موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3831
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تهي بود و نسيمي.
    سياهي بود و ستاره اي
    هستي بود و زمزمه اي.
    لب بود و نيايشي.
    « من » بود و « تو» يي:
    نماز و محرابي.
    *****

  2. #3832
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در بيداري لحظه ها
    پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
    مرغي روشن فرود آمد
    و لبخند گيج مرا بر چيد و پريد.
    ابري پيدا شد
    و بخار سر شكم را در شتاب شفافش نوشيد.
    نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد
    و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.
    درختي تابان
    پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد.
    طوفاني سر رسيد
    و جا پايم را ربود.
    ***
    نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
    تصويري شكست.
    خيالي از هم گسيخت.
    *****

  3. #3833
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    به روي شط وحشت برگي لرزانم،
    ريشه ات را بياويز.
    من از صداها گذشتم.
    روشني را رها كردم.
    رؤياي كليد از دستم افتاد.
    كنار راه زمان دراز كشيدم.
    ***
    ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند.

    خاك تپيد.
    هوار موجي زد.
    علف ها ريزش رؤيا را در چشمانم شنيدند:
    ميان دو دست تمنايم روييدي،
    در من تراويدي.
    آهنگ تاريك اندامت را شنيدم:
    (( نه صدايم
    و نه روشني.
    طنين تنهايي تو هستم،
    طنين تاريكي تو.))
    ***
    سكوتم را شنيدي:
    (( بسان نسيمي از روي خودم بر خواهم خاست،
    درها را خواهم گشود،
    در شب جاويدان خواهم وزيد.))
    ***
    چشمانت را گشودي:
    شب در من فرود آمد.
    *****

  4. #3834
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    كنار مشتي خاك
    در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
    نوسان ها خاك شد
    و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت .
    شبيه هيچ شده اي !
    چهره ات را به سردي خاك بسپار.
    اوج خودم را گم كرده ام .
    مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم
    گشوده شد .
    برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا !
    بوي ترانه اي گمشده مي دهد،
    بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند.
    از پنجره
    غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم .
    بيهوده بود، بيهوده بود .
    اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت .
    زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت .
    آن طرف، سياهي من پيداست:
    روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .
    و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام .
    روي اين پله ها غمي، تنها نشست .
    در اين دهليز ها، انتظاري سرگراداني بود
    « من » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد
    در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي
    شيرين تماشا مي كرد .
    خورشيد، در پنجره مي سوزد .
    پنجره لبريز برگي شد
    با برگي لغزيدم
    پيوند رشته ها با من نيست .
    من هواي خودم را مي نوشم
    و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
    انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
    و تصويرها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.
    تصويري مي كشد، تصّوير سبز: شاخه ها، برگها.
    روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم .
    چشمانم لبريز علف ها مي شوند
    و تپش هايم با شاخ و برگها مي آميزد .
    مي پرم، مي پرم
    روي دشت دور افتاده
    آفتاب، بالهام را مي سوزاند، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم
    كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود .
    دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:
    « شاسوسا »، تو هستي ؟
    دير كردي:
    از لالايي كودكي،تا خيرگي اين آفتاب، انتظار ترا داشتم .
    در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه،
    در آفتاب مرمرها .
    و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم: « شاسوسا » !
    اين دشت آفتابي را شب كن
    تامن،گمشده را پيدا كنم، و در جا پاي خودم خاموش شوم .
    « شاسوسا»، وزش سياه و برهنه !
    خاك زدگي ام را فرا گير.
    لب هايش از سكوت بود.
    انگشتش به هيچ سو لغزيد .
    ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشيد، و غبارش را باد برد.
    روي علف هاي اشك آلود براه افتادم .
    خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام .
    دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست .
    « من » ديرين، تنها، در اين دشت ها پرسه مي زد
    هنگامي كه مرد
    رؤياي شبكه ها و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود
    روي غمي راه افتادم .
    بر شبي نزديكم، سياهي من پيداست:
    در شب « آن روزها » فانوس گرفته ام .
    درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .
    برگهايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند .
    مادرم را مي شنوم .
    خورشيد، با پنجره آميخته .
    زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست .
    گهواره اي نوسان مي كند .
    پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند .
    مي شنوي ؟
    ميان دو لحظه پوچ، درآمد و رفتم .
    انگار دري به سردي خاك باز كردم:
    گورستان به زندگي ام تابيد .
    بازي هاي كودكي ام،روي اين سنگهاي سياه پلاسيدند .
    سنگها را مي شنوم؛ ابديت غم
    كنار قبر، انتظار چه بيهوده است .
    « شاسوسا »، شبيه تاريك من !
    به آفتاب آلوده ام .
    تاريكم گم، تاريك تاريك،
    شب اندامت را در من ريز .
    دستم را ببين: راه زندگيم در تو خاموش مي شود .
    راهي در تهي، سفري به تاريكي:
    صداي زنگ قافله را مي شنوي ؟
    با مشتي كابوس هم سفري شده ام .
    راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از
    مرز تاريكي مي گذرد
    قافله از رودي كم ژرفا گذشت .
    سپيده دم روي موها ريخت .
    چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
    « شاسوسا »! « شاسوسا »!
    در مه تصويرها، قبر ها نفس مي كشند .
    لبخند « شاسوسا »! « شاسوسا »!
    و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي!
    سنگ نوسان مي كند .
    گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم مي شكفد: ابديت در
    شاخه هاست .
    كنار مشتي خاك
    در دور دست خودم، تنها، نشسته ام .
    برگها روي احساسم مي لغزند .
    *****

  5. #3835
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شبنم مهتاب مي بارد.
    دشت سرشار از بخار آبي گل هاي نيلوفر.
    مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح.
    مرز مي لغزد ز روي دست.
    من كجا لغزيده ام در خواب؟
    مانده سر گردان نگاهم در شب آرام آيينه.
    برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب.
    او، خداي دشت، مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور:
    مو پريشان هاي باد!
    گرد خواب از تن بيفشانيد.
    دانه اي تاريك مانده در نشيب دشت،
    دانه را در خاك آيينه نهان سازيد.
    مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب
    دانه را در خاك ترد و بي نم آيينه مي كارند.
    او، خداي دشت، مي ريزد صدايش را به جام سبز خواموشي:
    در عطش مي سوزد اكنون دانه تاريك،
    خاك آيينه كنيد از اشك گرم چشمتان سيراب.
    حوريان چشمه با سرپنجه هاي سيم
    مي زدايند از بلور ديده دود خواب.
    ابر چشم حوريان چشمه مي بارد.
    تار و پود خاك ميلرزد.
    ميوزد بر من نسيم سرد هشياري.
    اي خداي دشت نيلوفر!
    كو كليد نقره درهاي بيداري؟
    در نشيب شب صداي حوريان چشمه مي لغزد:
    اي در اين افسون نهاده پاي،
    چشم ها را كرده سرشار از مه تصوير!
    باز كن درهاي بي روزن
    تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند.
    - حوريان چشمه! شوييد از نگاهم نقش جادو را.
    مو پريشان هاي باد!
    برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد.
    حوريان و مو پريشان ها هم آوا:
    او ز روزن هاي عطر آلود
    روي خاك لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ،
    لذتي تاريك مي سوزد نگاهش را.
    اي خداي دشت نيلوفر!
    باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رؤيا.
    - كيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب؟
    دست هاي شب مه آلود است.
    شعله اي از روي آيينه چو موجي مي رود بالا.
    كيست اين آتش تن بي طرح رؤيايي؟
    اي خداي دشت نيلوفر!
    نيست در من تاب زيبايي.
    حوريان چشمه در زير غبار ماه:
    اي تماشا برده تاب تو!
    زد جوانه شاخه عريان خواب تو.
    در شب شفاف
    او طنين جام تنهايي است.
    تار و پودش رنج و زيبايي است.
    در بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام:
    او طنين جام تنهايي است.
    رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ:
    من درون نور - باران قصر سيم كودكي بودم،
    جوي رؤياها گلي مي برد.
    همره آب شتابان، مي دويدم مست زيبايي.
    پنجه ام در مرز بيداري
    در مه تاريك نوميدي فرو مي رفت.
    اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر!
    دور از هم، در كجا سرگشته مي رفتيم
    ما، دو شط وحشي آهنگ،
    ما، دو مرغ شاخه اندوه،
    ما، دو موج سركش همرنگ؟
    مو پريشان هاي باد از دور دست دشت:
    تارهاي نقش مي پيچيد به گرد پنجه هاي او.
    اي نسيم سرد هشياري!
    دور كن موج نگاهش را
    از كنار روزن رنگين بيداري.
    در ته شب حوريان چشمه مي خوانند :
    ريشه هاي روشنايي مي شكافد صخره شب را.
    زير چرخ وحشي گردونه خورشيد
    بشكند گر پيكر بي تاب آيينه
    او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر،
    او، گل بي طرح آيينه.
    او، شكوه شبنم رؤيا.
    - خواب مي بيند نهال شعله گويا تند بادي را.
    كيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟
    او، خداي شب را مي كند لبريز آوايش:
    زير برگ آيينه را پنهان كنيد از چشم.
    مو پريشان هاي باد
    با هزاران دامن پر برگ
    بيكران دشت ها را در نورديده،
    مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي:
    ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريكي.
    رنگ مي بازد شب جادو.
    گم شده آيينه در دود فراموشي.

  6. #3836
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
    دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
    همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
    مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
    لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود.
    تنها مي رفتم، ريزش پيوندها پر بود.
    تنها مي رفتم، مي شنوي؟ تنها.
    من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
    آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
    درها عبور غمناك مرا مي جستند.
    و من مي رفتم، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
    ناگهان، تو از بيراهه لحظه ها، ميان دو تاريكي، به من پيوستي.
    صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
    همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته!
    همه تپش هايم.
    من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
    تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
    دستم را به سراسر شب كشيدم،
    زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
    خوشه فضا را فشردم،
    قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
    و سرانجام
    در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.
    ***
    ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
    بي چراغي شبها، بستر خاكي غربت ها، فراموشي آتش هاست.
    ميان ما« هزار و يك شب » جست و جوهاست.
    *****

  7. #3837
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    به كنار تپه شب رسيد.
    با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.
    دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم
    و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،
    شهاب نگاهش مرده بود.
    غبار كاروان ها را نشان دادم
    و تابش بيراهه ها
    و بيكران ريگستان سكوت را،
    و او
    پيكره اش خاموشي بود.
    لالايي اندوهي بر ما وزيد.
    تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.
    و ناگاه
    از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد.
    در ته چشمانش، تپه شب فرو ريخت.
    و من،
    در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.
    *****

  8. #3838
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    همسفر
    تو از کدوم قصه اي که خواستنت عادته
    نبودنت فاجعه ، بودنت امنيته
    تو از کدوم سرزمين ، تو از کدوم هوايي
    که از قبيله ي من ، يه آسمون جدايي
    اهل هرجا که باشي
    قاصد شکفتني
    توي بهت و دغدغه
    ناجي قلب مني
    پاکي آبي يا ابر
    نه خدايا شبنمي
    قد آغوش مني
    نه زيادي نه کمي
    منو با خودت ببر
    من حريص رفتنم
    عاشق فتح افق
    دشمن برگشتنم
    منو با خودت ببر
    اي بوي تو گرفته تنپوش کهنه ي من
    چه خوبه با تو رفتن ، رفتن هميشه رفتن
    چه خوبه مثل سايه همسفر تو بودن
    همقدم جاده ها ، تن به سفر سپردن
    چي مي شد شعر سفر بيت آخرين نداشت
    عمر کوچ من و تو دم واپسين نداشت
    آخر شعر سفر ، آخر عمر منه
    لحظه ي مردن من ، لحظه ي رسيدنه
    منو با خودت ببر..

  9. #3839
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در شب ترديد من، برگ نگاه !
    مي روي با موج خاموشي كجا ؟
    ريشه ام از هوشياري خورده آب:
    من كجا، خاك فراموشي كجا .
    ***
    دور بود از سبزه زار رنگ ها
    زورق بستر فراز موج خواب .
    پرتويي آيينه را لبريز كرد:
    طرح من آلوده شد با آفتاب .
    ***
    اندهي خم شد فراز شط نور:
    چشم من در آب مي بيند مرا.
    سايه ترسي به ره لغزيد و رفت .
    جويباري خواب مي بيند مرا .
    ***
    در نسيم لغزشي رفتن به راه،
    راه، نقش پاي من از ياد برد .
    سرگذشت من به لب ها ره نيافت:
    ريگ باد آورده اي را باد برد.
    *****

  10. #3840
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در نهفته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد.
    و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن.
    بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است.
    درخشش ميوه! درخشان تر.
    وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
    دور ترين آب
    ريزش خود را به راهم فشاند.
    پنهان ترين سنگ
    سايه اش را به پايم ريخت.
    و من، شاخه نزديك!
    از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم،
    رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم
    و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
    خم شو، شاخه نزديك!
    *****

صفحه 384 از 555 نخستنخست ... 234284334364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388389390391392393394395396397398399400401402403404434484534 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •