موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3411
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    هدیه

    من از نهایت شب حرف میزنم
    من از نهایت تاریکی
    و از نهایت شب حرف میزنم
    اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
    بیار
    و یک دریچه که از آن
    به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

  2. #3412
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    وصل

    آن تیره مردمکها آه
    آن صوفیان ساده خلوت نشین من
    در جذبه سماع دو چشمانش
    از هوش رفته بودند
    دیدم که بر سراسر من موج می زند
    چون هرم سرخگونه آتش
    چون
    اانعکاس آب
    چون ابری از تشنج بارانها
    چون آسمانی از نفس فصلهای گرم
    تا بی نهایت
    تا آن سوی حیات
    گسترده بود او
    دیدم که در وزیدن دستانش
    جسمیت وجودم
    تحلیل می رود
    دیدم که قلب او
    با آن طنین ساحر سرگردان
    پیچیده در تمامی قلب من
    ساعت پرید
    پرده
    به همراه باد رفت
    او را فشرده بودم
    در هاله حریق
    می خواستم بگویم
    اما شگفت را
    انبوه سایه گستر مژگانش
    چون ریشه های پرده ابریشم
    جاری شدند از بن تاریکی
    در امتداد آن کشاله طولانی طلب
    و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
    تا انتهای گمشده من
    دیدم که
    می رهم
    دیدم که می رهم
    دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
    دیدم که حجم آتشینم
    آهسته آب شد
    و ریخت ریخت ریخت
    در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
    در یکدیگر گریسته بودیم
    در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
    دیوانه وار زیسته بودیم

  3. #3413
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    وهم سبز

    تمام روز در ‌آینه گریه می کردم
    بهار پنجره ام را
    به وهم سبز درختان سپرده بود
    تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
    و بوی تاج کاغذیم
    فضای آن قلمرو بی آفتاب
    را
    آلوده کرده بود
    نمی توانستم دیگر نمی توانستم
    صدای کوچه صدای پرنده ها
    صدای گم شدن توپ های ماهوتی
    و هایهوی گریزان کودکان
    و رقص بادکنک ها
    که چون حباب های کف صابون
    در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
    و باد ‚ باد که گویی
    در عمق گودترین لحظه
    های تیره همخوابگی نفس می زد
    حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
    فشار می دادند
    و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
    تمام روز نگاه من
    به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
    به آن دو چشم مضطرب ترسان
    که از نگاه ثابت من میگریختند
    و چون دروغگویان
    به انزوای بی
    خطر پلکها پناه می آوردند
    کدام قله ‚ کدام اوج ؟
    مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
    در آن دهان سرد مکنده
    به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
    به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
    و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
    اگر گلی به گیسوی خود می زدم
    از این تقلب ‚ از این تاج
    کاغذین
    که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟
    چگونه روح بیابان مرا گرفت
    و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
    چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
    و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد
    چگونه ایستادم و دیدم
    زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
    و گرمی تن جفتم
    به انتظار پوچ تنم ره نمی برد
    کدام قله کدام اوج ؟
    مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
    ای خانه های روشن شکاک
    که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
    بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
    مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
    که از ورای پوست سر انگشت های
    نازکتان
    مسیر جنبش کیف آور جنینی را
    دنبال می کند
    و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
    به بوی شیر تازه می آمیزد
    کدام قله کدام اوج ؟
    مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
    و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
    و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
    و ای جدال روز
    و شب فرشها و جاروها
    مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
    که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
    به آب جادو
    و قطره های خون تازه می آراید
    تمام روز ‚ تمام روز
    رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
    به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
    به سوی ژرف ترین
    غارهای دریایی
    و گوشتخوارترین ماهیان
    و مهره های نازک پشتم
    از حس مرگ تیر کشیدند
    نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
    صدای پایم از انکار راه بر می خاست
    و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
    و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
    که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
    نگاه کن
    تو هیچگاه پیش نرفتی
    تو فرو رفتی

  4. #3414
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    جمعه

    جمعه ی ساکت
    جمعه ی متروک
    جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز
    جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
    جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
    جمعه ی بی
    انتظار
    جمعه ی تسلیم
    خانه ی خالی
    خانه ی دلگیر
    خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
    خانه ی تاریکی و تصور خورشید
    خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
    خانه ی پرده ‚ کتاب ‚ گنجه ‚ تصاویر
    آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
    زندگی من چو جویبار غریبی
    در دل این جمعه های ساکت متروک
    در دل این خانه های خالی دلگیر
    آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

  5. #3415
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در آبهای سبز تابستان

    تنها تر از یک برگ
    با بار شادیهای مهجورم
    در آبهای سبز تابستان
    آرام میرانم
    تا سرزمین مرگ
    تا ساحل غمهای پاییزی
    در سایه ای خود را
    رها کردم
    در سایه بی اعتبار عشق
    در سایه فرار خوشبختی
    در سایه ناپایداریها
    شبها که میچرخد نسیمی گیج
    در آسمان کوته دلتنگ
    شبها که می پیچد مهی خونین
    در کوچه های آبی رگها
    شبها که تنهاییم
    با رعشه های روحمان تنها
    در ضربه های نبض می جوشد
    احساس
    هستی هستی بیمار
    در انتظار دره ها رازیست
    این را به روی قله های کوه
    بر سنگهای سهمگین کندند
    آنها که در خطوط سقوط خویش
    یک شب سکوت کوهساران را
    از التماسی تلخ آکندند
    در اضطراب دستهای پر
    آرامش دستان خالی نیست
    خاموشی ویرانه ها زیباست
    این را
    زنی در آبها می خواند
    در آبهای سبز تابستان
    گویی که در ویرانه ها می زیست
    ما یکدیگر را با نفسهامان
    آلوده می سازیم
    آلوده تقوای خوشبختی
    ما از صدای باد می ترسیم
    ما از نفوذ سایه های شک
    در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
    ما در تمام
    میهمانی های قصر نور
    از وحشت آواز می لرزیم
    اکنون تو اینجایی
    گسترده چون عطر اقاقی ها
    در کوچه های صبح
    بر سینه ام سنگین
    در دستهایم داغ
    در گیسوانم رفته از خود سوخته مدهوش
    اکنون تو اینجایی
    چیزی وسیع و تیره و انبوه
    چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
    بر
    مردمکهای پریشانم
    می چرخد و میگسترد خود را
    شاید مرا از چشمه می گیرند
    شاید مرا از شاخه میچیندد
    شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
    شاید ...
    دیگر نمی بینم
    ما برزمینی هرزه روییدیم
    ما بر زمینی هرزه می باریم
    ما هیچ را در راهها دیدیم
    بر اسب
    زرد بالدار خویش
    چون پادشاهی راه می پیمود
    افسوس ما خوشبخت و آرامیم
    افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
    خوشبخت زیرا دوست می داریم
    دلتاگ زیرا عشق نفرینیست

  6. #3416
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در خیابانهای سرد شب

    من پشیمان نیستم
    من به این تسلیم می اندیشم
    این تسلیم دردآلود
    من صلیب سرنوشتم را
    بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
    در خیابانهای سرد
    شب
    جفتها پیوسته با تردید
    یکدیگر را ترک می گویند
    در خیابانهای سرد شب
    جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
    من پشیمان نیستم
    قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
    زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
    و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
    او مرا تکرار خواهد کرد
    آه می بینی
    که چگونه پوست من می درد از هم
    که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من
    مایه می بندد
    که چگونه خون
    رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
    می کند آغاز ؟
    من تو هستم ‚ تو
    و کسی که دوست می دارد
    و کسی که در درون خود
    ناگهان پیوند گنگی
    باز می یابد
    با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
    و تمام شهوت تند زمین هستم
    که تمام آبها را میکشد در خویش
    تا تمام دشتها را بارور سازد
    گوش کن
    به صدای دوردست من
    در مه سنگین اوراد سحرگاهی
    و مرا در ساکت آینه ها بنگر
    که چگونه باز با ته مانده های
    دستهایم
    عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
    و دلم را خالکوبی می کنم
    چون لکه ای خونین
    بر سعادتهای معصومانه هستی
    من پشیمان نیستم
    از من ای محجوب من با یک من دیگر
    که تو او را در خیابانهای سرد شب
    با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
    گفتگو کن
    و بیاد آور
    مرا در بوسه اندهگین او
    بر خطوط مهربان زیر چشمانت

  7. #3417
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در غروبی ابدی

    روز یا شب ؟
    نه ای دوست غروبی ابدیست
    با عبور دو کبوتر در باد
    چون دو تابوت سپید
    و صداهایی از دور از آن دشت غریب
    بی ثبات و سرگردان همچون
    حرکت باد
    سخنی باید گفت
    سخنی باید گفت
    دل من می خواهد با ظلمت جفت شود
    سخنی باید گفت
    چه فراموشی سنگینی
    سیبی از شاخه فرو می افتد
    دانه های زرد تخم کتان
    زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
    گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم
    می سپارد به رها گشتن
    از دلهره گنگ دگرگونی
    و در اینجا در من ‚ در سر من ؟
    آه ...
    در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
    و نگاهم مثل یک حرف دروغ
    شرمگینست و فرو افتاده
    من به یک ماه می اندیشم
    من به حرفی در شعر
    من به یک چشمه میاندیشم
    من به وهمی در خاک
    من به بوی غنی
    گندمزار
    من به افسانه نان
    من به معصومیت بازی ها
    و به آن کوچه باریک دراز
    که پر از عطر درختان اقاقی بود
    من به بیداری تلخی که پس از بازی
    و به بهتی که پس از کوچه
    و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
    قهرمانیها ؟
    آه
    اسبها پیرند
    عشق ؟
    تنهاست و از
    پنجره ای کوتاه
    به بیابان های بی مجنون می نگرد
    به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
    از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
    آرزوها ؟
    خود را می بازند
    در هماهنگی بی رحم هزاران در
    بسته ؟
    آری پیوسته بسته بسته
    خسته خواهی شد
    من به یک خانه می اندیشم
    با نفس
    های پیچک هایش رخوتناک
    با چراغانش روشن همچون نی نی چشم
    با شبانش متفکر تنبل بی تشویش
    و به نوزادی با لبخندی نامحدود
    مثل یک دایره پی در پی بر آب
    و تنی پر خون چون خوشه ای از انگور
    من به آوار می اندیشم
    و به تاراج وزش های سیاه
    و به نوری مشکوک
    که شبانگاهان در
    پنجره می کاود
    و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
    کار ...کار؟
    آری اما در ‌آن میز بزرگ
    دشمنی مخفی مسکن دارد
    که ترا میجود آرام ارام
    همچنان که چوب و دفتر را
    و هزاران چیز بیهوده دیگر را
    و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
    مثل قایقی در گرداب
    و در اعماق افق چیزی جز دود غلیظ سیگار
    و خطوط نامفهوم نخواهی دید
    یک ستاره ؟
    آری صدها ‚ صدها اماا
    همه در آن سوی شبهای محصور
    یک پرنده ؟
    آری صدها ‚ صدها اما
    همه در خاطره های دور
    با غرور عبث بال زدنهاشان
    من به فریادی در کوچه می اندیشم
    من به
    موشی بی ازار که در دیوار
    گاهگاهی گذری دارد !
    سخنی باید گفت
    سخنی باید گفت
    در سحرگاهان در لحظه ی لرزانی
    که فضا همچون احساس بلوغ
    ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
    من دلم می خواهد
    که به طغیانی تسلیم شوم
    من دلم میخواهد
    که ببارم از آن ابر بزرگ
    من دلم
    می خواهد
    که بگویم نه نه نه نه
    برویم
    سخنی باید گفت
    جام یا بستر ‚ یا تنهایی ‚ یا خواب ؟
    برویم ...

  8. #3418
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دریافت

    در حباب کوچک
    روشنایی خود را می فرسود
    ناگهان پنجره پر شد از شب
    شب سرشار از انبوه صداهای تهی
    شب مسموم از هرم زهر آلود تنفس ها
    شب ...
    گوش دادم
    در خیابان وحشت زده تاریک
    یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد
    زیر پا له کرد
    در خیابان وحشت زده تاریک
    یک ستاره ترکید
    گوش دادم ...
    نبضم از طغیان خون متورم بود
    و تنم ...
    تنم از وسوسه
    متلاشی گشتن
    روی خطهای کج و معوج سقف
    چشم خود را دیدم
    چون رطیلی
    سنگین
    خشک میشد در کف ‚ در زردی در خفقان
    داشتم با همه جنبش هایم
    مثل آبی راکد
    ته نشین می شدم آرام آرام
    داشتم
    لرد می بستم در گودالم
    گوش دادم
    گوش دادم به همه زندگیم
    موش منفوری در حفره خود
    یک سرود زشت مهمل را
    با وقاحت می خواند
    جیر جیری سمج و
    نامفهوم
    لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود
    و روان می شد بر سطح فراموشی
    آه من پر بودم از شهوت ‚ شهوت مرگ
    هر دو پستانم از احساسی سرسام آور تیر کشید
    آه
    من به یاد آوردم
    اولین روز بلوغم را
    که همه اندامم
    باز میشد در بهتی معصوم
    تا بیامرزد با آن مبهم
    آن گنگ آن نامعلوم
    در حباب کوچک
    روشنایی خود را
    در خطی لرزان خمیازه کشید

  9. #3419
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دیدار در شب

    و چهره شگفت
    از آن سوی دریچه به من گفت
    حق با کسیست که میبیند
    من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
    اما خدای من
    آیا چگونه می شود از من ترسید ؟
    من من که
    هیچگاه
    جز بادبادکی سبک و ولگرد
    بر پشت بامهای مه آلود آسمان
    چیزی نبوده ام
    و عشق و میل و نفرت و دردم را
    در غربت شبانه قبرستان
    موشی به نام مرگ جویده است
    و چهره شگفت با آن خطوط نازک دنباله دار سست
    که باد طرح جاریشان را
    لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد
    و گیسوان نرم و درازش
    که جنبش نهانی شب می ربودشان
    و بر تمام پهنه شب می گشودشان
    همچون گیاههای ته دریا
    در آن سوی دریچه روان بود
    و داد زد باور کنید من زنده نیستم
    من از ورای او تراکم تاریکی را
    و میوه های نقره ای کاج را هنوز
    می دیدم آه ولی او ...
    او بر
    تمام این همه می لغزید
    و قلب بی نهایت او اوج می گرفت
    گویی که حس سبز درختان بود
    و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت
    حق با شماست
    من هیچگاه پس از مرگم
    جرات نکرده ام که در آینه بنگرم
    و آن قدر مرده ام
    که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند
    آه
    آیا صدای زنجره
    ای را
    که در پناه شب بسوی ماه میگریخت
    از انتهای باغ شنیدید؟
    من فکر میکنم که تمام ستاره ها
    به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند
    و شهر ‚ شهر چه ساکت یود
    من در سراسر طول مسیر خود
    جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
    و چند رفتگر
    که بوی خاکروبه و توتون می
    دادند
    و گشتیان خسته خواب آلود
    با هیچ چیز روبرو نشدم
    افسوس
    من مرده ام
    و شب هنوز هم
    گویی ادامه همان شب بیهوده ست
    خاموش شد
    و پهنه وسیع دو چشمش را
    احساس گریه تلخ و کدر کرد
    آیا شما که صورتتان را
    در سایه نقاب غم انگیز زندگی
    مخفی نموده اید
    گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میکنید
    که زنده های امروزی
    چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟
    گویی که کودکی
    در اولین تبسم خود پیر گشته است
    و قلب این کتیبه مخدوش
    که در خطوط اصلی آن دست برده اند
    به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
    شاید که
    اعتیاد به بودن
    و مصرف مدام مسکن ها
    امیال پاک و ساده انسانی را
    به ورطه زوال کشانده است
    شاید که روح را
    به انزوای یک جزیره نامسکون
    تبعید کرده اند
    شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
    پس این پیادگان که صبورانه
    بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
    آن بادپا سوارانند
    و این خمیدگان لاغر افیونی
    آن عارفان پاک بلند اندیش؟
    پس راست است ‚ راست که انسان
    دیگر در انتظار ظهوری نیست
    و دختران عاشق
    با سوزن دراز بر و دری دوزی
    چشمان زود باور خود را دریده اند ؟
    اکنون طنین جیغ کلاغان
    در عمق خوابهای سحرگاهی
    احساس می شود
    آینه ها به هوش می آیند
    و شکل های منفرد و تنها
    خود را به اولین کشاله بیداری
    و به هجوم مخفی کابوسهای شوم
    تسلیم میکنند
    افسوس من با تمام خاطره هایم
    از خون که جز حماسه خونین نمی سرود
    و از غرور ‚ غروری که هیچ گاه
    خود را چنین
    حقیر نمی زیست
    در انتهای فرصت خود ایستاده ام
    و گوش میکنم نه صدایی
    و خیره میشوم نه ز یک برگ جنبشی
    و نام من که نفس آن همه پاکی بود
    دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند
    لرزید
    و بر دو سوی خویش فرو ریخت
    و دستهای ملتمسش از شکافها
    مانند آههای طویلی بسوی من
    پیش آمدند
    سرد است
    و بادها خطوط مرا قطع می کنند
    آیا در این دیار کسی هست که هنوز
    از آشنا شدن به چهره فنا شده خویش
    وحشت نداشته باشد ؟
    آیا زمان آن نرسیده ست
    که این دریچه باز شود باز باز باز
    که آسمان ببارد
    و مرد بر جنازه مرد خویش
    زاری کنان
    نماز گزارد؟
    شاید پرنده بود که نالید
    یا باد در میان درختان
    یا من که در برابر بن بست قلب خود
    چون موجی از تاسف و شرم و درد
    بالا می آمدم
    و از میان پنجره می دیدم
    که آن دو دست ‚ آن دو سرزنش تلخ
    و همچنان دراز به سوی دو دست من
    در روشنایی سپیده دمی کاذب
    تحلیل می روند
    و یک صدا که در افق سرد
    فریاد زد
    خداحافظ

  10. #3420
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دیوارهای مرز

    اکنون دوباره در شب خاموش
    قد می کشند همچو گیاهان
    دیوارهای حایل دیوارهای مرز
    تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
    اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
    چون گله مشوش ماهی ها
    از ظلمت کرانه من کوچ می کنند
    اکنون دوباره پنجره ها خود را
    در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند
    اکنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند
    و خاک با هزاران منفذ
    ذرات گیج ماه را به درون می کشد
    اکنون نزدیکتر بیا
    و گوش کن
    به
    ضربه های مضطرب عشق
    که پخش می شود
    چون تام تام طبل سیاهان
    در هوهوی قبیله اندامهای من
    من حس میکنم
    من میدانم
    که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست
    اکنون ستاره ها همه با هم
    همخوابه می شوند
    من در پناه شب
    از انتهای هر چه نسیمست می وزم
    من در
    پناه شب
    دیوانه وار فرو می ریزم
    با گیسوان سنگینم در دستهای تو
    و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
    بامن بیا
    با من به آن ستاره بیا
    نه آن ستاره ای که هزاران هزار سال
    از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دورست
    و هیچ کس در آنجا از روشنی
    نمی ترسد
    من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم
    من
    در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
    که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
    با من رجوع کن
    با من رجوع کن
    به ابتدای جسم
    به مرکز معطر یک نطفه
    به لحظه ای که از تو آفریده شدم
    با من رجوع کن
    من ناتمام مانده ام از تو
    اکنون کبوتران
    در قله های پستانهایم
    پرواز میکنند
    اکنون میان پیله لبهایم
    پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
    اکنون
    محراب جسم من
    آماده عبادت عشق است
    با من رجوع کن
    من ناتوانم از گفتن
    زیرا که دوستت
    میدارم
    زیرا که دوستت میدارم حرفیست
    که از جهان بیهودگی ها
    و کهنه ها و مکرر ها میآید
    با من رجوع کن
    من ناتوان از گفتن
    بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
    بگذار پر شوم
    از قطره های کوچک باران
    از قلبهای رشد نکرده
    از حجم کودکان به دنیا نیامده
    بگذار پر شوم
    شاید که عشق من
    گهواره تولد عیسی دیگری باشد

صفحه 342 از 555 نخستنخست ... 192242292322323324325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361362392442492 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •