موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3771
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    رنگي كنار شب
    بي حرف مرده است .
    مرغي سياه آمده از راه هاي دور
    مي خواند از بلندي بام شب شكست .
    سر مست فتح آمده از راه
    اين مرغ غم پرست .
    در اين شكست رنگ
    از هم گسسته رشته هر آهنگ .
    تنها صداي مرغك بي باك
    گوش سكوت ساده مي آرايد
    با گوشواره پژواك .
    مرغ سياه آمده از راه هاي دور
    بنشسته روي بام بلند شب شكست
    چون سنگ، بي تكان .
    لغزانده چشم را
    بر شكل هاي در هم پندارش .
    خوابي شگفت مي دهد آزارش :
    گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب .
    در جاده هاي عطر
    پاي نسيم مانده ز رفتار
    هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست
    نقشي كشد به ياري منقار
    بندي گسسته است
    خوابي شكسته است
    رؤياي سرزمين
    افسانه شگفتن گلهاي رنگ را
    از ياد برده است .
    بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد
    رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است .
    *****

  2. #3772
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شب ايستاده است.
    خيره نگاه او
    بر چار چوب پنجره من.
    سر تا به پاي پرسش ، اما
    انديشناك مانده وخاموش:
    شايد
    از هيچ سو جواب نيايد.
    ***
    ديري است مانده يك جسد سرد
    در خلوت كبود اتاقم.
    هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
    گويي كه قطعه، قطعه ديگر را
    از خويش رانده است.
    از ياد رفته در تن او وحدت.
    بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن
    سه حفره كبود كه خالي است
    از تابش زمان.
    بويي فساد پرور و زهر آلود
    تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
    نقش زوال را
    بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.
    در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
    كه روزهاي رفته درآن بود ناپديد،
    با ناخن اين جسد را
    از هم شكافتم،
    رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
    اما از آنچه در پي آن بودم
    رنگي نيافتم.
    ***
    شب ايستاده است.
    خيره نگاه او
    بر چارچوب پنجره من.
    با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.
    بسته است نقش بر تن لب هايش
    تصوير يك سؤال.
    *****


  3. #3773
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را
    کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را
    بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانه‌ی رسوا را
    این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را
    از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را
    دور است کاروان سحر زینجا شمعی بباید این شب یلدا را
    در پرده صد هزار سیه کاریست این تند سیر گنبد خضرا را
    پیوند او مجوی که گم کرد است نوشیروان و هرمز و دارا را
    این جویبار خرد که می‌بینی از جای کنده صخره‌ی صما را
    آرامشی ببخش توانی گر این دردمند خاطر شیدا را
    افسون فسای افعی شهوت را افسار بند مرکب سودا را
    پیوند بایدت زدن ای عارف در باغ دهر حنظل و خرما را
    زاتش بغیر آب فرو ننشاند سوز و گداز و تندی و گرما را
    پنهان هرگز می‌نتوان کردن از چشم عقل قصه‌ی پیدا را
    دیدار تیره‌روزی نابینا عبرت بس است مردم بینا را
    ای دوست، تا که دسترسی داری حاجت بر آر اهل تمنا را
    زیراک جستن دل مسکینان شایان سعادتی است توانا را
    از بس بخفتی، این تن آلوده آلود این روان مصفا را
    از رفعت از چه با تو سخن گویند نشناختی تو پستی و بالا را
    مریم بسی بنام بود لکن رتبت یکی است مریم عذرا را

  4. #3774
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در شبي تاريك
    كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
    و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك،
    يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
    و به ناخن هاي خون آلود
    روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.
    شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.
    از ميان برده است طوفان نقش هايي را
    كه بجا ماند از كف پايش .
    گر نشان از هر كه پرسي باز
    بر نخواهد آمد آوايش .
    ***
    آن شب
    هيچكس از ره نمي آمد
    تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود .
    كوه: سنگين، سرگران، خونسرد.
    باد مي آمد، ولي خاموش .
    ابر پر ميزد، ولي آرام .
    ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز
    رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز،
    رعد غريد
    كوه را لرزاند
    برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه
    پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند .
    ***
    امشب
    باد و باران هر دو مي كوبند
    باد خواهد بر كند از جاي سنگي را
    و باران هم
    خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد
    هر دو مي كوشند
    مي خروشند
    ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه
    مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين
    سالها آن را نفر سوده ست
    كوشش هر چيز بيهوده ست
    كوه اگر بر خويشتن پيچد
    سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند
    و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك
    يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت
    در شبي تاريك .
    *****

  5. #3775
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    جهان، آلوده خواب است.

    فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ
    چنان كه من به روي خويش
    در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
    و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:
    ميان اين همه انگار
    چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!
    ***
    شب از وحشت گرانبار است.
    جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
    چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
    در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
    *****

  6. #3776
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بشناس ایکه راهنوردستی پیش از روش، درازی و پهنا را
    خود رای می‌نباش که خودرایی راند از بهشت، آدم و حوا را
    پاکی گزین که راستی و پاکی بر چرخ بر فراشت مسیحا را
    آنکس ببرد سود که بی انده آماج گشت فتنه‌ی دریا را
    اول بدیده روشنی آموز زان پس بپوی این ره ظلما را
    پروانه پیش از آنکه بسوزندش خرمن بسوخت وحشت و پروا را
    شیرینی آنکه خورد فزون از حد مستوجب است تلخی صفرا را
    ای باغبان، سپاه خزان آمد بس دیر کشتی این گل رعنا را
    بیمار مرد بسکه طبیب او بیگاه کار بست مداوا را
    علم است میوه، شاخه‌ی هستی را فضل است پایه، مقصد والا را
    نیکو نکوست، غازه و گلگونه نبود ضرور چهره‌ی زیبا را
    عاقل بوعده‌ی بره‌ی بریان ندهد ز دست نزل مهنا را
    ای نیک، با بدان منشین هرگز خوش نیست وصله جامه‌ی دیبا را
    گردی چو پاکباز، فلک بندد بر گردن تو عقد ثریا را
    صیاد را بگوی که پر مشکن این صید تیره روز بی آوا را
    ای آنکه راستی بمن آموزی خود در ره کج از چه نهی پا را
    خون یتیم در کشی و خواهی باغ بهشت و سایه‌ی طوبی را
    نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی نیکو دهند مزد عمل ما را
    انباز ساختیم و شریکی چند پروردگار صانع یکتا را
    برداشتیم مهره‌ی رنگین را بگذاشتیم لل لالا را

  7. #3777
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    حرف ها دارم
    با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
    و زمان را با صدايت مي گشايي !
    ***
    چه ترا دردي است
    كز نهان خلوت خود مي زني آوا
    و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي ؟
    در كجا هستي نهان اي مرغ !
    زير تور سبزه هاي تر
    يا درون شاخه هاي شوق ؟
    مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
    يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر؟
    هر كجا هستي، بگو با من .
    روي جاده نقش پايي نيست از دشمن .
    آفتابي شو !
    رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
    مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد .
    و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا .
    *****

  8. #3778
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آموزگار خلق شدیم اما نشناختیم خود الف و با را
    بت ساختیم در دل و خندیدیم بر کیش بد، برهمن و بودا را
    ای آنکه عزم جنگ یلان داری اول بسنج قوت اعضا را
    از خاک تیره لاله برون کردن دشوار نیست ابر گهر زا را
    ساحر، فسون و شعبده انگارد نور تجلی و ید بیضا را
    در دام روزگار ز یکدیگر نتوان شناخت پشه و عنقا را
    در یک ترازو از چه ره اندازد گوهرشناس، گوهر و مینا را
    هیزم هزار سال اگر سوزد ندهد شمیم عود مطرا را
    بر بوریا و دلق، کس ای مسکین نفروختست اطلس و خارا را
    ظلم است در یکی قفس افکندن مردار خوار و مرغ شکرخا را
    خون سر و شرار دل فرهاد سوزد هنوز لاله‌ی حمرا را
    پروین، بروز حادثه و سختی در کار بند صبر و مدارا را

  9. #3779
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
    مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
    پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
    بانگ زد بر من: مرا پنداشتي مرده
    و به خاك روزهاي رفته بسپرده ؟
    ليك پندار تو بيهوده است:
    پيكر من مرگ را از خويش مي راند .
    سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است .
    من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم .
    شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم .
    با خيالت مي دهد پيوند تصويري
    كه قرارت را كند در رنگ خود نابود .
    درد را با لذت آميزد،
    در تپش هايت فرو ريزد .
    نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود .
    ***
    مرده لب بر بسته بود .
    چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم .
    مي تراويد از تن من درد .
    نغمه مي آورد بر مغزم هجوم .
    *****

  10. #3780
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
    تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگي
    رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.
    ***
    دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،
    پايان شام شكوه ام
    صبح عتاب بود.
    ***
    چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
    اين خانه را تمامي روي آب بود.
    ***
    پايم خليده خار بيابان.
    جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.
    ليكن كسي، ز راه مددكاري،
    دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.
    ***
    خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:
    كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،
    اما به كار روز نشاطم شتاب بود.
    ***
    آبادي ام ملول شد از صحبت زوال.
    بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
    تصوير جغد زيب تن اين خراب بود.

صفحه 378 از 555 نخستنخست ... 228278328358359360361362363364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388389390391392393394395396397398428478528 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •