صفحه 288 از 302 نخستنخست ... 138188238268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,871 تا 2,880 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2871
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری


    دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری


    گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی

    وگر بهار نوی مذهب خزان گیری


    چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی

    چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری


    خدای داد دو دستت که دامن من گیر

    بداد عقل که تا راه آسمان گیری


    که عقل جنس فرشته‌ست سوی او پوید

    ببینیش چو به کف آینه نهان گیری


    بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی

    قراضه قرض دهی صد هزار کان گیری


    به غیر خم فلک خم‌های صدرنگ است

    به هر خمی که درآیی از او نشان گیری


    ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی

    خری شوی به صفت راه کهکشان گیری


    وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری

    یقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری


    چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی

    چو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری


    برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیر

    چرا تنور خبازی که جمله نان گیری


    خموش باش و همی‌تاز تا لب دریا

    چو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری


  2. #2872
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز بامداد درآورد دلبرم جامی


    به ناشتاب چشانید خام را خامی


    نه باده‌اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج

    نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی


    به باد باده مرا داد همچو که بر باد

    به آب گرم مرا کرد یار اکرامی


    بسی نمودم سالوس و او مرا می‌گفت

    مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی


    طریق ناز گرفتم که نی برو امروز

    ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی


    چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی

    کی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی


    هزار می‌نکند آنچ کرد دشنامش

    خراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی


    چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی

    که او خراب کند عالمی به پیغامی


    دلی بیابد تا این سخن تمام کنم

    خراب کرد دلم را چنان دلارامی


    سری نهادم بر پای او چو مستان من

    پدید شد سر مست مرا سرانجامی


    سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت


    غریب دلبریی و بدیع انعامی


    وانگه از سر دقت به حاضران می‌گفت

    نه درخورست چنین مرغ با چنین دامی


    به باغ بلبل مستم صفیر من بشنو

    مباش در قفسی و کناره بامی


    فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت

    مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی


  3. #2873
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی


    که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی


    پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان

    نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی


    چگونه باشد عاشق ز مستی آن می

    که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی


    چه جای خاک که بر کوه جرعه‌ای برریخت

    هزار عربده آورد و شورش و خامی


    تو جام عشق چه دانی چه شیشه دل باشی

    تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی


    ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی

    مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی



    ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه

    نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی


    که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش

    که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی


    به من نگر که در این بزم کمترین عامم

    ز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی


  4. #2874
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نهان شدند معانی ز یار بی‌معنی


    کجا روم که نروید به پیش من دیوی


    کی دید خربزه زاری لطیف بی‌سرخر

    که من بجستم عمری ندیده‌ام باری


    بگو به نفس مصور مکن چنین صورت

    از این سپس متراش این چنین بت ای مانی


    اگر نقوش مصور همه از این جنس اند

    مخواه دیده بینا خنک تن اعمی


    دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را

    بلای صحبت لولی و فرقت لیلی


    ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد

    بگفتمش که تویی مرگ و جسک گفت آری


    بگفتم او را صدق که من ندیدستم

    ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی


    بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست

    چه کار دارد قهر خدا در این مأوی


    به روز حشر که عریان کنند زشتان را

    رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی


    در این بدم که به ناگاه او مبدل شد

    مثال صورت حوری به قدرت مولی


    رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه

    کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی


    چنانک خار سیه را بهارگه بینی

    کند میان سمن زار گلرخی دعوی


    زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز


    ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی


    کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد

    نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی


    به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد

    شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی


    از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی

    چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی


    خمش که رنج برای کریم گنج شود

    برایمؤمنروضه‌ست نار در عقبی



  5. #2875
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی


    وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی


    وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی

    وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی


    وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی

    چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی


    به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست

    عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی


    تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی

    که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی


    مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری

    که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی


    چو وحدتست عزبخانه یکی گویان

    تو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی


    تو هیچ مجنون دیدی که با دو لیلی ساخت

    چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی


    شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست


    چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی


    اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه‌ای

    شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی


    شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق

    حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی


    اگر چه موج سخن می‌زند ولیک آن به

    که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی


  6. #2876
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی


    وگر شراب نداری چرا خبر نکنی


    وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی

    ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی


    از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی

    وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی


    چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی

    ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی


    چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند

    چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی


    وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او

    چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی


    وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا

    چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی


    ز گلشن رخ تو گلرخان همی‌جوشند

    چرا چو حیز و محنث نه‌ای نظر نکنی


    نگر به سبزقبایان باغ کآمده‌اند

    به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی


    چو خرقه و شجره داری از بهار حیات

    چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی


    چو اعتبار ندارد جهان بر درویش

    به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی


  7. #2877
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی


    بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی


    کلید حاجت خلقان بدان شده‌ست دعا

    که جان جان دعایی و نور آمینی


    دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند

    مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی


    در آن الست و بلی جان بی‌بدن بودی

    تو را نمود که آنی چه در غم اینی


    تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما

    چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی


    بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت

    بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی


    تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری

    عروس جان نهان را هزار کابینی


    چه چنگ درزده‌ای در جهان و قانونش

    که از ورای فلک زهره قوانینی


    به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند

    بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی


    میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین

    کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی


    ستاره وار به انگشت‌ها نمودندت

    چو آفتاب کنون نامشار تعیینی


    اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار

    برای رشک ز ویسه خوشست رامینی


    خمش به سوره کنون اقرا بسی عمل کردی

    ز قشر حرف گذر کن کنون که والتینی


  8. #2878
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی


    چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی


    عجب به خواب چه دیده‌ست دوش این دل من

    که هست در سرم امروز شور و صفرایی


    ولی دلم چه کند چون موکلان قضا

    همی‌رسند پیاپی به دل ز بالایی


    پرست خانه دل از موکل عجمی

    که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی


    بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی

    گریز نیست وگر هست کو مرا پایی


    جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه

    روان و رقص کنانیم تا به دریایی


    اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار

    قدم قدم بودش در سفر تماشایی



    چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت

    به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی


    هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان

    خبر ندارد کو را نماند فردایی


    غلام عشقم کو نقد وقت می‌جوید

    نه وعده دارد و نه نسیه‌ای و نی رایی


  9. #2879
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    شدم به سوی چه آب همچو سقایی


    برآمد از تک چه یوسفی معلایی


    سبک به دامن پیراهنش زدم من دست

    ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی


    به چاه در نظری کردم از تعجب من

    چه از ملاحت او گشته بود صحرایی


    کلیم روح به هر جا رسید میقاتش

    اگر چه کور بود گشت طور سینایی


    زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور

    از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی


    کسی که زنده شود صد هزار مرده از او


    عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی


    هزار گنج گدای چنین عجب کانی

    هزار سیم نثار لطیف سیمایی


    جهان چو آینه پرنقش توست اما کو

    به روی خوب تو بی‌آینه تماشایی


    سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو

    نه عقل ماند و نه اندیشه‌ای و نی رایی


  10. #2880
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    رسید ترکم با چهره‌های گل وردی


    بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی


    بگفتمش که یکی نامه‌ای به دست صبا

    بدادمی عجب آورد گفت گستردی


    بگفتمش که چرا بی‌گه آمدی ای دوست

    بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی


    بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن

    ز آفتاب درآموختی جوامردی


    بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را

    تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی


    بقای من چو بدید و زوال خود خورشید

    گرفت در طلبم عادت جهان گردی


    سجود کردم و مستغفرانه نالیدم

    بدید اشک مرا در فغان و پردردی


    بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی

    به عشق گفت من و گفتنم درآوردی



    بگفتمش گل بی‌خار و صبح بی‌شامی

    که بندگان را با شیر و شهد پروردی


    ز لطف‌های توست آنک سرخ می‌گویند

    به عرف حیله زر را بدان همه زردی


    بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش

    که زرد گفتی زر را به فن و آزردی



صفحه 288 از 302 نخستنخست ... 138188238268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •