موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3521
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شعله
    رميده

    می بندم اين دو چشم پرآتش را
    تا ننگرد درون
    دو چشمانش
    تا داغ و پر تپش نشود قلبم
    از شعله نگاه پريشانش
    می بندم اين دو چشم پرآتش را
    تا بگذرم ز وادی رسوائی
    تا قلب خامشم نكشد فرياد
    رو می كنم
    به خلوت و تنهائی
    ای رهروان خسته چه می جوئيد
    در اين غروب سرد ز احوالش
    او
    شعله رميده خورشيد است
    بيهوده می دويد به دنبالش
    او غنچه شكفته
    مهتابست
    بايد كه موج نور بيفشاند
    بر سبزه زار شب زده چشمی
    كاو را بخوابگاه
    گنه خواند
    بايد كه عطر بوسه خاموشش
    با ناله های شوق بياميزد
    در گيسوان آن
    زن افسونگر
    ديوانه وار عشق و هوس ريزد
    بايد شراب بوسه بياشامد
    از ساغر
    لبان فريبائی
    مستانه سرگذارد و آرامد
    بر تكيه گاه سينه زيبائی
    ای آرزوی
    تشنه به گرد او
    بيهوده تار عمر چه می بندی؟
    روزی رسد كه خسته و وامانده
    بر
    اين تلاش بيهوده می خندی
    آتش زنم به خرمن اميدت
    با شعله های حسرت و
    ناكامی
    ای قلب فتنه جوی گنه كرده
    شايد دمی ز فتنه بيارامی
    می بندمت به بند
    گران غم
    تا سوی او دگر نكنی پرواز
    ای مرغ دل كه خسته و بيتابی
    دمساز باش
    با غم او، دمساز

  2. #3522
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    رميده
    نمی دانم چه می خواهم خدايا
    به
    دنبال چه می گردم شب و روز
    چه می جويد نگاه خسته من
    چرا افسرده است اين قلب
    پرسوز
    ز جمع آشنايان می گريزم
    به كنجی می خزم آرام و خاموش
    نگاهم غوطه ور
    در تيرگی ها
    به بيمار دل خود می دهم گوش
    گريزانم از اين مردم كه با
    من
    بظاهر همدم و يكرنگ هستند
    ولی در باطن از فرط حقارت
    به دامانم دوصد
    پيرايه بستند
    از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
    برويم چون گلی خوشبو
    شكفتند
    ولی آن دم كه در خلوت نشستند
    مرا ديوانه ای بدنام گفتند
    دل من، ای
    دل ديوانه من
    كه می سوزی ازين بيگانگی ها
    مكن ديگر ز دست غير فرياد
    خدارا،
    بس كن اين ديوانگی ها

  3. #3523
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خاطرات
    باز در چهره خاموش خيال
    خنده زد چشم گناه آموزت
    باز من ماندم و در غربت دل
    حسرت بوسه هستی سوزت
    باز من ماندم و يك مشت هوس
    باز من ماندم و يك مشت اميد
    ياد آن پرتو سوزنده عشق
    كه
    ز چشمت به دل من تابيد
    باز در خلوت من دست خيال
    صورت شاد ترا نقش نمود
    بر
    لبانت هوس مستی ريخت
    در نگاهت عطش توفان بود
    ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
    دل من با دلت افسانه عشق
    چشم من ديد در آن چشم سياه
    نگهی تشنه و
    ديوانه عشق
    ياد آن بوسه كه هنگام وداع
    بر لبم شعله حسرت افروخت
    ياد آن
    خنده بيرنگ و خموش
    كه سراپای وجودم را سوخت
    رفتی و در دل من ماند
    بجای
    عشقی آلوده به نوميدی و درد
    نگهی گمشده در پرده اشك
    حسرتی يخ زده در
    خنده سرد
    آه اگر باز بسويم آئی
    ديگر از كف ندهم آسانت
    ترسم اين شعله
    سوزنده عشق
    آخر آتش فكند برجانت

  4. #3524
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    رویا
    باز من ماندم و خلوتی سرد
    خاطراتی ز
    بگذشته ای دور
    ياد عشقی كه با حسرت و درد
    رفت و خاموش شد در دل گور
    روی
    ويرانه های اميدم
    دست افسونگری شمعی افروخت
    مرده ئی چشم پرآتشش را
    از دل
    گور بر چشم من دوخت
    ناله كردم كه ای وای، اين اوست
    در دلم از نگاهش،
    هراسی
    خنده ای بر لبانش گذر كرد
    كای هوسران، مرا می شناسی
    قلبم از فرط
    اندوه لرزيد
    وای بر من، كه ديوانه بودم
    وای بر من، كه من كشتم او را
    وه كه
    با او چه بيگانه بودم
    او به من دل سپرد و بجز رنج
    كی شد از عشق من حاصل
    او
    با غروری كه چشم مرا بست
    پا نهادم بروی دل او
    من به او رنج و اندوه
    دادم
    من به خاك سياهش نشاندم
    وای بر من، خدايا، خدايا
    من به آغوش گورش
    كشاندم
    در سكوت لبم ناله پيچيد
    شعله شمع مستانه لرزيد
    چشم من از دل تيرگی
    ها
    قطره اشكی در آن چشم ها ديد
    همچو طفلی پشيمان دويدم
    تا كه درپايش افتم
    به خواری
    تا بگويم كه ديوانه بودم
    مي توانی به من رحمت آری
    دامنم شمع را
    سرنگون كرد
    چشم ها در سياهی فرو رفت
    ناله كردم مرو، صبر كن، صبر
    ليكن او
    رفت، بی گفتگو رفت
    وای بر من، كه ديوانه بودم
    من به خاك سياهش نشاندم
    وای
    بر من، كه من كشتم او را
    من به آغوش گورش كشاندم

  5. #3525
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    هرجائی
    از پيش من برو كه دل
    آزارم
    ناپايدار و سست و گنه كارم
    در كنج سينه يك دل ديوانه
    در كنج دل هزار
    هوس دارم
    قلب تو پاك و دامن من ناپاك
    من شاهدم به خلوت بيگانه
    تو از شراب
    بوسه من مستی
    من سر خوش از شرابم و پيمانه
    چشمان من هزار زبان دارد
    من
    ساقيم به محفل سرمستان
    تا كی ز درد عشق سخن گوئی
    گر بوسه خواهی از لب من،
    بستان
    عشق تو همچو پرتو مهتابست
    تابيده بی خبر به لجن زاری
    باران رحمتی
    است كه می بارد
    بر سنگلاخ قلب گنه كاری
    من ظلمت و تباهی جاويدم
    تو آفتاب
    روشن اميدی
    برجانم، ای فروغ سعادتبخش
    دير است اين زمان، كه تو تابيدی
    دير
    آمدی و دامنم از كف رفت
    دير آمدی و غرق گنه گشتم
    از تند باد ذلت و
    بدنامی
    افسردم و چو شمع تبه گشتم

  6. #3526
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بوسه
    در دو چشمش گناه می خنديد
    بر رخش نور
    ماه می خنديد
    در گذرگاه آن لبان خموش
    شعله ئی بی پناه می خنديد
    شرمناك و پر از نيازی گنگ
    با نگاهی كه رنگ مستی داشت
    در دو چشمش نگاه كردم و
    گفت:
    بايد از عشق حاصلی برداشت
    سايه ئی روی سايه ئی خم شد
    در نهانگاه
    رازپرور شب
    نفسی روی گونه ئی لغزيد
    بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

  7. #3527
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ناآشنا
    باز هم قلبی به پايم اوفتاد
    باز هم
    چشمی به رويم خيره شد
    باز هم در گيرودار يك نبرد
    عشق من بر قلب سردی چيره
    شد
    باز هم از چشمه لب های من
    تشنه ئی سيراب شد، سيراب شد
    باز هم در بستر
    آغوش من
    رهروی در خواب شد، در خواب شد
    بر دو چشمش ديده می دوزم به ناز
    خود
    نمی دانم چه می جويم در او
    عاشقی ديوانه می خواهم كه زود
    بگذرد از جاه و مال
    و آبرو
    او شراب بوسه می خواهد ز من
    من چه گويم قلب پر اميد را
    او بفكر لذت
    و غافل كه من
    طالبم آن لذت جاويد را
    من صفای عشق می خواهم از او
    تا فدا
    سازم وجود خويش را
    او تنی می خواهد از من آتشين
    تا بسوزاند در او تشويش
    را
    او بمن می گويد ای آغوش گرم
    مست نازم كن، كه من ديوانه ام
    من باو می
    گويم ای ناآشنا
    بگذر از من، من ترا بيگانه ام
    آه از اين دل، آه از اين جام
    اميد
    عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
    چنگ شد در دست هر بيگانه ای
    ای دريغا،
    كس بآوازش نخواند

  8. #3528
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    حسرت
    از من رميده ئی و من ساده دل هنوز
    بی
    مهری و جفای تو باور نمی كنم
    دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
    ديگر
    هوای دلبر ديگر نمی كنم
    رفتی و با تو رفت مرا شادی و اميد
    ديگر چگونه عشق ترا
    آرزو كنم
    ديگر چگونه مستی يك بوسه ترا
    در اين سكوت تلخ و سيه جستجو
    كنم
    يادآر آن زن، آن زن ديوانه را كه خفت
    يك شب به روی سينه تو مست عشق و
    ناز
    لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
    خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
    لب های
    تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
    افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
    پيچيد همچو شاخه
    پيچك به پيكرت
    آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
    هر قصه ئی ز عشق كه خواندی به
    گوش او
    در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است
    دردا دگر چه مانده از آن شب، شب
    شگفت
    آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
    با آنكه رفته ئی و مرا برده ئی ز
    ياد
    می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
    ای مرد، ای فريب مجسم بيا كه
    باز
    بر سينه پر آتش خود می فشارمت

  9. #3529
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قربانی

    امشب بر آستان جلال تو
    آشفته ام ز وسوسه الهام
    جانم از این تلاش به تنگ آمد
    ای شعر ... ای الهه خون آشام
    دیریست کان سروده خدایی را
    در گوش من به مهر نمی خوانی
    دانم که باز تشنه خون هستی
    اما ... بس است این همه قربانی
    خوش غافلی که از سر خود خواهی
    با بندهات به قهر چها کردی
    چون مهر خویش در دلش افکندی
    او را ز هر چه داشت جدا کردی
    دردا که تا بروی تو خندیدم
    در رنج من نشستی و کوشیدی
    اشکم چو رنگ خون شقایق شد
    آن را بجام کردی و نوشیدی
    چون نام خود بپای تو افکندم
    افکندیم به دامن دام ننگ
    آه ... ای الهه کیست که میکوبد
    اینه امید مرا بر سنگ ؟
    در عطر بوسه های گناه آلود
    رویای آتشین ترا دیدم
    همراه با نوای غمی شیرین
    در معبد سکوت تو رقصیدم
    اما... دریغ و درد که جز حسرت
    هرگز نبوده باده به جام من
    افسوس ... ای امید خزان دیده
    کو تاج پر شکوفه نام من ؟
    از من جز این دو دیده اشک آلود
    آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟
    ای شعر ...ای الهه خون آشام
    دیگر بس است ... اینهمه قربانی

  10. #3530
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نگه دگر به سوي من چه مي كني، چو در بر رقيب نسشته اي
    به حيرتم كه بعد از آن فريبها ، تو هم پي فريب من نشسته اي
    به چشم خويش ديدم آنشب اي خدا، كه جام خود به جام ديگري زدي
    چو فال حافظ آن ميانه باز شد، تو فال خود به نام ديگري زدي
    برو برو به سوي او مرا چه غم، تو آفتابي، او زمين ، من آسمان
    بر او بتاب، زانكه من نشسته ام به ناز روي شانه ستارگان
    بر او بتاب، زانكه گريه مي كند در اين ميانه قلب من به حال او
    كمال عشق باشد اين گذشتنها، دل تو مال من؛ تن تو مال او
    تو كه مرا به پرده ها كشيده اي ، چگونه ره نبرده اي به زار من
    گذشتم از تن تو ، زانكه در جهان تني نبود مقصد نياز من
    اگر به سويت اين چنين دويده ام، به عشق عاشقم نه بر وصال تو
    به ظلمت شبان بي فروغ من ، خيال عشق خوشتر از خيال تو
    كنون كه در كنار او نشسته اي ، تو و شراب و دولت وصال او
    گذشت و رفت و آن فسانه كهنه شد، تن تو ماند و عشق بي زوال او

صفحه 353 از 555 نخستنخست ... 203253303333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361362363364365366367368369370371372373403453503 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •