موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3711
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    روز اول پيش خود گفتم
    ديگرش هرگز نخواهم ديد
    روز دوم باز مي گفتم
    ليك با اندوه و با ترديد

    روز سوم هم گذشت اما
    بر سر پيمان خود بودم
    ظلمت زندان مرا مي كشت
    باز زندانبان خود بودم

    آن من ديوانه عاصي
    در درونم هاي هو مي كرد
    مشت بر ديوارها مي كوفت
    روزني را جستجو مي كرد

    در درونم راه مي پيمود
    همچو روحي در شبستاني
    بر درونم سايه مي افكند
    همچو ابري بر بياباني

    مي شنيدم نيمه شب در خواب
    هاي هاي گريه هايش را
    در صدايم گوش مي كردم
    درد سيال صدايش را

    شرمگين مي خواندمش بر خويش
    از چه رو بيهوده گرياني
    در ميان گريه مي ناليد
    دوستش دارم، نمي داني

    بانگ او آن بانگ لرزان بود
    كز جهاني دور بر مي خاست
    ليك در من تا كه مي پيچيد
    مرده ئي از گور بر مي خاست

    مرده ئي كز پيكرش مي ريخت
    عطر شور انگيز شب بوها
    قلب من در سينه مي لرزيد
    مثل قلب بچه آهوها

    در سياهي پيش مي آمد
    جسمش از ذرات ظلمت بود
    چون به من نزديكتر مي شد
    ورطه تاريك لذت بود

    مي نشستم خسته در بستر
    خيره در چشمان رؤياها
    زورق انديشه ام، آرام
    مي گذشت از مرز دنياها

    باز تصويري غبار آلود
    زآن شب كوچك، شب ميعاد
    زآن اتاق ساكت سرشار
    از سعادت هاي بي بنياد

    در سياهي دست هاي من
    مي شكفت از حس دستانش
    شكل سرگرداني من بود
    بوي غم مي داد چشمانش

    ريشه هامان در سياهي ها
    قلب هامان، ميوه هاي نور
    يكدگر را سير مي كرديم
    با بهار باغ هاي دور

    مي نشستم خسته در بستر
    خيره در چشمان رؤياها
    زورق انديشه ام، آرام
    مي گذشت از مرز دنياها

    روزها رفتند و من ديگر
    خود نمي دانم كدامينم
    آن من سر سخت مغرورم
    يا من مغلوب ديرينم

    بگذرم گر از سر پيمان
    مي كشد اين غم دگر بارم
    مي نشينم، شايد او آيد
    عاقبت روزي به ديدارم

  2. #3712
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    امشب از آسمان ديده تو
    روي شعرم ستاره مي بارد
    در سكوت سپيد كاغذها
    پنجه هايم جرقه مي كارد

    شعر ديوانه تب آلودم
    شرمگين از شيار خواهش ها
    پيكرش را دوباره مي سوزد
    عطش جاودان آتش ها

    آري، آغاز دوست داشتن است
    گر چه پايان راه ناپيداست
    من به پايان دگر نينديشم
    كه همين دوست داشتن زيباست

    از سياهي چرا حذر كردن
    شب پر از قطره هاي الماس است
    آنچه از شب بجاي مي ماند
    عطر سكر آور گل ياس است

    آه، بگذار گم شوم در تو
    كس نيابد ز من نشانه من
    روح سوزان آه مرطوبت
    بوزد بر تن ترانه من

    آه، بگذار زين دريچه باز
    خفته در پرنيان رؤياها
    با پر روشني سفر گيرم
    بگذرم از حصار دنياها

    داني از زندگي چه مي خواهم
    من تو باشم، تو، پاي تا سر تو
    زندگي گر هزارباره بود
    بار ديگر تو، بار ديگر تو

    آنچه در من نهفته دريائيست
    كي توان نهفتنم باشد
    با تو زين سهمگين توفاني
    كاش ياراي گفتنم باشد

    بسكه لبريزم از تو، مي خواهم
    بدوم در ميان صحراها
    سر بكوبم به سنگ كوهستان
    تن بكوبم به موج درياها

    بسكه لبريزم از تو، مي خواهم
    چون غباري ز خود فرو ريزم
    زير پاي تو سر نهم آرام
    به سبك سايه تو آويزم

    آري، آغاز دوست داشتن است
    گر چه پايان راه ناپيداست
    من به پايان دگر نينديشم
    كه همين دوست داشتن زيباست

  3. #3713
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نيمه شب در دل دهليز خموش
    ضربه ائي افكند طنين
    دل من چون دل گل هاي بهار
    پر شد از شبنم لرزان يقين
    گفتم اين اوست كه باز آمده است
    جستم از جا و در آئينه گيج
    بر خود افكندم با شوق نگاه
    آه، لرزيد لبانم از عشق
    تار شد چهره آئينه ز آه
    شايد او وهمي را مي نگريست
    گيسويم درهم و لب هايم خشك
    شانه ام عريان در جامه خواب
    ليك در ظلمت دهليز خموش
    رهگذر هر دم مي كرد شتاب
    نفسم ناگه در سينه گرفت
    گوئي از پنجره ها روح نسيم
    ديد اندوه من تنها را
    ريخت بر گيسوي آشفته من
    عطر سوزان اقاقي ها را
    تند و بي تاب دويدم سوي در
    ضربه پاها، در سينه من
    چون طنين ني، در سينه دشت
    ليك در ظلمت دهليز خموش
    ضربه پاها، لغزيد و گذشت
    باد آواز حزيني سر كرد

  4. #3714
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    من از نهایت شب حرف میزنم
    من از نهایت تاریکی
    و از نهایت شب حرف میزنم
    اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
    و یک دریچه که از آن
    به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

  5. #3715
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
    بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

    الا ای همنشين دل که يارانت برفت از ياد
    مرا روزی مباد آن دم که بی ياد تو بنشينم

    جهان پير است و بی‌بنياد از اين فرهادکش فرياد
    که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

    ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
    بيار ای باد شبگيری نسيمی زان عرق چينم

    جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
    که سلطانی عالم را طفيل عشق می‌بينم

    اگر بر جای من غيری گزيند دوست حاکم اوست
    حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزينم

    صباح الخير زد بلبل کجايی ساقيا برخيز
    که غوغا می‌کند در سر خيال خواب دوشينم

    شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
    اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالينم

    حديث آرزومندی که در اين نامه ثبت افتاد
    همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقينم

  6. #3716
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ای عزیز دل من


    بی توخوش نیست دلم بی تو ای محرم راز

    چه کنم با گل سرخ ؟

    چه کنم با گل ناز ؟

    تک و تنها چه بگویم به بهار ؟

    گر سراغ از تو گرفت چه بگویم به نسیم ؟

    گر بهاران پرسد :

    « لاله زار تو کجاست » ؟

    من پر از عطر خوش هم نفسی

    تو چرا تنهائی ؟

    غمگسار تو کجاست ؟

    من و این سینه تنگ من و پائیز غم آلوده درد

    همدمم سایه تنهائی خویش بی بهار رخ یار

    تک و تنها چه بگویم چه بگویم به بهار ؟

    بی تو ای راحت جان با دل شیدا چه کنم

    با جهانی غم و حسرت من تنها چه کنم

    عشق و بی تابی من مایه بدنامی توست

    با تو پاکیزه تر از گل من رسوا چه کنم

    در پی گمشده ای گرد جهان می گردم

    ای خدا گر نشد این گم شده پیدا چه کنم

    مردمان قطره آبی به کف آرند و خوشند

    من که مردم زعطش برلب دریا چه کنم

    گرچه امروز مرا نیست زپی فردائی

    گرنبندم دل از امروز به فردا چه کنم

    روی برتافت زمن آنکه جهان هست

  7. #3717
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    یک شعر از استاد سیاوش قمیشی
    .................................................. ................

    زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

    زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

    زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

    رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

    میتوان هر لحظه هر جا عاشقو دل داده بودن

    پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

    میشود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

    یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید

    میتوان در گریه ی ابر با خیال غنچه خوش بوود

    زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود

    میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن

    پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

  8. #3718
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شنبه روز بدی بود
    روز بی حوصلگی
    وقت خوبی که میشد
    غزلی تازه بگی
    ظهریکشنبه من
    جدول نیمه تموم
    همه خونه هاش سیاه
    روی خونه جغد شوم
    صفحه کهنه یادداشتهای من
    گفت دوشنبه روز میلاد منه
    اما شعرتومیگه که چشم من
    تو نخ ابره که بارون بزنه
    آخ اگه بارون بزنه
    آح اگه بارون بزنه
    غروب سه شنبه خاکستری بود
    همه انگارنوک کوه رفته بودن
    به خودم هی زدم ازاینجا برو
    اما موش خورده شناسنامه من
    عصرچهارشنبه من
    عصرخوشبختی ما
    فصل گندیدن من
    فصل جون سختی ما
    روز پنجشنبه اومد مثل سقاهک پیر
    رو نوکش یه چیکه آب گفت بمن بگیر بگیر
    جمعه حرف تازه ای برام نداشت
    هرچی بود بیشترازاینها گفته بود

  9. #3719
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مرگ من روزی فرا خواهد رسید

    در بهاری روشن از امواج نور

    در زمستانی غبارآلود و دور

    با خزانی خالی از فریاد و شور

    دیدگانم همچو دالانهای تار

    گونه هایم همچو مرمرهای سرد

    ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

    من تهی خواهم شد از فریاد درد

    می خزند آرام روی دفترم

    دست هایم فارغ از افسون شعر

    یاد می آرم که در دستان من

    روزگاری شعله می زد خون شعر

  10. #3720
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
    و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
    زن و مرد و جوان و پیر
    همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
    و با زنجیر
    اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
    به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
    تا زنجیر
    ندانستیم
    ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
    و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
    چنین می گفت
    فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
    بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
    چنین می گفت چندین بار
    صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
    و ما چیزی نمی گفتیم
    و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
    پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
    گروهی شک و پرسش ایستاده بود
    و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
    و حتی در نگه مان نیز خاموشی
    و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
    شبی که لعنت از مهتاب می بارید
    و پاهامان ورم می کرد و می خارید
    یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
    و نالان گفت :‌ باید رفت
    و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
    باید رفت
    و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
    یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
    کسی راز مرا داند
    که از اینرو به آنرویم بگرداند
    و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
    و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
    هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
    هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
    عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
    هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
    چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
    و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
    ز شوق و شور مالامال
    یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
    به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
    خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند
    و ما بی تاب
    لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
    و سکت ماند
    نگاهی کرد سوی ما و سکت ماند
    دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
    نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
    بخوان !‌ او همچنان خاموش
    برای ما بخوان ! خیره به ما سکت نگا می کرد
    پس از لختی
    در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
    فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
    نشاندیمش
    بدست ما و دست خویش لعنت کرد
    چه خواندی ، هان ؟
    مکید آب دهانش را و گفت آرام
    نوشته بود
    همان
    کسی راز مرا داند
    که از اینرو به آرویم بگرداند
    نشستیم
    و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
    و شب شط علیلی بود

صفحه 372 از 555 نخستنخست ... 222272322352353354355356357358359360361362363364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388389390391392422472522 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •