صفحه 316 از 324 نخستنخست ... 166216266296297298299300301302303304305306307308309310311312313314315316317318319320321322323324 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 3,151 تا 3,160 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اگرچه آسمانم ابر پوشيده‌ است اما حال من خوب است
    دو دريا از دو چشمم زار جوشيده ‌است اما حال من خوب است

    نپرس از من كه تنهايم چرا با سايه‌ی ديوار می‌خندم
    گلويم شوكران از دوست نوشيده‌‌‌‌ است اما حال من خوب است

    جوابی نيست پشت پرسش چون و چرای بود و نابودم
    چه شيون‌ها كه از نايم خروشيده‌ است اما حال من خوب است

    بيا ای مرگ! اين تن سهم تو، من عين روحم سر به سر عشقم
    فلک در نفی من بسيار كوشيده‌ است اما حال من خوب است

  2. #2
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    با دستهای يك حكاک، بعد از ادای يک آيين

    روزی نوشته خواهم شد، روی كتيبه‌ای سنگين


    ديدن چقدر دشواراست! در ازدحام قومی كور

    حكاك من چه می‌‌داند؟ از اين دو چشم دردآگين


    كوچكتر از خودم هستم، در من تحملِ من نيست

    در گنج خود نمی‌‌گنجم، ای من! كنار من ننشين


    من كمترين صدايم را، بر برگها نويساندم

    می‌‌دانم اوج اين فرياد، بالا گرفته از پايين


    وقت كتاب خواندن نيست، مردم كتيبه می‌‌خوانند

    شادم كنی اگر سطری، از آن كتيبه باشد اين:


    آمد نوشت و رفت، آری، رفت‌آمدش نوشتن بود

    او از تب نوشتن مُرد، روحش هميشه شاد، آمين

  3. #3
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آتش،آتش می‌گیرد، جا در جایش می‌سوزد

    در دستش نور است اما، سر تا پایش می‌سوزد
    آبی می‌رقصد آتش؛ دریا یک آتش‌سوزی‌ست
    تا موجی برمی‌خیزد، ماهی‌هایش می‌سوزد
    هیزم، روزی جنگل بود؛ حالا با زخمی در نای،
    می‌خواند: وای از آتش! اما «وایَ»ش می‌سوزد
    در خاکت می‌شد خوابید، دیگر گِل کردی خود را،
    این ماهی، بی‌ماهیگیر، در دریایش می‌سوزد

  4. #4
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مادرم مي‌گويد انسان يا پر از درد است يا مرد است
    دردِسرهاي پدر سردرد شد مادر چه نامرد است
    گاهي از اين جمله‌ي مادر جنون مي‌گيردم اما
    باز مي‌پرسم پدر با اينهمه دردش چرا مرد است
    تختشان سنگين شده از بس كه تنهايند پس او كيست؟
    حق شهوت را تصاحب مي‌كند حقي كه با مرد است
    مادرم عاشق شده معشوق او هرجا بخواهد هست
    كاري از دست پدر هم برنمي‌آيد خدا مرد است
    تا «به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي»
    پس «به صد دفتر نشايد گفت حسب‌الحالِ» ما مرد است

  5. #5
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مثل يك پل كه كمربند خيابان باشد
    عشق، آن نيست كه در شهر فراوان باشد
    زن زيباي جهان! سبزه ي گريان! تلخ است:
    پاي تختت دل گنديده‌ي تهران باشد
    دوست دارم ننويسم قلمم مي‌رقصد
    دست من نيست، اگر شعر ، پريشان باشد
    مثل سهراب نشد شعر بگويم، هرگز!
    « واژه بايد خود باد و . . . خود باران باشد»
    حافظ از خاكْ درآ تا بنويسي اين بار:
    « كه به تلبيس و حِيَل ديو، مسلمان» باشد
    به رضايش نرسيدم به خدايش گفتم
    دستِ‌كم در غزلم اسم خراسان باشد

  6. #6
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی‌ست
    غیر از وفا تمام صفات بشر سگی‌ست

    لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد
    پایان ماه آمد و خلق پدر سگی‌ست

    از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود
    در سرزمین من عرق کارگر سگی‌ست

    جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
    اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی‌ست

    آهنگ سگ ترانه‌ی سگ گوش‌های سگ
    این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست

    بار کج نگاه شما بر دلم بس است
    باور کنید زندگی باربر سگی‌ست

    آدم بیا و از سر خط آفریده شو
    دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی‌ست

  7. #7
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بخش ۱۵ - شمشیر کشیدن نوفل، از جهت جفت مجنون، و در سواد لیلی کوکبه آراستن، و در قتال مردان کوشیدن


    خوانندهٔ حرف آشنایی
    زین گونه کند سخن سرایی
    کان پیر جگر کباب گشته
    وز بادهٔ غم خراب گشته
    چون زد در عروس نومید
    شد ساختهٔ گزند جاوید
    شد در پی آنکه تا چه سازد
    کان عاشق خسته را نوازد
    کرد آنچه ز چاره کردنی بود
    نامد به کفش کلید مقصود
    چون از طرفی نیافت یاری
    برمیر قبیله شد به زاری
    نوفل، ملکی بد، آدمی خوی
    آزاده و مهربان و دل جوی
    از کش و مکش دل ستم کار
    در سلسلهٔ بتی گرفتار
    هم زحمت عاشقی کشیده
    هم شربت عاشقان چشیده
    افسانهٔ قیس، کاتش افروخت
    هر لحظه همی شنید و می‌سوخت
    چون حالت پیر دید حالی
    کرد از بد و نیک خانه خالی
    به نواخت به لطف و راز پرسید
    وان قصه که داشت باز پرسید
    پیر از جگر شکایت اندود
    دم بر زد و کرد خانه پر دود
    چون کار فتادگان به زاری
    جست از پی آن رمیده یاری
    او خود غم او ز پیش دانست
    وان مصحت، آن خویش دانست
    قاصد طلبید و داد پیغام
    سوی پدر بت گل اندام:
    کاندیشهٔ آن کند کی بی گفت
    دیوانه به ماه نو شود جفت
    گر گفت دگر بود درین زیر
    گویم سخن از زبان شمشیر
    شد پیک و پیام برد در حال
    تا شد شنونده بر دگر حال
    بگشاد زبان چو آتش تیز
    پس گفت جوابی آتش انگیز:
    کاندازه کرا بود، درین راز،
    کز پردهٔ ما بر آرد آواز؟
    کاری که ز نسبتش جداییست
    کوشیدن آن نه نیک راییست
    کرباس تو گر چه دلپذیرست
    پیوند حریر با حریرست
    گر مهتر ماست نوفل گرد
    مهتر نکند ستیزه با خرد
    زان گونه زبون نه‌ایم ما نیز
    کارزد گل ما به نرخ گشنیز
    چندان غم جان و تن توان خورد

  8. #8
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    کز پرده برون سخن توان برد
    فرمان ده، اگر بدین بهانه،
    ما را به بدی کند نشانه
    ما نیز به کوشش صوابش
    معذور بودیم در جوابش!
    پیک آمد و باز داد پاسخ
    نوفل ز غضب شد آتشین رخ
    لشکر طلبید و بارگی خواست
    بیرون قبیله شد صف آراست
    خویشان صنم، که آن شنیدند
    شان نیز به کین برون دویدند
    گشت از دو طرف روانه شمشیر
    وآویخت به حمله شیر با شیر
    هر تیغ زنی، به خنجر و خشت
    سرها همه می‌درود و می‌کشت
    مرگ آمد و جان ز سینه می‌روفت
    بر نغمهٔ تیر، پای می‌کوفت
    بر رسم عرب به جهد و ناورد
    می‌کرد ستیزه مرد با مرد
    شمشیر کشیده هر دلیری
    نوفل به میان چو تند شیری
    هر سو که فگند تیغ پولاد
    کرد از سر مرد، گردن آزاد
    زان کینه که بی دریغ می‌رفت
    یک هفته دو رویه تیغ می‌رفت
    خلقی سوی لعبت حصاری
    تنگ آمد از آن ستیزه‌کاری
    گفتند به اتفاق پیران
    در سوخته به که خانه ویران
    چون فتنهٔ ما برون زد این تاب
    آن به که کنیم فتنه در خواب
    خیزیم و سبک ز خون لیلی
    در خاک روان کنیم سیلی
    آفت ز جهان چو گشت گم نام،
    غوغا، ز دو سوی، گیرد آرام

  9. #9
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    هم رخنهٔ فتنه بسته گردد
    هم دل ز گزند رسته گردد
    مجنون که از آن خبر شد آگاه
    بر زد ز درون دل یکی آه
    بر میر سپه دوید جوشان
    چون سیل که در رسید خروشان
    بگرفت عنان مرکبش سخت
    می‌سوخت زخامکاری بخت
    گفت: ای همه مرهم از تو آزار
    بازا دل ازین ستیزه بازار
    گویند ز غصه مهترانش
    کاهسته کنیم برکرانش
    یعنی چو وی از جهان برافتد
    این مشغله از میان برافتد
    بر خصم مکش به کینه جویی
    تیغی که به خون دوست شویی
    آن نیزه مزن به دشمنان بیش
    کزوی دل دوستان کنی ریش!
    نوفل چو شنید گفت مجنون
    از دیده گشاد در مکنون
    لابد به نیام کرد شمشیر
    در بیشهٔ خویش رفت چون شیر
    در گوشهٔ غم نشست نالان
    از حالت قیس دست مالان

  10. #10
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    توقیع کش مثال این حرف
    در نامه، سخن چنین کند صرف
    کان سوختهٔ خراب سینه
    اورنگ نشین بی خزینه
    از نوفلیان چو بی غرض ماند
    لختی ز فراق در مرض ماند
    چون پیکرش از نشان نستی
    آمد قدری به تن درستی
    باز از وطن خرد برون جست
    زنجیر برید و رشته بگسست
    می‌گشت به گرد و کوه و صحرا
    چون خضر، به روضهای خضرا
    نی دل خوش و نی خرد فراهم
    دیوانه و دیو هر دو با هم
    هجرش زده تیر بر نشانه
    غم یافته مرگ را بهانه
    یاران به تأسف از چنان یار
    خویشان به تحیر از چنان کار
    او دشت گرفته زار و دل ریش
    دشمن به ملامت از پس و پیش
    مسکین پدرش به چاره سازی
    چون شمع به خویشتن گدازی
    هر جا که نشست زار بگریست،
    بی گریهٔ زار در جهان کیست؟
    وآن مادر خستهٔ جگر سوز
    شب رنگ شده، ز بخت بد روز
    روزی طربش به شب رسیده
    خون جگرش به لب رسیده
    روزی ز زبان راست بازی
    در گوش پدر رسید رازی
    کز مهر و وفای آن یگانه
    کاندر همه دهر شد فسانه
    زان گونه شدست نوفلش دوست
    کان دل شده مغز گشت واین پوست
    گوید که: اگر دل آیدش باز
    من دخت خودش دهم به صد ناز
    پیر از خبری چنان دل انگیز
    بر سوخته شد، چو آتش تیز
    دیدش سر و تن ز سنگ خسته
    چهره ورم و جبین شکسته
    پیراهن پاره پاره چون گل
    خونابه چکان ز دیده چون مل
    از تف هوا چو دود گشته
    پشتش ز زمین کبود گشته
    اول ز دو دیده سیل خون ریخت
    وانگه نمک از جگر برون ریخت:
    ویرایش توسط SENATOR : 2013/08/19 در ساعت 14:06 دلیل: از سایز فونت 2 یا 3 استفاده نمایید

صفحه 316 از 324 نخستنخست ... 166216266296297298299300301302303304305306307308309310311312313314315316317318319320321322323324 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •