صفحه 33 از 302 نخستنخست ... 131415161718192021222324252627282930313233343536373839404142434445464748495051525383133183 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 321 تا 330 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #321
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
    نبود بسته بود رسته و روییده خوش است
    تف و بوی جگر سوخته و جوشش خون
    گرد زیر و بم مطرب به چه پیچیده خوش است

    ز ابر پرآب دو چشمش ز تصاریف فراق
    بر شکوفه رخ پژمرده بباریده خوش است

    بنگر جان و جهان ور نتوانی دیدن
    این جهان در هوسش درهم و شوریده خوش است

    پیش دلبر بنهادن سر سرمست سزا است
    سر او را کف معشوق بمالیده خوش است

    دیدن روی دلارام عیان سلطانی است
    هم خیال صنم نادره در دیده خوش است

    این سعادت ندهد دست همیشه اما
    دیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است

    عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باش
    پیش آن یوسف زیبا کف ببریده خوش است

    بس کن ار چه که اراجیف بشیر وصل است
    وصل همچون شکر ناگه بشنیده خوش است

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #322
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    من پری زاده‌ام و خواب ندانم که کجاست
    چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
    چون دماغ است و سر استت مکن استیزه بخسب
    دخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزاست

    خرج بی‌دخل خدایی است ز دنیا مطلب
    هر که را هست زهی بخت ندانم که که راست

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #323
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
    بستان جام و درآشام که آن شربت توست
    عدد ذره در این جو هوا عشاقند
    طرب و حالت ایشان مدد حالت توست

    همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است
    جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست

    هر که را همت عالی بود و فکر بلند
    دانک آن همت عالی اثر همت توست

    فکرتی کان نبود خاسته از طبع و دماغ
    نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست

    ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر
    هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست

    ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا
    هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست

    هم خمار از می آید هم از او دفع خمار
    هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست

    بس که هر مستمعی را هوس و سوداییست
    نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #324
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    بوسه‌ای داد مرا دلبر عیار و برفت
    چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت

    هر لبی را که ببوسید نشان‌ها دارد
    که ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت

    یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات
    هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت

    یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل
    می‌دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت

    تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوست
    چه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #325
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
    گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت
    چون چنین است صنم پند مده عاشق را
    آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت

    تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت
    منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت

    آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویند
    ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت

    آن کف بحر گهربخش وراء النهر است
    روضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت

    خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند
    چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت

    ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد
    لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت

    گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا
    تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت

    هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید
    بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت

    مرد چونک به کف آورد چنین در یتیم
    خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت

    بس که از قصه خوبش همه در فتنه فتند
    کاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت

  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #326
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ساقیا این می از انگور کدامین پشته‌ست
    که دل و جان حریفان ز خمار آغشته‌ست
    خم پیشین بگشا و سر این خم بربند
    که چو زهرست نشاط همگان را کشته‌ست

    بند این جام جفا جام وفا را برگیر
    تا نگویند که ساقی ز وفا برگشته‌ست

    درده آن باده اول که مبارک باده‌ست
    مگسل آن رشته اول که مبارک رشته‌ست

    صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیست
    تا چه عشق‌ست که اندر دل ما بسرشته‌ست

    بر در خانه دل این لگد سخت مزن
    هان که ویران شود این خانه دل یک خشته‌ست

    باده‌ای ده که بدان باده بلا واگردد
    مجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته‌ست

    تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم
    پیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته‌ست

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #327
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh


    ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
    جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست

    نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست
    غیر پیمودن باد هوس تو بادست

    کار او دارد کموخته کار توست
    زانک کار تو یقین کارگه ایجادست

    آسمان را و زمین را خبرست و معلوم
    کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست

    روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن
    نه که امروز خماران تو را میعادست

    آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید
    شرقیانند که او در صفشان آحادست

    خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند
    هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست

    می‌نهد بر لب خود دست دل من که خموش
    این چه وقت سخن‌ست و چه گه فریادست

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #328
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
    که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است

    مگر از چهره او باد صبا پرده ربود
    که هزاران قمر غیب درخشان شده است

    هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست
    گر چه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است

    ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است
    لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است

    آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت
    که هزاران دل از او لعل بدخشان شده است

    عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد
    بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است

    مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است
    که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است

    تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا
    شیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است

    بر درخت تن اگر باد خوشش می‌نوزد
    پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است

    بهر هر کشته او جان ابد گر نبود
    جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است

    از حیات و خبرش باخبران بی‌خبرند
    که حیات و خبرش پرده ایشان شده است

    گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید
    هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است

    شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد
    سوی دل پس ز چه جان‌هاش چو دربان شده است

  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #329
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دلبری و بی‌دلی اسرار ماست
    کار کار ماست چون او یار ماست
    نوبت کهنه فروشان درگذشت
    نوفروشانیم و این بازار ماست

    نوبهاری کو جهان را نو کند
    جان گلزارست اما زار ماست

    عقل اگر سلطان این اقلیم شد
    همچو دزد آویخته بر دار ماست

    آنک افلاطون و جالینوس ماست
    پرفنا و علت و بیمار ماست

    گاو و ماهی ثری قربان ماست
    شیر گردونی به زیر بار ماست

    هر چه اول زهر بد تریاق شد
    هر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست

    دعوی شیری کند هر شیرگیر
    شیرگیر و شیر او کفتار ماست

    ترک خویش و ترک خویشان می‌کنیم
    هر چه خویش ما کنون اغیار ماست

    خودپرستی نامبارک حالتی‌ست
    کاندر او ایمان ما انکار ماست

    هر غزل کان بی‌من آید خوش بود
    کاین نوا بی‌فر ز چنگ و تار ماست

    شمس تبریزی به نور ذوالجلال
    در دو عالم مایه اقرار ماست

  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #330
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    عاشقان را جست و جو از خویش نیست
    در جهان جوینده جز او بیش نیست
    این جهان و آن جهان یک گوهر است
    در حقیقت کفر و دین و کیش نیست

    ای دمت عیسی دم از دوری مزن
    من غلام آن که دوراندیش نیست

    گر بگویی پس روم نی پس مرو
    ور بگویی پیش نی ره پیش نیست

    دست بگشا دامن خود را بگیر
    مرهم این ریش جز این ریش نیست

    جزو درویشند جمله نیک و بد
    هر کی نبود او چنین درویش نیست

    هر که از جا رفت جای او دل‌ست
    همچو دل اندر جهان جاییش نیست

  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 33 از 302 نخستنخست ... 131415161718192021222324252627282930313233343536373839404142434445464748495051525383133183 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •