صفحه 42 از 84 نخستنخست ... 2223242526272829303132333435363738394041424344454647484950515253545556575859606162 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 411 تا 420 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کریما تو گلی یا جمله قندی


    که چون بینی مرا چون گل بخندی


    عزیزا تو به بستان آن درختی

    که چون دیدم تو را بیخم بکندی


    چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی

    که چونی در فراقم دردمندی


    من آنم کز فراقت مستمندم

    تو آنی که خلاص مستمندی


    در این مطبخ هزاران جان به خرج است

    ببین تو ای دل پرخون که چندی


    چو حلقه بر درت گر چه مقیمم

    چه چاره چون تو بر بام بلندی


    بیا ای زلف چوگان حکم داری

    که چون گویم در این میدان فکندی


    سپند از بهر آن باشد که سوزد

    دلا می‌سوز دلبر را سپندی


    بیا ای جام عشق شمس تبریز

    که درد کهنه را تو سودمندی


  2. #2
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نگارا تو در اندیشه درازی


    بیاوردی که با یاران نسازی


    نه عاشق بر سر آتش نشیند

    مگر که عاشقی باشد مجازی


    به من بنگر که بودم پیش از این عشق

    ز عالم فارغ اندر بی‌نیازی


    قضا آمد بدیدم ماه رویی

    گرفتم من سر زلفش به بازی


    گناه این بود افتادم به عشقی

    چو صد روز قیامت در درازی


    ز خونم بوی مشک آید چو ریزد

    شهید شرمسارم من ز غازی


    نصیحت داد شمس الدین تبریز

    که چون معشوق ای عاشق ننازی


  3. #3
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر این سلطان ما را بنده باشی


    همه گریند و تو در خنده باشی


    وگر غم پر شود اطراف عالم

    تو شاد و خرم و فرخنده باشی


    وگر چرخ و زمین از هم بدرد

    ورای هر دو جانی زنده باشی


    به هفتم چرخ نوبت پنج داری

    چو خیمه شش جهت برکنده باشی


    همه مشتاق دیدار تو باشند

    تو صد پرده فروافکنده باشی


    چو اندیشه به جاسوسی اسرار

    درون سینه‌ها گردنده باشی


    دلا بر چشم خوبان چهره بگشا

    که اندیشد که تو شرمنده باشی


    بدیشان صدقه می‌ده چون هلالند

    تو بدری از کجا گیرنده باشی


    اگر خالی شوی از خویش چون نی

    چو نی پر از شکر آکنده باشی


    برو خرقه گرو کن در خرابات

    چو سالوسان چرا در ژنده باشی


    به عشق شمس تبریزی بده جان

    که تا چون عشق او پاینده باشی


  4. #4
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ببین این فتح ز استفتاح تا کی


    ز ساقی مست شو زین راح تا کی


    در این اقداح صورت راح جانی است

    نظاره صورت اقداح تا کی


    چو مرغابی ز خود برساز کشتی

    صداع کشتی و ملاح تا کی


    تو سباحی و از سباح زادی

    فسانه و باد هر سباح تا کی


    نفخت فیه جان بخشی است هر صبح

    فراق فالق الاصباح تا کی


    چو جان بالغان لوحی است محفوظ

    مثال کودکان ز الواح تا کی


    چو فرموده‌ست رزقت ز آسمان است

    زمین شوریدن ای فلاح تا کی


    از آن باغ است این سیب زنخدان

    قناعت بر یکی تفاح تا کی


    جراحت راست دارو حسن یوسف

    دوا جستن ز هر جراح تا کی


    ز هر جزوت چو مطرب می‌توان ساخت

    ز چشمت ساختن نواح تا کی



    چو نفس واحدیم از خلق و از بعث

    جدا باشیدن ارواح تا کی


    دهان بربند در دریا صدف وار

    دهان بگشاده چون تمساح تا کی


    دهان بربند و قفلی بر دهان نه

    ز ضایع کردن مفتاح تا کی


  5. #5
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ببین این فتح ز استفتاح تا کی


    ز ساقی مست شو زین راح تا کی


    در این اقداح صورت راح جانی است

    نظاره صورت اقداح تا کی


    چو مرغابی ز خود برساز کشتی

    صداع کشتی و ملاح تا کی


    تو سباحی و از سباح زادی

    فسانه و باد هر سباح تا کی


    نفخت فیه جان بخشی است هر صبح

    فراق فالق الاصباح تا کی


    چو جان بالغان لوحی است محفوظ

    مثال کودکان ز الواح تا کی


    چو فرموده‌ست رزقت ز آسمان است

    زمین شوریدن ای فلاح تا کی


    از آن باغ است این سیب زنخدان

    قناعت بر یکی تفاح تا کی


    جراحت راست دارو حسن یوسف

    دوا جستن ز هر جراح تا کی


    ز هر جزوت چو مطرب می‌توان ساخت

    ز چشمت ساختن نواح تا کی


    چو نفس واحدیم از خلق و از بعث

    جدا باشیدن ارواح تا کی


    دهان بربند در دریا صدف وار

    دهان بگشاده چون تمساح تا کی


    دهان بربند و قفلی بر دهان نه

    ز ضایع کردن مفتاح تا کی


  6. #6
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو نقشی نقش بندان را چه دانی


    تو شکلی پیکری جان را چه دانی


    تو خود می‌نشنوی بانگ دهل را

    رموز سر پنهان را چه دانی


    هنوز از کات کفرت خود خبر نیست

    حقایق‌های ایمان را چه دانی


    هنوزت خار در پای است بنشین

    تو سرسبزی بستان را چه دانی


    تو نامی کرده‌ای این را و آن را

    از این نگذشته‌ای آن را چه دانی


    چه صورت‌هاست مر بی‌صورتان را

    تو صورت‌های ایشان را چه دانی


    زنخ کم زن که اندر چاه نفسی

    تو آن چاه زنخدان را چه دانی


    درخت سبز داند قدر باران

    تو خشکی قدر باران را چه دانی


    سیه کاری مکن با باز چون زاغ

    تو باز چتر سلطان را چه دانی


    سلیمانی نکردی در ره عشق

    زبان جمله مرغان را چه دانی


    نگهبانی است حاضر بر تو سبحان

    تو حیوانی نگهبان را چه دانی


    تو را در چرخ آورده‌ست ماهی

    تو ماه چرخ گردان را چه دانی


    تجلی کرد این دم شمس تبریز

    تو دیوی نور رحمان را چه دانی


  7. #7
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نه آتش‌های ما را ترجمانی


    نه اسرار دل ما را زبانی


    برهنه شد ز صد پرده دل و عشق

    نشسته دو به دو جانی و جانی


    میان هر دو گر جبریل آید

    نباشد ز آتشش یک دم امانی


    به هر لحظه وصال اندر وصالی

    به هر سویی عیان اندر عیانی


    ببینی تو چه سلطانان معنی

    به گوشه بامشان چون پاسبانی


    سرشته وصل یزدان کوه طور است

    در آن کان تاب نارد یک زمانی


    اگر صد عقل کل بر هم ببندی

    نگردد بامشان را نردبانی


    نشانی‌های مردان سجده آرد


    اگر زان بی‌نشان گویم نشانی


    از آن نوری که حرف آن جا نگنجد

    تو را این حرف گشته ارمغانی


    کمر شد حرف‌ها از شمس تبریز

    بیا بربند اگر داری میانی


  8. #8
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دلا تا نازکی و نازنینی


    برو که نازنینان را نبینی


    در این رنگی دلا تا تو بلنگی

    نیابی در چنان تا تو چنینی


    در آیینه نبینی روی خوبان

    که تا با خوی زشتت همنشینی


    تو زیبا شو که این آیینه زیباست

    تو بی‌چین شو که آیینه است چینی


    مشو پنهان که غیرت در کمین است

    همی‌بیند تو را کاندر کمینی


    ز خود پنهان شدی سر درکشیدی

    ببستی چشم تا خود را نبینی


    به لب یاسین همی‌خوانی ولیکن

    ز کینه جمله تن دندان چو سینی


  9. #9
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر درد مرا درمان فرستی


    وگر کشت مرا باران فرستی


    وگر آن میر خوبان را به حیلت

    ز خانه جانب میدان فرستی


    وگر ساقی جان عاشقان را

    میان حلقه مستان فرستی


    همه ذرات عالم زنده گردد

    چو جانم را بر جانان فرستی


    وگر لب را به رحمت برگشایی

    مفرح سوی بیماران فرستی


    به دربان گفته‌ای مگذار ما را

    مرا هر دم بر دربان فرستی


    منم کشتی در این بحر و نشاید

    که بر من باد سرگردان فرستی


    همی‌خواهم که کشتیبان تو باشی

    اگر بر عاشقان طوفان فرستی


    مرا تا کی مها چون ارمغانی

    به پیش این و پیش آن فرستی


    دل بریان عاشق باده خواهد

    تو او را غصه و گریان فرستی


    یکی رطلی گران برریز بر وی

    از آن رطلی که بر مردان فرستی


    دل و جان هر دو را در نامه پیچم

    اگر تو نامه پنهان فرستی


    تو چون خورشید از مشرق برآیی

    جهان بی‌خبر را جان فرستی


    چه باشد ای صبا گر این غزل را

    به خلوتخانه سلطان فرستی


  10. #10
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کسی کو را بود در طبع سستی


    نخواهد هیچ کس را تندرستی


    مده دامن به دستان حسودان

    که ایشان می‌کشندت سوی پستی


    زیانتر خویش را و دیگران را

    نباشد چون حسد در جمله هستی


    هلا بشکن دل و دام حسودان

    وگر نی پشت بخت خود شکستی


    از این اخوان چو ببریدی چو یوسف

    عزیز مصری و از گرگ رستی


    اگر حاسد دو پایت را ببوسد

    به باطن می‌زند خنجر دودستی


    ندارد مهر مهره او چه گشتی

    ندارد دل دل اندر وی چه بستی


    اگر در حصن تقوا راه یابی

    ز حاسد وز حسد جاوید رستی


    اگر چه شیرگیری ترک او کن

    نه آن شیر است کش گیری به مستی


صفحه 42 از 84 نخستنخست ... 2223242526272829303132333435363738394041424344454647484950515253545556575859606162 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •