یک روز که از خودم زدم بیرونگفتم بزنم کمی قدم چندی!راه افتادم به جانب فرهنگاز کوچه ی آخر کمربندیآواز بنان و افتخاری، تاجستار و معین و اندی و سندیتابلو زده بود: مرغ پرکندهآرایشگاه، بستنی بندی...یکدفعه نگاه من توقف کردبر روی نوشته ای که لبخندیآورد به صورتم، به خود گفتماین هم شب شعر، بعد یک چندی«آدرس: ته کوچه ی هدایت خان!فرهنگسرای آبرومندیهنگامه ی شعر هم همین حالاکانون جوان شعر دربندی»با کله به سمت آدرس رفتمپرسان پرسان و با خوشایندیگفتم لابد سرود می خواننداز حادثه ی عظیم لبخندیاز دلهره ی شکستن بالییا وسوسه ی گشودن بندییا با قلم حماسه می سازندبر دشت ادب شکوه الوندیدیدم شب شعر محشری برپاستبا موضوع: قرارها چندی...مجری سر حرف را یهو وا کردبی نام خدایی و خداوندیبعد از دو سه تا لطیفه دعوت کرداز شاعر اولی که خرسندی،از چهره ی اخمی اش نمی باریدبا خود گفتم عجب هنرمندی!موهاش بلند مثل دخترهاابروش کمان، دماغ پیوندییک شعر سپید صادراتی خواندمملو تعفن و کثافندی!از ... گفت و ... و ...از ... در سطوح آوندییک عاشق سینه چاک شاعر گفت:ای ول کلک حریف! را کندی!!بعدی آمد غزل بخواند، خواند:سگ،حامله، روسپی... چه فرزندی؟!بعدی چه شبیه سیندرلا بودبعدی چه شبیه بزبز قندی!با پوز کشیده آمدم بیروندر خود بودم که با چه ترفندیهمچون لقمان ادب بیاموزماز انجمن چنین ادب مندیناگاه صدایی از درونم گفت:دلگیر نشو! چرا نمی خندی؟از کوزه نازک هنرمندانجز محتوی اش چه می تراوندی؟امروز كلاس شعر يعني اينمفلوك! تو مال قرنم چندي؟!



پاسخ با نقل قول
