صفحه 259 از 302 نخستنخست ... 109159209239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263264265266267268269270271272273274275276277278279 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,581 تا 2,590 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2581
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    گر در آب و گر در آتش می‌روی

    آن نمی‌دانم برو خوش می‌روی


    در رخت پیداست والله رنگ او

    رو که سوی یار مه وش می‌روی


    نقش‌ها را پشت و پایی می‌زنی

    سوی نقش نامنقش می‌روی


    ذوق جان‌ها می‌زند بر جان تو

    مست و دست انداز و سرکش می‌روی


    در پی تو می‌دود اقبال رو


    گر به عرش و گر به مفرش می‌روی


    آنک در سر داری از سودای یار

    چه عجب گر تو مشوش می‌روی


    شه صلاح الدین برآ زین شش جهت

    گر چه ظاهر اندر این شش می‌روی


  2. #2582
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    ز کجا آمده‌ای می‌دانی

    ز میان حرم سبحانی


    یاد کن هیچ به یادت آید

    آن مقامات خوش روحانی


    پس فراموش شدستت آن‌ها


    لاجرم خیره و سرگردانی


    جان فروشی به یکی مشتی خاک

    این چه بیع است بدین ارزانی


    بازده خاک و بدان قیمت خود

    نی غلامی ملکی سلطانی


    جهت تو ز فلک آمده‌اند

    خوبرویان خوش پنهانی


  3. #2583
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    آنچ در سینه نهان می‌داری

    درنیابند چه می‌پنداری


    خفته پنداشته‌ای دل‌ها را

    که خدایت دهدا بیداری


    هر درخت آنچ که دارد در دل

    آن بدیده‌ست گلی یا خاری


    ای چو خفاش نهان گشته ز روز

    تا ندانند که تو بیماری


    به خدا از همگان فاشتری

    گر چه در پیشگه اسراری


    پیش خورشید همان خفاشی

    گر چه ز اندیشه چو بوتیماری


    چنگ اگر چه که ننالد دانند

    کو چه شکل است به وقت زاری


    ور بنالد ز غمی هم دانند

    کو ندارد صفت هشیاری


  4. #2584
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    ای خیالی که به دل می‌گذری

    نی خیالی نی پری نی بشری


    اثر پای تو را می‌جویم

    نه زمین و نه فلک می‌سپری


    گر ز تو باخبران بی‌خبرند

    نه تو از بی‌خبران باخبری


    مونس و یار دلی یا تو دلی

    تو مقیم نظری یا نظری


    ایها الخاطر فی مکرمه

    قف زمانا بخداء البصر


    لا تعجل به مرور و نوی

    بدل اللیل بضؤ السحر


    حسن تدبیرک قد صاغ لنا

    الهیولی به حسان الصور


    گر صور جان و هیولی خرد است

    عشق تو دیگر و تو خود دگری


    این هیولی پدر صورت‌هاست

    ای تو کرده پدران را پدری


    نی هیولای همه آبی بود

    چه کند آب چو آبش ببری


    گر هیولا و صور جان افزاست

    دگرم عشوه مده تو دگری


    از هیولا است صور ریگ روان

    ریگ را هرزه چرا می‌شمری


  5. #2585
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو چرا جمله نبات و شکری


    تو چرا دلبر و شیرین نظری



    تو چرا همچو گل خندانی

    تو چرا تازه چو شاخ شجری


    تو به یک خنده چرا راه زنی

    تو به یک غمزه چرا عقل بری


    تو چرا صاف چو صحن فلکی

    تو چرا چست چو قرص قمری


    تو چرا بی‌بنه چون دریایی

    تو چرا روشن و خوش چون گهری


    عاقلان را ز چه دیوانه کنی

    ای همه پیشه تو فتنه گری



    ساکنان را ز چه در رقص آری

    ز آدمی و ملک و دیو و پری


    تو چرا توبه مردم شکنی

    تو چرا پرده مردم بدری


    همه دل‌ها چو در اندیشه توست

    تو کجایی به چه اندیشه دری


  6. #2586
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی


    در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی


    چون مهر جان پذیری بی‌لشکری امیری

    هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی


    گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی

    گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی


    در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی

    هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی


    در آینه مبارک آن صاف صاف بی‌شک

    نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی


    چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت

    گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی


    قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل

    گر از وساوس دل یک دم امان بیابی



    درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را

    تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی


    تبریز در محقق از شمس ملت و حق

    در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی


  7. #2587
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی


    چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی


    درهای آسمان را شب سخت می‌گشاید

    نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی


    گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی

    زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی


    چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد

    باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی


    عیسی روزگاری سیاح باش در شب

    در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی


    شب رو که راه‌ها را در شب توان بریدن

    گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی


    در سایه خدایی خسپند نیکبختان

    زنهار ای برادر جای دگر نخسپی


    چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد

    تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی



    زیرا برادرانت دارند قصد جانت

    هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی


    تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد

    گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی



  8. #2588
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی


    دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی


    موقوف وقت بودی تعجیل می‌نمودی

    وقت نماز آمد برجه چرا نشستی


    بر بوی قبله حق صد قبله می‌تراشی

    بر بوی عشق آن بت صد بت همی‌پرستی


    بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان

    که مه بود به بالا سایه بود به پستی


    همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر

    حلقه در فلک زن زیرا درازدستی


    سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت

    بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی


    می‌گویمت که چونی هرگز کسی بگوید

    با جان بی‌چگونه چونی چگونه استی


    امشب خراب و مستی فردا شود ببینی

    چه خیک‌ها دریدی چه شیشه‌ها شکستی


    هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم


    که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی


    ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان

    داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی


    صد حلق را گشودی گر حلقه‌ای ربودی

    صد جان و دل بدادی گر سینه‌ای بخستی


    دیوانه گشته‌ام من هر چه از جنون بگویم

    زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی


  9. #2589
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی


    گفتی قرار یابم خود بی‌قرار گشتی


    خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی

    پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی


    گردت چرا نگردم چون خانه خدایی

    پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی


    جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی

    نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی


    فاروق چون نباشی چون از فراق رستی

    صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی


    اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی

    اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی


    هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی

    هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی


    ای چشمش الله الله خود خفته می‌زدی ره

    اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی


    آنگه فقیر بودی بس خرقه‌ها ربودی

    پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی


    هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری

    گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی


    از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی

    هم از حساب رستی چون بی‌شمار گشتی


    از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا

    وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی


    ای جان چون فرشته از نور حق سرشته

    هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی


    از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی


    هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی


    غم را شکار بودی بی‌کردگار بودی

    چون کردگار گشتی باکردگار گشتی


    گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی

    عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی


    نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی

    کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی


    باش از در معانی در حلقه خموشان

    در گوش‌ها اگر چه چون گوشوار گشتی



  10. #2590
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی


    ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی


    گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی

    قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی


    بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق

    بستی مراد ما را بر شرط بی‌مرادی


    تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید

    پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی


    سر را نهد به بیرون بی‌سر بر تو آید

    تا بشنود ز گردون بی‌گوش یا عبادی


    یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی

    زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی


    دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور

    جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی


    حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز

    چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی


    مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند

    چون اشتر عرب را از جا به جای حادی


    از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون

    چون بوی گور لیلی برداشت در منادی


    چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش

    زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی


    هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید

    رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی



    تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من

    گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی


    یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد

    الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد


    الشمس قد تلالا من غیر احتجاب

    و النصر قد توالی من غیر اجتهاد


    الروح فی المطار و الکأس فی الدوار

    و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد


صفحه 259 از 302 نخستنخست ... 109159209239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263264265266267268269270271272273274275276277278279 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •