از کنار یکدیگر رد می شویم و تنها چیزی که در سال های دور باقی می ماند
تنها ،خاطره ایست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود ...
می وزد ...
شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن...پنهان کردن...یا از دست دادن ندارم ...
مانند دانه برفی که فقط یک بار
درست در برابر چشمانت
از بالا
از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید
و در انبوه سپیدی برف پوش زمین
جایی ، می نشیند و گم می شود
و تو دیگر آن را نخواهی یافت ...
نخواهی دید ...
همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد
و تو تا پایان دنیا ،دیگر او را نمی بینی ...
و من آن رهگذرم ...



پاسخ با نقل قول
