورند و بس بادولتند

    فارسان لشکر از دیوانگی



    برروی بر آسمان همچون مسیح

    گر تو را باشد پر از دیوانگی


    شمس تبریزی برای عشق تو

    برگشادم صد در از دیوانگی


صفحه 255 از 302 نخستنخست ... 105155205235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263264265266267268269270271272273274275 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •