موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3461
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در دو چشمش
    گناه مي خنديد
    بر رخش نور ماه مي خنديد
    در گذرگاه آن لبان خموش
    شعله يي
    بي پناه مي خنديد
    شرمناك و پر از نيازي گنگ
    با نگاهي كه رنگ مستي داشت
    در دو چشمش نگاه كردم و گفت
    بايد از عشق حاصلي برداشت
    سايه يي روي سايه
    يي خم شد
    در نهانگاه رازپرور شب
    نفسي روي گونه يي لغزيد
    بوسه يي شعله
    زد ميان دو لب

  2. #3462
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شراب و خون
    نيست ياري تا بگويم راز خويش
    ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
    چنگ اندوهم خدا را زخمه اي
    زخمه اي تا بركشم آواز خويش
    برلبانم قفل خاموشي زدم
    با كليدي آشنا بازش كنيد
    كودك دل رنجه ي دست جفاست
    با سر انگشت وفا نازش كنيد
    پر كن اين پيمانه را اي هم نفس
    پر كن اين پيمانه را از خون او
    مست مستم كن چنان كز شور مي
    باز گويم قصه افسون او
    رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من
    رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد
    آتشي كز ديدگانش سر كشيد
    اين دل ديوانه را دربند كرد
    از لبانش كي نشان دارم به جان
    جز شرار بوسه هاي دلنشين
    بر تنم كي مانده است يادگار
    جز فشار بازوان آهنين
    من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد
    در ميان خرمن گيسوي من
    آنقدر دانم كه اين آشفتگي
    زان سبب افتاده اندر موي من
    آتشي شد بر دل و جانم گرفت
    راهزن شد راه ايمانم گرفت
    رفته بود از دست من دامان صبر
    چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
    گم شدم در پهنه صحراي عشق
    در شبي چون چهره بختم سياه
    ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
    بر سرم باريد باران گناه
    مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
    مردي آمد قلب سنگم را ربود
    بس كه رنجم داد و لذت دادمش
    ترك او كرد چه مي دانم كه بود
    مستيم از سر پريد اي همنفس
    بار ديگر پركن اين پيمانه را
    خون بده خون دل آن خودپرست
    تا به پايان آرم اين افسانه را

  3. #3463
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    جمعهء
    ساکت


    جمعهء متروک


    جمعهء چون کوچه هاي کهنه،
    غم انگيز


    جمعهء انديشه هاي تنبل
    بيمار


    جمعهء خميازه هاي موذي
    کشدار


    جمعهء بي
    انتظار


    جمعهء
    تسليم




    خانهء
    خالي


    خانهء
    دلگير


    خانهء در بسته بر هجوم
    جواني


    خانهء تاريکي و تصور
    خورشيد


    خانهء تنهائي و تفال و
    ترديد


    خانهء پرده، کتاب، گنجه،
    تصاوير




    آه، چه آرام و پر غرور
    گذر داشت


    زندگي من چو جويبار
    غريبي


    در دل اين جمعه هاي ساکت
    متروک


    در دل اين خانه هاي خالي
    دلگير

    آه،
    چه آرام و پر غرور گذر داشت...

  4. #3464
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    روز يا شب ؟
    - نه ، اي دوست ، غروبي
    ابديست


    با عبور دو کبوتر در
    باد


    چون دو تابوت
    سپيد


    و صداهائي از دور ، از آن
    دشت غريب ،


    بي ثبات و سرگردان ،
    همچون حرکت باد




    -سخني بايد
    گفت


    سخني بايد
    گفت


    دل من ميخواهد با ظلمت
    جفت شود


    سخني بايد گفت


    چه فراموشي سنگيني


    سيبي از شاخه
    فروميافتد


    دانه هاي زرد تخم
    کتان


    زير منقار قناري هاي عاشق
    من ميشکنند


    گل باقلا ، اعصاب کبودش
    را در سکر نسيم


    ميسپارد به رها گشتن از
    دلهرهء گنگ دگرگوني




    آه...

    در سر من چيزي نيست بجز
    چرخش ذرات غليظ سرخ


    و نگاهم


    مثل يک حرف
    دروغ


    شرمگينست و فرو
    افتاده




    - من به يک ماه
    ميانديشم


    - من به حرفي در شعر


    - من به يک چشمه
    ميانديشم


    - من به وهمي در
    خاک


    - من به بوي غني
    گندمزار


    - من به افسانهء
    نان


    - من به معصوميت بازي
    ها


    و به آن کوچهء باريک دراز


    که پر از عطر درختان
    اقاقي بود


    - من به بيداري تلخي که
    پس ازبازي


    و به بهتي که پس از
    کوچه


    و به خالي طويلي که پس از
    عطر اقاقي ها




    - قهرمانيها
    ؟


    -آه

    اسب ها
    پيرند


    -
    عشق؟


    - تنهاست و از پنجره اي
    کوتاه


    به بيابان هاي بي مجنون
    مينگرد


    به گذرگاهي با خاطره اي
    مغشوش


    از خراميدن اقي نازک در
    خلخال




    - آرزوها
    ؟


    - خود را
    ميبازند


    در هماهنگي بيرحم هزاران
    در


    - بسته
    ؟


    - آري ، پيوسته
    بسته ، بسته


    - خسته خواهي شد


    - من به يک خانه
    ميانديشم


    با نفس هاي پچک هايش ،
    رخوتناک


    با چراغانش روشن ، همچون
    ني ني چشم


    با شبانش متفکر ، تنبل ،
    بي تشويش


    و به نوزادي با لبخندي
    نامحدود


    مثل يک دايرهء پي در پي
    بر آب


    و تني پر خون ، چون خوشه
    اي از انگور




    - من به آوار
    ميانديشم


    و به تاراج وزش هاي سياه


    و به نوري مشکوک


    که شبانگاهان در پنجره
    ميکاود


    و به گوري کوچک ، کوچک
    چون پيکر يک نوزاد




    - کار... کار
    ؟


    - آري ، اما در آن ميز
    بزرگ


    دشمني مخفي مسکن دارد


    که ترا ميجود . آرام
    آرام


    همچنان که چوب و دفتر
    را


    و هزاران چيز بيهودهء
    ديگر را


    و سرانجام ، تو در فنجاني
    چاي فرو خواهي رفت


    مثل قايق در گرداب


    و در اعماق افق ، چيزي جز
    دود غليظ سيگار


    و خطوط نامفهوم نخواهي
    ديد




    -يک ستاره
    ؟


    - آري ، صدها ، صدها ،
    اما


    همه در آن سوي شبهاي
    محصور


    - يک پرنده
    ؟


    - آري ، صدها ، صدها ،
    اما


    همه در خاطره هاي دور


    با غرور عبث بال
    زدنهاشان


    - من به فريادي در کوچه
    ميانديشم


    - من به موشي بي آزار که
    در ديوار


    گاهگاهي گذري دارد
    !




    - سخني بايد گفت


    سخني بايد گفت


    در سحرگاهان ، در لحظهء
    لرزاني


    که فضا همچون احساس بلوغ


    ناگهان با چيزي مبهم
    ميآميزد


    من دلم ميخواهد


    که به طغياني تسليم شوم


    من دلم ميخواهد


    که ببارم از آن ابر
    بزرگ


    من دلم ميخواهد


    که بگويم
    نه نه نه نه






    - برويم


    - سخني بايد گفت


    - جام ، يا بستر ، يا
    تنهائي ، يا خواب ؟

    - برويم
    ...

  5. #3465
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بيمار
    طفلي غنوده در بر من بيمار
    با گونه هاي سرخ تب آلوده
    با گيسوان در هم آشفته
    تا نيمه شب ز درد نياسوده
    هر دم ميان پنجه من لرزد
    انگشتهاي لاغر و تبدارش
    من ناله ميكنم كه خداوندا
    جانم بگير و كم بده آزارش
    گاهي ميان وحشت تنهايي
    پرسم ز خود كه چيست سرانجامش
    اشكم به روي گونه فرو غلطد
    چون بشنوم ز ناله خود نامش
    اي اختران كه غرق تماشاييد
    اين كودك منست كه بيمارست
    شب تا سحر نخفتم و مي بينيد
    اين ديده منست كه بيدارست
    يادم آيد كه بوسه طلب ميكرد
    با خنده هاي دلكش مستانه
    يا مي نشست با نگهي بي تاب
    در انتظار خوردن صبحانه
    گاهي بگوش من رسد آوايش
    ماما دلم ز فرط تعب سوزد
    بينم درون بستر مغشوشي
    طفلي ميان آتش تب سوزد
    شب خامش است و در بر من نالد
    او خسته جان ز شدت بيماري
    بر اضطراب و وحشت من خندد
    تك ضربه هاي ساعت ديواري

  6. #3466
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آن
    کلاغی که پرید


    ازفراز سر ما


    و فرو
    رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد


    و
    صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود


    خبر
    مارا با خود خواهد برد به شهر




    همه
    می دانند


    همه
    می دانند


    که من
    و تو از آن روزنه ی سرد عبوس


    باغ
    را دیدیم


    و از
    آن شاخه ی بازیگر دور از دست


    سیب
    را چیدیم


    همه
    می ترسند




    همه
    می ترسند ،اما من و تو


    به
    چراغ و آب و آیینه پیوستیم


    و
    نترسیدیم


    سخن
    از پیوند سست دونام


    و
    همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست


    سخن
    از گیسوی خوشبخت من است


    با
    شقایق های سوخته ی بوسه ی تو


    و
    صمیمیت تن هامان ، در طراری


    و
    درخشیدن عریانیمان


    مثل
    فلس ماهی ها در آب


    سخن
    اززندگی نقره ای آوازیست


    که
    سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند




    ما در
    آن جنگل سبز سیال


    شبی
    از خرگوشان وحشی


    و در
    آن دریای مضطرب خونسرد


    از
    صدف های پر از مروارید


    و در
    آن کوه غریب فاتح


    از
    عقابان جوان پرسیدیم


    که چه
    باید کرد؟




    همه
    می دانند


    همه
    می دانند


    ما به
    خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم


    ما
    حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم


    در
    نگاه شرم آگین گلی گمنام


    و بقا
    را در یک لحظه ی نا محدود


    که دو
    خورشید به هم خیره شدند




    سخن
    از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست


    سخن
    از روزست و پنجره های باز


    و
    هوای تازه


    و
    اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند


    و
    زمینی که ز کشتی دیگر بارور است


    و
    تولّد و تکامل و غرور


    سخن
    از دستان عاشق ماست


    که
    پلی از پیغام عطر و نور و نسیم


    بر
    فراز شب ها ساخته اند


    به
    چمنزار بیا


    به
    چمنزار بزرگ


    و
    صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم


    همچنان آهو که جفتش را




    پرده
    ها از بغضی پنهانی سرشارند


    و
    کبوتر های معصوم


    از
    بلند های برج سپید خود


    به
    زمین می نگرند

  7. #3467
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بازگشت
    ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ
    تا نيمه شب بياد تو چشمم نخفته است
    اي مايه اميد من اي تكيه گاه دور
    هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
    شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
    احساس قلب كوچك خود را نهان كنم
    بگذار تا ترانه من رازگو شود
    بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم
    تا بر گذشته مينگرم
    عشق خويش را
    چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد
    مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است
    اين شعر غير رنجش يارم به من چه داد
    اين درد را چگونه توانم نهان كنم
    آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است
    اين شعر ها كه روح ترا رنج داده است
    فريادهاي يك دل محنت كشيده است
    گفتم قفس ولي چه بگويم كه پيش از اين
    آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود
    دردا كه اين جهان فريباي نقشباز
    با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود
    اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
    بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
    بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
    جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
    پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
    تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
    تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
    بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

  8. #3468
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خسته
    از بيم و اميد عشق رنجورم
    آرامش جاودانه مي خواهم
    بر حسرت دل دگر نيفزايم
    آسايش بيكرانه مي خواهم
    پا بر سر دل نهاده مي گويم
    بگذاشتن از آن ستيزه جو خوشتر
    يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
    از بوسه آتشين خوشتر
    پنداشت اگر شبي به سرمستي
    در بستر عشق او سحر كردم
    شبهاي دگر كه رفته از عمرم
    در دامن ديگران به سر كردم
    ديگر نكنم ز روي ناداني
    قرباني عشق او غرورم را
    شايد كه چو بگذرم از او يابم
    آن گمشده شادي و سرورم را
    آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
    آنكس كه مرا اميد و شادي بود
    هر جا كه نشست بي تامل گفت
    او يك +زن ساده لوح عادي بود
    مي سوزم از اين دو رويي و نيرنگ
    يكرنگي كودكانه مي خواهم
    اي مرگ از آن لبان خاموشت
    يك بوسه جاودانه مي خواهم
    رو پيش زني ببر غرورت را
    كو عشق ترا به هيچ نشمارد
    آن پيكر داغ و دردمندت را
    با مهر به روي سينه نفشارد
    عشقي كه ترا نثار ره كردم
    در سينه ديگري نخواهي يافت
    زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
    سوزنده تر آذري نخواهي يافت
    در جستجوي تو و نگاه تو
    ديگر ندود نگاه بي تابم
    انديشه آن دو چشم رويايي
    هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
    ديگر به هواي لحظه اي ديدار
    دنبال تو در بدر نميگردم
    دنبال تو اي اميد بي حاصل
    ديوانه و بي خبر نمي گردم
    در ظلمت آن اطاقك خاموش
    بيچاره و منتظر نمي مانم
    هر لحظه نظر به در نمي دوزم
    وان آه نهان به لب نميرانم
    اي زن كه دلي پر از صفا داري
    از مرد وفا مجو مجو هرگز
    او معني عشق را نمي داند
    راز دل خود به او مگو هرگز

  9. #3469
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    چون نگهباني کهدر کف مشعلي
    دارد


    مي خرامد شب ميان شهر خواب
    الود


    خانه ها با روشنايي هاي
    رويايي


    يک به يک در گير و داربوسه بدرود


    ناودانها ناله سر داده در
    ظلمت


    در خروش از ضربه هاي دلکش
    باران


    مي خزد بر سنگفرش کوچه هاي
    دور


    نور محوي از پي فانوس
    شبگردان


    دست زيبايي دري را مي گشايد
    نرم


    مي دود در کوچه برق چشم
    تبداري


    کوچه خاموشست و در ظلمت نمي
    پيچد


    بانگ پاي رهروي از پشت
    ديواري


    باد از ره مي رسد عريان و
    عطر الود


    خيس باران مي کشد تن بر تن
    دهليز


    در سکوت خانه مي پيچد نفس
    هاشان


    ناله هاي شو قشان لرزان وهم
    انگيز


    چشمها در ظلمت شب خيره بر
    راهست


    جوي مي نالد که ايا کيست
    دلدارش؟


    شاخه ها نجوا کنان در گوش
    يکديگر


    اي دريغا... در کنارش نيست
    دلدارش


    کوچه خاموشست و در ظلمت نمي
    پيچد


    بانگ پاي رهروي از پشت
    ديواري


    مي خزد در اسمان خاطري
    غمگين


    نرم نرمک ابر دود الود
    پنداري


    برکه مي خندد چشمش اي
    افسوس


    وز کدامين لب لبانش بوسه مي
    جويد؟


    پنجه اش در حلقه موي که مي
    لغزد؟


    با که در خلوت به مستي قصه مي گويد؟


    تيرگيها را به دنبال چه مي
    کاوم؟


    پس چرا در انتظارش باز
    بيدارم؟


    در دل مردان کدامين مهر
    جاويد است؟


    نه دگر هرگزنمي ايدبه
    ديدارم


    پيکري گم مي شود در ظلمت
    دهليز


    باد در را با صدايي خشک مي
    بندد


    مردهاي گويي درون حفره
    گوري


    بر اميدي سست وبي بنياد مي
    خندد

  10. #3470
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در مني و اين همه
    زمن جدا


    با مني و ديدهات بسوي غير


    بهر من نمانده راه گفتگو


    تو نشسته گرم گفتگوي غير


    غرق غم دلم به سينه مي تپد


    واي از ان دمي که بي خبر
    زمن


    برکشي تو رخت خويش از اين
    ديار


    سايه توام بهر کجا روي


    سر نهاده ام به زير پاي تو


    چون تو در جهان نجسته ام
    هنوز


    تا که برگزينمش بجاي تو


    شادي و غم مني به حيرتم


    خواهم از تو در تو اورم
    پناه


    موج وحشيم که بي خبر ز خويش


    گشته ام اسير جذبه هاي ماه


    گفتي از تو بگسلم دريغ و
    درد


    رشته وفا مگر گسستني است؟


    بگسلم ز خويش و از تو نگسلم


    عهد عاشقان مگر شکستني است؟


    ديدمت شبي بخواب و سر خوشم


    وه مگر به خوابها ببينمت


    غنچه نيستي که مست اشتياق


    خيزم و زشاخه ها بچينمت


    شعله مي کشدبه ظلمت شبم


    اتش کبود ديدگان تو


    ره مبند بلکه ره برم به شوق


    در سراچه غم نهان تو

صفحه 347 از 555 نخستنخست ... 197247297327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361362363364365366367397447497 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •