من و شعر و جویبار
رفتیم و رفتیم
به آنجا رسیدیم آنجا که دیگر
نه جا پای کـسی بود و نه آشنا بود.
درختان به آیین دیگر
و مرغان به آیین دیگر
صدایی که میآمد از دور
صدای خدا بود
رها بود
به هنگام پرواز
از روی باغی به باغی
کسی زیر بال پرستو
پروانهها را
نمیکرد تفتیش
شقایق
ز طوفان نمیگشت خاموش
چراغش همیشه پر از روشنا بود
نمیدانم ...
نمیدانم آنجا کجا بود...



پاسخ با نقل قول
