صفحه 4 از 17 نخستنخست 1234567891011121314151617 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 162

موضوع: درد و دل و مناجات با خدا

  1. #31
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    ◊ خدایا! عشق را در من برانگیز
    ندای عشق را در من رسا کن
    از این " مرداب بودن " در هراسم

    مرا از ننگ " بی عشقی " رها کن.

    ◊ بده عشقی که جانم برخروشد
    بلرزاند خروشم آسمان را
    به گلبانگی برآشوبم زمین را
    به فریادی برانگیزم زمان را

    ◊به " نیروی محبت " زنده ام کن
    به راه دستگیری ها توان ده
    مرا عشقی به انسان ها بیاموز
    توان یاری درماندگان ده

    ◊ مرا بال و پری بخشا خدایی
    که تا بیغوله ها پرواز گیرم
    به من سر پنجه ی قدرت عطا کن
    که غمها را از دل ها باز گیرم
    درآیم نیمشب در کلبه یی سرد
    بپاشم عطر شادی بر غریبی
    برافرزوم، چراغ زندگانی -
    به شبهای سیاه بی نصیبی.

    ◊ مرا " مهتاب " کن در تیره شب ها
    که بر هر کلبه ی ویران بتابم
    دم گرم مسیحایی به من بخش
    که بر بالین بیماران شتابم.

    ◊ مرا " لبخند " کن ، لبخند شادی
    که بر لبهای غمخواران نشینم
    زلال چشمه ی آمرزشم کن
    که در اشک گنهکاران نشینم.

    ◊ مرا " ابر عُطوفت " کن که از خلق
    فرو شویم غبار کینه ها را
    ز دلها بستُرَم امواج اندوه
    کنم مهتاب باران سینه ها را.

    ◊ نسیمم کن که عطر دوستی را
    بپاشم در فضای زندگانی
    بَدل سازم خزان زندگی را
    به باغ عشق های جاودانی.

    ◊ بزرگا! زندگی بخشا! برانگیز
    نوای عشق را از بند بندم
    مرا رسم جوانمردی بیاموز
    که بر اشک تهیدستان نخندم!

    ◊ به راهی رهسپارم کن که گویند:
    چو او ، کس " عاشق مردم " نبوده ست
    چنانم کن که بر گورم نویسند:
    در اینجا ، " عاشق مردم " غنوده ست.

  2. #32
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    می توان با تو به آغاز ما هجرت کرد ...
    می توان با تو به سر سفره سادگی نشست ...
    می توان با تو از چشمه ابدیت نوشید ..
    می توان با تو پی در پی تازه شد ...
    تو اغاز فصل رویشی ... تو معنای ساده آرامشی ...
    تو حدود نامحدود عشقی ...تو حدیث پاکی و نجابتی ...
    می توان رو بروی تو نشست و هزاران قصیده سرود ...
    می توان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی دست چین کرد ...
    می توان در طلوع تبسم تو هزاران خورشید تابناک را به نظاره نشست ...
    می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد....
    من به حضور عطر آگین عشق تو محتاجم
    من به ترنم نام تو در تمام لحظات
    آسمانی ام محتاجم
    من به تو محتاجم

  3. #33
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    خداوندا، مرا وسیلۀ صلح خویش قرار بده.
    آنجا که کین است، بادا که عشق آورم.
    آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.
    آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.
    آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم.
    آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.
    آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم.
    آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.
    آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.
    خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلّی دادن باشم تا تسلّی یافتن،
    در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
    در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

    چه با دادن است که می گیریم،
    با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،
    با بخشودن است که بخشایش را به کف می آوریم،
    با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم .....

  4. #34
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    خدايا كمكم كن

    تا عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم

    خدايا کمکم کن

    تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم

    به من کمک کن

    تا سرودن عشق را به هنگام طلوع افتاب هر بام

    بر لبانش جاري سازم

    و راز عشق را تا عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم

    خدايا کمکم کن

    تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم

    به من کمک کن

    تا سرودن عشق را به هنگام طلوع افتاب هر بام

    بر لبانش جاري سازم

    و راز عشق را در گوشش سر دهم

    خداوندا

    او را نگه دار که من

    به عشق او زنده ام


  5. #35
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    وای از اين تنهايی

    چه کنم با غم دوری ِ نگارم يارب

    چه کنم جر به صبوری ز
    فراقش يارب

  6. #36
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    الهی به عشاق دیوانه ات
    به مجنون صفاتان ِ فرزانه ات
    به فریاد مخمور ِ صهبای ِعشق
    به دیوانه ی سر به صحرای ِعشق
    به جانی که مدهوش و حیران ِتوست
    به آن دل، که دایم پریشان توست
    به تار دو گیسویِ مشکین ِیار
    به ناز ِ دو چشم ِ جهان بین ِ یار
    به مُشک خُتن، خال هندوی او
    به شکّر لب ِ لعل ِ دلجوی او
    به اسرار ِ ناز ِ دو ابروی دوست
    به الطاف ِ زلف ِ سَمن بوی دوست
    به کشور گشایان ِ اقلیم ِ عشق
    به فرمانروایان ِ تسلیم ِ عشق
    به مستان ِهم صحبت ِ عقل ِ کل
    به افغان ِ بلبل، زهجران ِ گل
    به خاصان ِ در گاه ِ عزّ و جلال
    که پیوسته سر مست ِ وجدند و حال
    به پیمانه نوشان ِ روز ِ الست
    به تسبیح گویان ِ هشیار و مست
    به هشیاری ِ نرگس ِ مستشان
    که حور بهشت ست، پابستشان
    به قلب من و، لاله ی باغ عشق
    که بشکفته این هر دو، با داغ عشق
    به روشن دلان، ز آتش مهر دوست
    که شادند، با لطف و با قهر دوست
    به راز ِ هو الله، به سرّ احد
    به دانای علم ِ ازل، تا ابد
    به احمد، بهین شاهد ِعرشیان
    به عَنقای قدس ِبلند آشیان
    به خورشید ایمان رُخ ِ مرتضی
    نگارنده ی سرّ ِلوح قضا
    که در کوی وصلت، مرا راه دِه
    دل ِ روشن از مهرت، ای ماه دِه

  7. #37
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    لطفي كن بر اين اسيرت.
    زمن دستي بگير اي دستگيرم
    كه بردرگاه تو عبدي فقيرم
    بجز لطفت ندارم من پناهي
    نباشد مايه ام جز اشك و آهي
    زدرگاهت مران اين بنده خود
    خدايا بنده شرنده خود
    نواخان توام اي مرهم دل
    نميخواهم بجز لطف تو حاصل .....

  8. #38
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    خدایا به الهام های تو در فاصله ها محتا جم

    تا گامهایم به سوی سعادت و رستگاری هدایت شود .

    به شکیبایی تو محتاجم تا در خلوت و سکوت خودم لحظه ای از یاد تو
    و حضور ارام بخش تو غافل نباشم .
    ای دلسوزترین از همه به من!و ای مهربانترین مونس من !
    باورم این است که صدایم را میشنوی و وقتی اشکهایم بر گونه هایم میریزد
    بارش رحمت تو مرا نوازش میکند و دلم ارام میگیرد

  9. #39
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

    خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

    خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ....




  10. #40
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503

    پیش فرض

    خدايا من دلم را به تو سپرده بودم.ازتو خواسته بودم که دروازه هاي دل پر احساسم را تنها براي يک نفر باز کني.
    کسي که بتوانم در دنياي پر از عشق او گم شوم وخود را ياراي مقابله با احساسي که او نسبت به من داردو احساسي که خود نسبت دارم نبينم. و اگر دروازه هاي دل من را براي او باز کردي من را در درياي عشق بي انتهاي او غرق کني.
    اما چه سود؟
    کاش توانايي بيان احساساتم را داشتم کاش زبانم از بيان ان عاجز نبود
    کاش او را با لبخندي از عشق سر مست وجود خود ميکردم
    کاش ميدانست که انتظار در زندگي پر احساس من به پايان رسيده ومن تفاوت اين احساس را که تنها نسبت به او دارم
    با تمامي احساسهايي که در زندگي ام داشتم باور کرده ام
    اما چه سود؟
    اي کاشهاي من هرگز به حقيقيت تبديل نميشودهرگز.
    خدايا نميدانم چرا با من اينگونه کردي.من تورا باور دارم و تو تمامي اعتماد من در زندگي هستي.کليد دروازههاي دلم را نيز به همين دليل به تو سپردم.
    اما چه سود؟
    اينک که تو آن را باز کرده اي نميتوانم جوابگوي آن باشم
    چرا اگر لحظه بزرگ زندگي من فرا رسيده و تو آن را برايم فراهم کردي.
    زندگيام به سويي ميرود که هر لحظه بيشتر مرا در خود غرق ميکند؟
    چرا نميتوانم تصميمي بگيرم که سراسر زندگيم را پراز نشاط کند؟
    چرا قادر نيستم نه دلم را باز پس گيرم نه رهايش سازم تا با تپشهاي تند وبي اندازه اش مر ابه سمت دنياي متفاوتي بکشاند؟
    زماني حاضر بودم هر بهايي را براي دلي که از احساس مالامال باشدبپردازم ميخواستم رنگ عشق رابه زندگي ام بزنم.
    ميخواستم زندگي سياه و سپيدم را با آن رنگي کنم.
    اما حالا زندگي من با وجود عشق تنها رنگي که در آن به چشم ميخورد سياهي است.
    وقتي صدايش را در وجود خود مرور ميکنم مي بينم در آن لحظه صداي او آرامشي بس عظيم براي دل خسته من بود.
    صدايش نويد امنيتي بزرگ بود.امنيت و آرامشي که ميتوانم تا ابد آن را از خود کنم.
    ميدانم که او نيز احساسي همانند من دارد.دوستم داردو دلش را با همه وجود به من داده است.
    اما خداوندا من قادر به اسير کردن اين دل که هر لحظه هيجان بيشتري ميتپد نيستم.اما ميدانم که در زندگي کنوني من جايي براي عشق او نيست.خداوندا راهي براي من نمانده مرا ياراي مقابله نيست دلم مرا ميکشاند تا به سوي عشق او پرواز کنم.
    اما من چاره اي جز تحمل اين فشار حاصل از کشش قلبم ندارم چون ميدانم هرگز نميتوانم به آن پاسخي مطابق با خواسته دلم بدهم.
    کاش هرگز تا آخرين لحظه زندگانيم قلبم براي کسي نمي تپيد که مجبور باشم تا اين تپش را در نطفه خفه کنم.
    کاش هرگز از خدا نخواسته بودم که در دلم احساسي زيبا تر از همه احساس هاي دنيا قرار دهد.
    اما صد افسوس که اين اتفاق افتاد ومن در دنياي لبريز از تنهايي خود مجبور به کشتن احساسي هستم که روزي آرزوي بدست آوردنش را داشتم.ميدانم که روزي پشيمان خواهم شدو افسوس لحظه هايي را که در آن هستم خواهم خورد اما اين را نيز ميدانم که زندگيم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاري براي اين احساس غريب اما دوست داشتني انجام دهم.
    زماني آرزو ميکردم واز خدا ميخواستم که عشق را در زندگيم وارد کند اما خدايا چرا حالا؟
    چرا زماني که با سختي هاي زندگي ام دست و پنجه نرم ميکنم
    آن راکه برايم بيش از هر چيزي در زندگيم ارزش داشت به ارمغان آورده اي؟
    نميدانم هيچ چيز نميدانم.حکمت تورا نيز نميدانم اما در اين لحظه آرزو دارم که به من تواني دهي
    وقدرتي بخشي که بتوانم اين عشق را فراموش کنم .آن را از دل خود خارج کنم
    و کم کم در گوشه اي از ذهنم جاي دهم

صفحه 4 از 17 نخستنخست 1234567891011121314151617 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •