حس کن مرا در دوستت دارم در ِ گوشت ..
حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت
حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا حس کن مرا که مثل تو تنهام ..
دارد صدایت می زند …. بشنو صدایم را
بیرون بکش از زندگی و مرگ پایم را ..
مدیر بازنشسته
حس کن مرا در دوستت دارم در ِ گوشت ..
حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت
حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا حس کن مرا که مثل تو تنهام ..
دارد صدایت می زند …. بشنو صدایم را
بیرون بکش از زندگی و مرگ پایم را ..
مدیر بازنشسته
مثل من......
آﺩﻣــــــــــﺎﯼ ﺭﺍﺳـــــــﺘﮕﻮ ....
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠــــﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷـــــﻖ ﻣﯽ ﺷﻦ ...
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑُﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ .....
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘـــــــﺖ ﺩﺍﺭﻥ ....
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾـــــﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ....
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾــــــﺮ ﺗﻨــــــــﻬﺎﺕ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﻥ ....
ﺍﻣــــــــﺎ .....
ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺯﺧﻤــــــــﯽ ﺑﺸﻦ ...
ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽ ﺷﻦ ...
ﭼﯿـــــــﺰﯼ ﻧﻤـــــــــی ﮔــــــــﻦ ....
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ....
ﻭ ....
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻥ ...
(ولـــــــــی تا ابــــــــــد میشکــــــــــنن)
مدیر بازنشسته
به سلامتــی کسی که...
میدونه اعصـــاب نداری..!
میدونه حوصـــله نداری..!
میدونه بهونه میگیری بی دلیل..!
اما بازم میگه :
هنوزم مثل روز اول میخوامت...!!...
تو یکی یه دونه من
مدیر بازنشسته
ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺣﺎﻟﻮ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻫﯿﭽﯿﻮ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺗﯽ
دﺍﻏﻮﻧﯽ
ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ
ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯿﮑﺸﯽ
ﺍﻣﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﻢ ﺑﯿﺎﺭﯼ
ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻭﺯﺍﺭ ﺍﺭﺯﺵ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻧﻮ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺪﻭﻥ ، ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺰ میگذﺭﺩ.
مدیر بازنشسته
آدم گاهی تهی می شود…
خالی می شود…!
دلش یک گوش می خواهد که فقط برایش حرف بزند….غُر بزند…
دلش می خواهد….زیر دوش آب ریز ریز برای خودش اشک بریزد…
دلش می خواهد….زیر باران ساعت ها قدم بزند و خیس شود…
دلش می خواهد….برود….ولی نرسد….!!
دلش می خواهد….فقط به صدای باران گوش دهد…
دلش می خواهد….ساعت ها بخار دهانش را نگاه کند…
دلش می خواهد….چشمانش را ببندد….به هیچ چیز فکر نکند..
دلش می خواهد….خودش را لوس کند…!
دلش یک آغوش اَمن می خواهد…!!!!
مدیر بازنشسته
مخاطب خاص ِ زندگے مــــن...
با تمام وجود مے گویم:
این روز ها عجیب دل تنگ توام
دل تنگ اجابت چشمانت
دل تنگ رنگ نگاهت
دل تنگ بوے عَطرت
تو که نیستے ...
انگار زندگے بودن را کــم می آورد و
بهانه گــیر نبودن است
تو کـه نیستے دلتنگے هایت مــرا از پا در می آورند ..
مدیر بازنشسته
روزگاری خواهد رسید...
همچنان که در آغوش دیگری خفته ای...
به یاد من...
ستاره هارا خواهی شمرد تا آرام شوی!
دلت هوایم را خواهد کرد...
به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را...
به یاد خواهی آورد خنده هایم را...
به یاد خواهی آورد اشک هایم را...
مطمئنم در آن لحظه در دلت میگویی: من تو را میخواهم!
مدیر بازنشسته
گاهی وقتها دلم میخواهد،بگویم:
من رفتم،باهات قهرم،دیگه تموم،دیگه دوستت ندارم.......
و چقـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــدر
دلم میخواهد بشنوم:
کجا بچه ی لوس؟!
غلط میکنی که میری..... مگه دست خودته؟؟/
رفتن به این راحتی نیست
امـــــــــــــــــــــــ ـــــــا
نمیدانم چه حکمتیست
که آدمی همیشه اینجور وقتها
میشنود:
به جهـــــــــــــــــــــنم
مدیر بازنشسته
تنهــایـم …
اما دلتنگ آغــوشی نیستــم. .
خستــه ام …
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم. .
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز. .
ولــی رازی نـدارم…
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را “خیلــی” دوست ندارم…
مدیر بازنشسته
حــواسمــون بــاشـه ...
دل آدما..
شیشـه نیست که روی آن ...
هــــــا کنیم ...
بعد با انگـــشت قــــلب بکشیم و ...
وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم ...
و کیـــــف کنیم ...
رو شیشه نـــازک دل آدمـــا ..
اگـــه قلبـــــــــی کشیدی ...
باید مــــــــردونـه پـــــــاش وایســــتی..