موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3421
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    روی خاک

    هرگز آرزو نکرده ام
    یک ستاره درسراب آسمان شوم
    یا چو روح برگزیدگان
    همنشین خامش فرشتگان شوم
    هرگز از زمین جدا نبوده ام
    با ستاره آشنا نبوده ام
    روی
    خاک ایستاده ام
    با تنم که مثل ساقه گیاه
    باد و آفتاب و آب را
    می مکد که زندگی کند
    بارور ز میل
    بارور ز درد
    روی خاک ایستاده ام
    تا ستاره ها ستایشم کنند
    تا نسیمها نوازشم کنند
    از دریچه ام نگاه میکنم
    جز طنین یک ترانه نیستم
    جاودانه نیستم
    جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم
    در فغان لذتی که پاکتر
    از سکوت ساده غمیست
    آشیانه جستجو نمی کنم
    در تنی که شبنمیست
    روی زنبق تنم
    بر جدار کلبه ام که زندگی ست
    با خط سیاه عشق
    یادگارها کشیده اند
    مردمان رهگذر
    قلب تیر خورده
    شمع واژگون
    نقطه های
    ساکت پریده رنگ
    بر حروف در هم جنون
    هر لبی که بر لبم رسید
    بک ستاره نطفه بست
    در شبم که می نشست
    روی رود یادگارها
    پس چرا ستاره آرزو کنم ؟
    این ترانه منست
    دلپذیر دلنشین
    پیش از این نبوده بیش از این

  2. #3422
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شعر سفر

    همه شب با دلم کسی می گفت
    سخت آشفته ای ز دیدارش
    صبحدم با ستارگان سپید
    می رود می رود نگهدارش
    من به بوی تو رفته از دنیا
    بی خبر از فریب فردا ها
    روی
    مژگان نازکم می ریخت
    چشمهای تو چون غبار طلا
    تنم از حس دستهای تو داغ
    گیسویم در تنفس تورها
    می شکفتم ز عشق و می گفتم
    هر که دلداده شد به دلدارش
    ننشیند به قصد آزارش
    برود چشم من به دنبالش
    برود عشق من نگهدارش
    آه اکنون تو رفته ای و غروب
    سایه میگسترد
    به سینه راه
    نرم نرمک خدای تیره ی غم
    می نهد پا به معبد نگهم
    می نویسد به روی هر دیوار
    آیه هایی همه سیاه سیاه

  3. #3423
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    عاشقانه

    ای شب از رویای تو رنگین شده
    سینه از عطر تو ام سنگین شده
    ای به روی چشم من گسترده خویش
    شایدم بخشیده از اندوه پیش
    همچو بارانی که شوید جسم خاک
    هستیم ز
    آلودگی ها کرده پاک
    ای تپش های تن سوزان من
    آتشی در سایه مژگان من
    ای ز گندمزار ها سرشارتر
    ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
    ای در بگشوده بر خورشیدها
    در هجوم ظلمت تردید ها
    با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
    هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
    ای دلتنگ من و این بار
    نور ؟
    هایهوی زندگی در قعر گور ؟
    ای دو چشمانت چمنزاران من
    داغ چشمت خورده بر چشمان من
    بیش از اینت گر که در خود داشتم
    هر کسی را تو نمی انگاشتم
    درد تاریکیست درد خواستن
    رفتن و بیهوده خود را کاستن
    سرنهادن بر سیه دل سینه ها
    سینه آلودن به چرک کینه ها
    در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
    زهر در لبخند یاران یافتن
    زر نهادن در کف طرارها
    گمشدن در پهنه بازارها
    آه ای با جان من آمیخته
    ای مرا از گور من انگیخته
    چون ستاره با دو بال زرنشان
    آمده از دوردست آسمان
    از تو تنهاییم خاموشی گرفت
    پیکرم بوی همآغوشی
    گرفت
    جوی خشک سینه ام را آب تو
    بستر رگهایم را سیلاب تو
    در جهانی این چنین سرد و سیاه
    با قدمهایت قدمهایم براه
    ای به زیر پوستم پنهان شده
    همچو خون در پوستم جوشان شده
    گیسویم را از نوازش سوخته
    گونه هام از هرم خواهش سوخته
    آه ای بیگانه با پیراهنم
    آشنای سبزه زاران تنم
    آه ای روشن طلوع بی غروب
    آفتاب سرزمین های جنوب
    آه آه ای از سحر شاداب تر
    از بهاران تازه تر سیراب تر
    عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
    چلچراغی در سکوت و تیرگیست
    عشق چون در سینه ام بیدار شد
    از طلب پا تا سرم ایثار شد
    این دگر
    من نیستم ‚ من نیستم
    حیف از آن عمری که با من زیستم
    ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
    خیره چشمانم به راه بوسه ات
    ای تشنج های لذت در تنم
    ای خطوط پیکرت پیراهنم
    آه می خواهم که بشکافم ز هم
    شادیم یکدم بیالاید به غم
    آه می خواهم که برخیزم ز جای
    همچو ابری اشک
    ریزم هایهای
    این دل تنگ من و این دود عود ؟
    در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
    این فضای خالی و پروازها ؟
    این شب خاموش و این آوازها ؟
    ای نگاهت لای لایی سحر بار
    گاهواره کودکان بی قرار
    ای نفسهایت نسیم نیمخواب
    شسته از من لرزه های اضطراب
    خفته در لبخند فرداهای من
    رفته تا اعماق دنیا های من
    ای مرا با شعور شعر آمیخته
    این همه آتش به شعرم ریخته
    چون تب عشقم چنین افروختی
    لا جرم شعرم به آتش سوختی

  4. #3424
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آفتاب می شود

    نگاه کن که غم درون دیده ام
    چگونه قطره قطره آب می شود
    چگونه
    سایه سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود
    نگاه کن
    تمام هستیم خراب می شود
    شراره ای مرا به کام می کشد
    مرا به اوج می برد
    مرا به دام میکشد
    نگاه کن
    تمام آسمان من
    پر از شهاب می شود
    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمین عطر ها و نورها
    نشانده ای مرا
    کنون به زورقی
    ز عاجها ز ابرها بلورها
    مرا ببر امید دلنواز من
    ببر شهر شعر ها و شورها
    به راه پر ستاره ه می کشانی ام
    فراتر از ستاره می نشانی ام
    نگاه کن
    من از ستاره سوختم
    لبالب از ستارگان تب شدم
    چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
    ستاره چین برکه های شب شدم
    چه دور بود پیش از این زمین ما
    به این کبود غرفه های آسمان
    کنون به گوش من دوباره می رسد
    صدای تو
    صدای بال برفی فرشتگان
    نگاه کن که من کجا رسیده ام
    به کهکشان به بیکران به جاودان
    کنون که آمدیم تا به اوجها
    مرا بشوی با شراب موجها
    مرا بپیچ در حریر بوسه ات
    مرا بخواه در شبان دیر پا
    مرا دگر رها مکن
    مرا از این ستاره ها جدا مکن
    نگاه کن که موم شب براه ما
    چگونه قطره قطره آب میشود
    صراحی سیاه دیدگان من
    به لالای گرم تو
    لبالب از شراب خواب می شود
    به روی گاهواره های شعر من
    نگاه کن
    تو میدمی و آفتاب می
    شود

  5. #3425
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آن روزها

    آن روزها رفتند
    آن روزهای خوب
    آن روزهای سالم سرشار
    آن آسمان های پر از پولک
    آن شاخساران پر از گیلاس
    آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به
    یکدیگر
    آن بام های باد بادکهای بازیگوش
    آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
    آن روزها رفتند
    آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
    آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
    چشمم به روی هر چه می لغزید
    آنرا چو شیر تازه می نوشید
    گویی میان مردمکهایم
    خرگوش نا آرام
    شادی بود
    هر صبحدم با آفتاب پیر
    به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
    شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
    آن روزها رفتند
    آن روزها ی برفی خاموش
    کز پشت شیشه در اتاق گرم
    هر دم به بیرون خیره میگشتم
    پاکیزه برف من چو کرکی نرم
    آرام می بارید
    بر نردبام کهنه چوبی
    بر رشته سست طناب رخت
    بر گیسوان کاجهای پیر
    و فکر می کردم به فردا آه
    فردا
    حجم سفید لیز
    با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
    و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
    که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
    و طرح سرگردان پرواز کبوترها
    در جامهای رنگی
    شیشه
    فردا ...
    گرمای کرسی خواب آور بود
    من تند و بی پروا
    دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
    از مشق های کهنه خود پاک می کردم
    چون برف می خوابید
    در باغچه می گشتم افسرده
    در پای گلدانهای خشک یاس
    گنجشک های مرده ام را خاک میکردم
    آن روزها رفتند
    آن روزهای
    جذبه و حیرت
    آن روزهای خواب و بیداری
    آن روز ها هر سایه رازی داشت
    هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
    هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
    گویی جهانی بود
    هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
    در چشمهایم قهرمانی بود
    آن روزها رفتند
    آن روزهای عید
    آن انتظار آفتاب و
    گل
    آن رعشه های عطر
    در اجتماع ساکت و محبوب نرگسهای صحرایی
    که شهر را در آخرین صبح زمستانی
    دیدار می کردند
    آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
    بازار در بوهای سرگردان شناور بود
    در بوی تند قهوه و ماهی
    بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با
    تمام لحظه های راه می
    آمیخت
    و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
    بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
    و باز می آمد
    با بسته های هدیه با زنبیل های پر
    بازار بود که می ریخت
    که می ریخت
    که می ریخت
    آن روزها رفتند
    آن روزهای خیرگی در رازهای
    جسم
    آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
    دستی که با یک گل
    از پشت دیواری صدا می زد
    یک دست دیگر را
    و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
    و عشق
    که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
    در ظهر های گرم دود آلود
    ما عشقمان را
    در غبار کوچه می خواندیم
    ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
    ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
    و به درختان قرض می دادیم
    و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
    و عشق بود
    آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
    ناگاه
    محصورمان می کرد
    و
    جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
    آن روزها رفتند
    آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
    از تابش خورشید پوسیدند
    و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
    در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
    و دختری که گونه هایش را
    با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
    اکنون زنی تنهاست
    اکنون زنی تنهاست

  6. #3426
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آیه های زمینی

    آنگاه
    خورشید سرد شد
    و برکت از زمین ها رفت
    و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
    و ماهیان به دریا ها خشکیدند
    و خاک مردگانش را
    زان پس به خود
    نپذیرفت
    شب در تمام پنجره های پریده رنگ
    مانند یک تصور مشکوک
    پیوسته در تراکم و طغیان بود
    و راهها ادامه خود را
    در تیرگی رها کردند
    دیگر کسی به عشق نیندیشد
    دیگر کسی به فتح نیندیشید
    و هیچ کس
    دیگر به هیچ چیز نیندیشید
    در غارهای تنهایی
    بیهودگی به دنیا
    آمد
    خون بوی بنگ و افیون می داد
    زنهای باردار
    نوزادهای بی سر زاییدند
    و گاهواره ها از شرم
    به گورها پناه آوردند
    چه روزگار تلخ و سیاهی
    نان نیروی شگفت رسالت را
    مغلوب کرده بود
    پبغمبران گرسنه و مفلوک
    از وعده گاههای الهی گریختند
    و بره های گمشده
    دیگر صدای هی هی چوپانی را
    در بهت دشتها نشنیدند
    در دیدگان آینه ها گویی
    حرکات و رنگها و تصاویر
    وارونه منعکس می گشت
    و بر فراز سر دلقکان پست
    و چهره وقیح فواحش
    یک هاله مقدس نورانی
    مانند چتر مشتعلی می سوخت
    مرداب های الکل
    با آن بخار های گس مسموم
    انبوه بی تحرک روشن فکران را
    به ژرفنای خویش کشیدند
    و موشهای موذی
    اوراق زرنگار کتب را
    در گنجه های کهنه جویدند
    خورشید مرده بود
    خورشید مرده بود و فردا
    در ذهن کودکان
    مفهوم گنگ گمشده ای داشت
    آنها غرابت این لفظ کهنه را
    در مشق های خود
    با
    لکه درشت سیاهی
    تصویر می نمودند
    مردم
    گروه ساقط مردم
    دلمرده و تکیده و مبهوت
    در زیر بار شوم جسد هاشان
    از غربتی به غربت دیگر می رفتند
    و میل دردناک جنایت
    در دستهایشان متورم میشد
    گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
    این اجتماع ساکت بی جان را
    یکباره از
    درون متلاشی می کرد
    آنها به هم هجوم می آوردند
    مردان گلوی یکدیگر را
    با کارد میدریدند
    و در میان بستری از خون
    با دختران نا بالغ
    همخوابه میشدند
    آنها غریق وحشت خود بودند
    و حس ترسناک گنهکاری
    ارواح کور و کودنشان را
    مفلوج کرده بود
    پیوسته در
    مراسم اعدام
    وقتی طناب دار
    چشمان پر تشنج محکومی را
    از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
    آنها به خود فرو می رفتند
    و از تصور شهوتناکی
    اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
    اما همیشه در حواشی میدانها
    این جانیان کوچک را می دیدی
    که ایستاده اند
    و خیره گشته اند
    به ریزش مداوم فواره های آب
    شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
    یک چیز نیم زنده مغشوش
    بر جای مانده بود
    که در تلاش بی رمقش می خواست
    ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
    شاید ولی چه خالی بی پایانی
    خورشید مرده بود
    و هیچ کس نمی دانست
    که نام آن
    کبوتر غمگین
    کز قلب ها گریخته ایمانست
    آه ای صدای زندانی
    آیا شکوه یأس تو هرگز
    از هیچ سوی این شب منفور
    نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
    آه ای صدای زندانی
    ای آخرین صدای صدا ها ...

  7. #3427
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آيا کسي که مهرباني يک جسم زنده را به تو مي بخشد
    جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟
    حرفي بزن
    من در پناه پنجره ام
    با آفتاب رابطه دارم

  8. #3428
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    باد ما را خواهد برد

    در شب کوچک من افسوس
    باد با برگ درختان میعادی دارد
    در شب کوچک من دلهره ویرانیست
    گوش کن
    وزش ظلمت را میشنوی؟
    من غریبانه به این خوشبختی می
    نگرم
    من به نومیدی خود معتادم
    گوش کن
    وزش ظلمت را میشنوی ؟
    در شب اکنون چیزی می گذرد
    ماه سرخست و مشوش
    و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
    ابرها همچون انبوه عزاداران
    لحظه باریدن را گویی منتظرند
    لحظه ای
    و پس از آن هیچ .
    پشت این
    پنجره شب دارد می لرزد
    و زمین دارد
    باز میماند از چرخش
    پشت این پنجره یک نا معلوم
    نگران من و توست
    ای سراپایت سبز
    دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
    و لبانت را چون حسی گرم از هستی
    به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
    باد ما را باخود خواهد برد
    باد ما را باخود خواهد برد

  9. #3429
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بر او ببخشایید

    بر او ببخشایید
    بر او که گاه گاه
    پیوند دردناک وجودش را
    با آب های راکد
    و حفره های خالی از یاد می برد
    و ابلهانه می پندار
    که حق زیستن دارد
    بر او ببخشایید
    بر خشم بی تفاوت یک تصویر
    که آرزوی دوردست تحرک
    در دیدگان کاغذیش آب میشود
    بر او ببخشایید
    بر او که در سراسر تابوتش
    جریان سرخ ماه گذر دارد
    و عطر های منقلب شب
    خواب هزار ساله اندامش را
    آشفته میکند
    بر او ببخشایید
    بر او که از
    درون متلاشیست
    اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
    و گیسوان بیهده اش
    نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد
    ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
    ای همدمان پنجره های گشوده در باران
    بر او ببخشایید
    بر او ببخشایید
    زیرا که مسحور است
    زیرا که ریشه های هستی
    بارآور شماست
    در خاکهای غربت او نقب می زنند
    و قلب زود باور او را
    با ضربه های موذی حسرت
    در کنج سینه اش متورم می سازند

  10. #3430
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

    به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
    به جویبار که در من جاری بود
    به ابرها که فکرهای طویلم
    بودند
    به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
    از فصل های خشک گذر می کردند
    به دسته های کلاغان
    که عطر مزرعه های شبانه را
    برای من به هدیه می آوردند
    به مادرم که در آینه زندگی می کرد
    و شکل پیری من بود
    و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
    از تخمه
    های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
    می آیم می آیم می آیم
    با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
    با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
    می آیم می آیم می آیم
    و آستانه پر از عشق می شود
    و من در آستانه به آنها که دوست
    می دارند
    و دختری که هنوز آنجا
    در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

صفحه 343 از 555 نخستنخست ... 193243293323324325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361362363393443493 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •