موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3571
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آنگاه

    خورشید سرد شد
    و برکت از زمین ها رفت
    و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
    و ماهیان به دریا ها خشکیدند
    و خاک مردگانش را
    زان پس به خود نپذیرفت
    شب در تمام پنجره های پریده رنگ
    مانند یک تصور مشکوک
    پیوسته در تراکم و طغیان بود
    و راهها ادامه خود را
    در تیرگی رها کردند
    دیگر کسی به عشق نیندیشد
    دیگر کسی به فتح نیندیشید
    و هیچ کس
    دیگر به هیچ چیز نیندیشید
    در غارهای تنهایی
    بیهودگی به دنیا آمد
    خون بوی بنگ و افیون می داد
    زنهای باردار
    نوزادهای بی سر زاییدند
    و گاهواره ها از شرم
    به گورها پناه آوردند
    چه روزگار تلخ و سیاهی
    نان نیروی شگفت رسالت را
    مغلوب کرده بود
    پبغمبران گرسنه و مفلوک
    از وعده گاههای الهی گریختند
    و بره های گمشده عیسی
    دیگر صدای هی هی چوپانی را
    در بهت دشتها نشنیدند
    در دیدگان آینه ها گویی
    حرکات و رنگها و تصاویر
    وارونه منعکس می گشت
    و بر فراز سر دلقکان پست
    و چهره وقیح فواحش
    یک هاله مقدس نورانی
    مانند چتر مشتعلی می سوخت
    مرداب های الکل
    با آن بخار های گس مسموم
    انبوه بی تحرک روشن فکران را
    به ژرفنای خویش کشیدند
    و موشهای موذی
    اوراق زرنگار کتب را
    در گنجه های کهنه جویدند
    خورشید مرده بود
    خورشید مرده بود و فردا
    در ذهن کودکان
    مفهوم گنگ گمشده ای داشت
    آنها غرابت این لفظ کهنه را
    در مشق های خود
    با لکه درشت سیاهی
    تصویر می نمودند
    مردم
    گروه ساقط مردم
    دلمرده و تکیده و مبهوت
    در زیر بار شوم جسد هاشان
    از غربتی به غربت دیگر می رفتند
    و میل دردناک جنایت
    در دستهایشان متورم میشد
    گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
    این اجتماع ساکت بی جان را
    یکباره از درون متلاشی می کرد
    آنها به هم هجوم می آوردند
    مردان گلوی یکدیگر را
    با کارد میدریدند
    و در میان بستری از خون
    با دختران نابالغ
    همخوابه میشدند
    آنها غریق وحشت خود بودند
    و حس ترسناک گنهکاری
    ارواح کور و کودنشان را
    مفلوج کرده بود
    پیوسته در مراسم اعدام
    وقتی طناب دار
    چشمان پر تشنج محکومی را
    از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
    آنها به خود فرو می رفتند
    و از تصور شهوتناکی
    اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
    اما همیشه در حواشی میدانها
    این جانیان کوچک را می دیدی
    که ایستاده اند
    و خیره گشته اند
    به ریزش مداوم فواره های آب
    شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
    یک چیز نیم زنده مغشوش
    بر جای مانده بود
    که در تلاش بی رمقش می خواست
    ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
    شاید ولی چه خالی بی پایانی
    خورشید مرده بود
    و هیچ کس نمی دانست
    که نام آن کبوتر غمگین
    کز قلب ها گریخته ایمانست
    آه ای صدای زندانی
    ایا شکوه یأس تو هرگز
    از هیچ سوی این شب منفور
    نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
    آه ای صدای زندانی
    ای آخرین صدای صدا ها ...

  2. #3572
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض


    فردا اگر ز راه نمی آمد

    من تا ابد کنار تو میماندم
    من تا ابد ترانه عشقم را
    در آفتاب عشق تو میخواندم
    در پشت شیشه های اتاق تو
    آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
    دالان دیدگان تو در ظلمت
    گویی به عمق روح تو راهی داشت
    لغزیده بود در مه اینه
    تصویر ما شکسته و بی آهنگ
    موی تو رنگ ساقه گندم بود
    موهای من خمیده و قیری رنگ
    رازی درون سینه من می سوخت
    می خواستم که با تو سخن گوید
    اما صدایم از گره کوته بود
    در سایه بوته هیچ نمیروید
    ز آنجا نگاه خسته من پر زد
    آشفته گرد پیکر من چرخید
    در چارچوب قاب طلایی رنگ
    چشم مسیح بر غم من خندید
    دیدم اتاق درهم و مغشوش است
    در پای من کتاب تو افتاده
    سنجاقهای گیسوی من آنجا
    بر روی تختخواب تو افتاده
    از خانه بلوری ماهیها
    دیگر صدای آب نمی آمد
    فکر چه بود ؟ گربه پیر تو
    کاو را به دیده خواب نمی آمد
    بار دگر نگاه پریشانم
    برگشت لال و خسته به سوی تو
    میخواستم که با تو سخن گوید
    اما خموش ماند بروی تو
    آنگاه ستارگان سپید اشک
    سو سو زدند در شب مژگانم
    دیدم که دستهای تو چون ابری
    آمد به سوی صورت حیرانم
    دیدم که بال گرم نفسهایت
    ساییده شده به گردن سرد من
    گویی نسیم گمشده ای پیچید
    در بوته های وحشی درد من
    دستی درون سینه من می ریخت
    سرب سکوت و دانه خاموشی
    من خسته زین کشاکش درد آلود
    رفتم به سوی شهر فراموشی
    بردم ز یاد انده فردا را
    گفتم سفر فسانه تلخی بود
    نا گه بروی زندگیم گسترد
    آن لحظه طلایی عطر آلود
    آن شب من از لبان تو نوشیدم
    آوازهای شاد طبیعت را
    آنشب به کام عشق من افشاندی
    ز آن بوسه قطره ابدیت را

  3. #3573
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ستیزه

    شب چو ماه آسمان پر راز
    گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
    او چو مرغی خسته از پرواز
    می نشیند بر درخت خشک پندارم
    شاخه ها از شوق می لرزند
    در رگ خاموششان آهسته می جوشد
    خون یادی دور
    زندگی سر میکشد چون لاله ای وحشی
    از شکاف گور
    از زمین دست نسیمی سرد
    برگهای خشک را با خشم می روبد
    آه ... بر دیوار سخت سینه ام گویی
    نا شناسی مشت میکوبد
    بازکن در ... اوست
    باز کن در ...اوست
    من به خود آهسته میگویم
    باز هم رویا
    آن هم اینسان تیره و درهم
    باید از داروی تلخ خواب
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
    می فشارم پلکهای خسته را بر هم
    لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
    ناشناسی مشت میکوبد
    باز کن در ... اوست
    باز کن در ... اوست
    دامن از آن سرزمین دور برچیده
    ناشکیبا دشتها را نور دیده
    روزها در آتش خورشید رقصیده
    نیمه شبها چون گلی خاموش
    در سکوت ساحل مهتاب روییده
    باز کن در ... اوست
    آسمانها را به دنبال تو گردیده
    درره خود خسته و بی تاب
    یاسمن ها را به بوی عشق بوییده
    بالهای خسته اش را در تلاشی گرم
    هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
    باز کن در ... اوست
    باز کن در ... اوست
    اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
    رنگ ظلمت میدود در رنگ آه من
    لیک من با خشم میگویم
    باز هم رویا
    آنهم اینسان تیره و درهم
    باید از داروی تلخ خواب
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
    می فشارم پلکهای خسته را بر هم

  4. #3574
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قهر

    نگه دگر به سوی من چه میکنی؟
    چو در بر رقیب من نشسته ای
    به حیرتم که بعد از آن فربیها
    تو هم پی فریب من نشسته ای
    به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
    که جام خود به جام دیگری زدی
    چو فال حافظ آن میانه باز شد
    تو فال خود به نام دیگری زدی
    برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
    تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
    بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
    به ناز روی شانه ستارگان
    بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
    در این میانه قلب من به حال او
    کمال عشق باشد این گذشتها
    دل تو مال من تن تو مال او
    تو که مرا به پرده ها کشیده ای
    چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
    گذشتم از تن تو زانکه در جهان
    تنی نبود مقصد نیاز من
    اگر بسویت این چنین دویده ام
    به عشق عاشقم نه بر وصال تو
    به ظلمت شبان بی فروغ من
    خیال عشق خوشتر از خیال تو
    کنون که در کنار او نشسته ای
    تو و شراب و دولت وصال او
    گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
    تن تو ماند و عشق بی زوال او

  5. #3575
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دنیای سایه ها

    شب به روی جاده نمنک
    سایه های ما ز ما گویی گریزانند
    دور از ما در نشیب راه
    در غبار شوم مهتابی که میلغزد
    سرد و سنگین بر فراز شاخه های تک
    سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
    شب به روی جاده نمنک
    در سکوت خک عطر آگین
    نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
    سایه های ما ...
    همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
    گویی آنها در گریز تلخشان از ما
    نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
    نغمه هایی را که ما با خشم
    در سکوت سینه میرانیم
    زیر لب با شوق میخوانند
    لیک دور از سایه ها
    بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
    از جداییها و از پیوستگی هاشان
    جسمهای خسته ما در رکود خویش
    زندگی را شکل میبخشند
    شب به روی جاده نمنک
    ای بسا پرسیده ام از خود
    زندگی ایا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
    یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
    همچنان شب کور
    میگریزم روز و شب از نور
    تا نتابد سایه ام بر خک
    در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
    راه می بندم بر وزنها
    می خزم در گوشه ای تنها
    ای هزاران روح سرگردان
    گرد من لغزیده در امواج تاریکی
    سایه من کو ؟
    نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
    سایه من کو ؟
    سایه من کو ؟
    او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
    من من گمگشته را در خویش می جوید
    پنجه او چون مهی تاریک
    میخزد در تار و پود سرد رگهایم
    در سیاهی رنگ می گیرد
    طرح آوایم
    از تو می پرسم
    ای خدا ... ای سایه ابهام
    پس چرا بر من نمیخندد
    آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
    از چه در ایینه دریا
    صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
    از چه شب بر شانه صحرا
    باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
    از تو می پرسم
    ای خدا ای ظلمت جاوید
    در کدامین گور وحشتنک
    عاقبت خاموش خواهد شد
    خنده خورشید ؟
    من نمیخواهم
    سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
    من نمیخواهم
    او بلغزد دور از من روی معبرها
    یا بیفتد خسته و سنگین
    زیر پاهای رهگذرها
    او چرا باید به راه جستجوی خویش
    روبرو گردد
    با لبان بسته درها ؟
    او چرا باید بساید تن
    بر در و دیوار هر خانه ؟
    او چرا باید ز نومیدی
    پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
    آه ...ای خورشید
    لعنت جاوید من بر تو
    شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
    با که گویم قصه درد نهانم را
    سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
    لز چه دور از او مرا در روشنایی ها
    رهسپار گور می سازی ؟
    گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
    بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
    آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
    یا که او را محو کن در زیر پای ما
    آه ... ای خورشید
    لعنت جاوید من بر تو
    هر زمان رو در تو آوردم
    گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
    خیره تر کردی
    لیک در پایم
    سایه ام را تیره تر کردی
    از تو می پرسم
    ای خدا ... ای راز بی پایان
    سایه بر گور چیست ؟
    عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
    بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
    اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
    از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
    از تو میپرسم
    تیرگی درد است یا شادی ؟
    جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
    ظلمت شب چیست ؟
    شب خداوندا
    سایه روح سیاه کیست ؟
    وه که لبرزیم
    از هزاران پرسش خاموش
    بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
    این شب تاریک
    سایه روح خداوند است
    سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
    با رنج بندگان تیره روزش را
    آه ...
    او چه میگوید ؟
    او چه میگوید ؟
    خسته و سرگشته و حیران
    میدود در راه پرسش های بی پایان

  6. #3576
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    کارون چو گیسوان پریشان دختری
    بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
    خورشید رفته است و نفس های داغ شب
    بر سینه های پر تپش آب می خورد
    دور از نگاه خیره من ساحل جنوب
    افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
    شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
    سر می کشد به بستر عشاق بی گناه
    نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
    هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد
    مهتاب می دود که ببیند در این میان
    مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد
    بر آبهای ساحل شط سایه های نخل
    می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
    آوای گنگ همهمه قورباغه ها
    پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب
    در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
    رویای دور دست تو نزدیک می شود
    بوی تو موج می زند آنجا بروی آب
    چشم تو می درخشد و تاریک می شود
    بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
    بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
    در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
    ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من

  7. #3577
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    صبر سنگ

    روز اول پیش خود گفتم
    دیگرش هرگز نخواهم دید
    روز دوم باز میگفتم
    لیک با اندوه و با تردید
    روز سوم هم گذشت اما
    بر سر پیمان خود بودم
    ظلمت زندان مرا میکشت
    باز زندانبان خود بودم
    آن من دیوانه عاصی
    در درونم هایهو می کرد
    مشت بر دیوارها میکوفت
    روزنی را جستجو می کرد
    در درونم راه میپیمود
    همچو روحی در شبستانی
    بر درونم سایه می افکند
    همچو ابری بر بیابانی
    می شنیدم نیمه شب در خواب
    هایهای گریه هایش را
    در صدایم گوش میکردم
    درد سیال صدایش را
    شرمگین می خواندمش بر خویش
    از چه رو بیهوده گریانی
    در میان گریه می نالید
    دوستش دارم نمی دانی
    بانگ او آن بانگ لرزان بود
    کز جهانی دور بر میخاست
    لیک درمن تا که می پیچید
    مرده ای از گور بر می خاست
    مرده ای کز پیکرش می ریخت
    عطر شور انگیز شب بوها
    قلب من در سینه می لرزید
    مثل قلب بچه آهو ها
    در سیاهی پیش می آمد
    جسمش از ذرات ظلمت بود
    چون به من نزدیکتر میشد
    ورطه تاریک لذت بود
    می نشستم خسته در بستر
    خیره در چشمان رویاها
    زورق اندیشه ام آرام
    می گذشت از مرز دنیا ها
    باز تصویری غبار آلود
    زان شب کوچک ‚ شب میعاد
    زان اطاق سکت سرشار
    از سعادت های بی بنیاد
    در سیاهی دستهای من
    می شکفت از حس دستانش
    شکل سرگردانی من بود
    بوی غم می داد چشمانش
    ریشه هامان در سیاهی ها
    قلب هامان میوه های نور
    یکدیگر را سیر میکردیم
    با بهار باغهای دور
    می نشستم خسته در بستر
    خیره در چشمان رویا ها
    زورق اندیشه ام آرام
    میگذشت از مرز دنیا ها
    روزها رفتند و من دیگر
    خود نمیدانم کدامینم
    آن مغرور سر سخت مغرورم
    یا من مغلوب دیرینم ؟
    بگذرم گر از سر پیمان
    میکشد این غم دگر بارم
    می نشینم شاید او اید
    عاقبت روزی به دیدارم

  8. #3578
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خواب

    شب بر روی شیشیه های تار
    مینشست آرام چون خکستری تبدار
    باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
    پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
    در میان کاجها جادوگر مهتاب
    با چراغ بی فروغش می خزید آرام
    گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد
    من خزیدم در دل بستر
    خسته از تشویش و خاموشی
    گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز
    چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
    کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
    و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

  9. #3579
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    صدایی در شب

    نیمه شب در دل دهلیز خموش
    ضربه پایی افکند طنین
    دل من چون دل گلهای بهار
    پر شدم از شبنم لرزان یقین
    گفتم این اوست که باز آمده
    جستم از جا و در ایینه گیج
    بر خود افکندم با شوق نگاه
    آه لرزید لبانم از عشق
    تار شد چهره ایینه ز آه
    شاید او وهمی را می نگریست
    گیسویم در هم و لبهایم خشک
    شانه ام عریان در جامه خواب
    لیک در ظلمت دهلیز خموش
    رهگذر هر دم می کرد شتاب
    نفسم نا گه در سینه گرفت
    گویی از پنجره ها روح نسیم
    دید اندوه من تنها را
    ریخت بر گیسوی آشفته من
    عطر سوزان اقاقی ها را
    تند و بیتاب دویدم سوی در
    ضربه پاها در سینه من
    چون طنین نی در سینه دشت
    لیک در ظلمت دهلیز خموش
    ضربه پاها لغزید و گذشت
    باد آواز حزینی سر کرد

  10. #3580
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دریایی

    یکروز بلند آفتابی
    در آبی بیکران دریا
    امواج ترا به من رساندند
    امواج ترا بار تنها
    چشمان تو رنگ آب بودند
    آن دم که ترا در آب دیدم
    در غربت آن جهان بی شکل
    گویی که ترا بخواب دیدم
    از تو تا من سکوت و حیرت
    از من تا تو نگاه و تردید
    ما را می خواند مرغی از دور
    می خواند بباغ سبز خورشید
    در ما تب تند بوسه میسوخت
    ما تشنه خون شور بودیم
    در زورق آبهای لرزان
    بازیچه عطر و نور بودیم
    می زد ‚ می زد درون دریا
    از دلهره فرو کشیدن
    امواج ‚ امواج نا شکیبا
    در طغیان بهم رسیدن
    دستانت را دراز کردی
    چون جریان های بی سرانجام
    لبهایت با سلام بوسه
    ویران گشتند ...
    یک لحظه تمام آسمان را
    در هاله ای از بلور دیدم
    خود را و ترا و زندگی را
    در دایره های نور دیدم
    گویی که نسیم داغ دوزخ
    پیچیده میان گیسوانم
    چون قطره ای از طلای سوزان
    عشق تو چکید بر لبانم
    آنگاه ز دوردست دریا
    امواج بسوی ما خزیدند
    بی آنکه مرا بخویش آرند
    آرام ترا فرو کشیدند
    پنداشتم آن زمان که عطری
    باز از گل خوابها تراوید
    یا دست خیال من تنت را
    از مرمر آبها تراشید
    پنداشتم آن زمان که رازیست
    در زاری و هایهای دریا
    شاید که مرا بخویش می خواند
    در غربت خود خدای دریا

صفحه 358 از 555 نخستنخست ... 208258308338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361362363364365366367368369370371372373374375376377378408458508 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •