صفحه 43 از 555 نخستنخست ... 232425262728293031323334353637383940414243444546474849505152535455565758596061626393143193543 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 421 تا 430 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #421
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    نیامدنش را باور نمی کنم

    غیر ممکن است
    او نیامده باشد
    حتما، حالا

    زیر باران مانده است
    و نا امید و خسته
    در خیابان ها قدم می زند
    من به باز بودن درها...
    مشکوکم..

  2. #422
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    کاش می دانستی
    بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
    من چه حالی بودم!


    خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
    پلک دل باز پرید
    من سراسیمه به دل بانگ زدم
    آفرین قلب صبور
    زود برخیز عزیز
    جامه تنگ در آر
    وسراپا به سپیدی تو درآ .


    وبه چشمم گفتم :
    باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
    که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است !
    چشم خندید و به اشک گفت برو
    بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه .


    و به دستان رهایم گفتم:
    کف بر هم بزنید
    هر چه غم بود گذشت .


    دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده !
    وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند


    خاطرم راگفتم:
    زودتر راه بیفت
    هر چه باشد بلد راه تویی.
    ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی


    بغض در راه گلو گفت:
    مرحمت کم نشود
    گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست .
    جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

    پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

    و به لبها گفتم :
    خنده ات را بردار
    دست در دست تبسم بگذار
    و نبینم دیگر
    که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی


    مژده دادم به نگاهم گفتم:
    نذر دیدار قبول افتادست
    ومبارک بادت
    وصل تو با برق نگاه


    و تپش های دلم را گفتم :
    اندکی آهسته
    آبرویم نبری
    پایکوبی ز چه برپا کردی


    نفسم را گفتم :
    جان من تو دگر بند نیا
    اشک شوقی آمد
    تاری جام دو چشمم بگرفت




    و به پلکم فرمود:
    همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
    پای در راه شدم


    دل به عقلم می گفت :
    من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
    هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
    من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
    و مرا خواهد دید


    عقل به آرامی گفت :
    من چه می دانستم
    من گمان می کردم
    دیدنش ممکن نیست
    و نمی دانستم
    بین من با دل او صحبت صد پیوند است


    سینه فریاد کشید :
    حرف از غصه و اندیشه بس است
    به ملاقات بیندیش و نشاط
    آخر ای پای عزیز
    قدمت را قربان
    تندتر راه برو
    طاقتم طاق شده


    چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/دست بر هم می خورد
    مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید


    عقل شرمنده به آرامی گفت :
    راه را گم نکنید


    خاطرم خنده به لب گفت نترس
    نگران هیچ مباش
    سفر منزل دوست کار هر روز من است


    عقل پرسید :؟
    دست خالی که بد است
    کاشکی ...


    سینه خندید و بگفت :
    دست خالی ز چه روی !؟
    این همه هدیه کجا چیزی نیست !


    چشم را گریه شوق
    قلب را عشق بزرگ
    روح را شوق وصال
    لب پر از ذکر حبیب
    خاطر آکنده یاد ....




  3. #423
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    شبی تنها

    میان موجی از احساس
    نوشتم قصه ای زیبا
    ز شبهای غم و باران
    نوشتم خاطراتم را
    به روی لوحی از احساس
    به یاد روز بارانی
    به یاد لحظه ی آخر
    به یاد آن نگاه گرم و شیرینت
    شبی تا صبح لرزیدم

    قدمهایت به یادم هست

    و اما در کنار تو
    قدمهایم که گویی در سرای نور
    زمین را لمس میکردند
    و من دور از تمام این جدایی ها
    برایت گریه میکردم

    کجایی بهترین من ؟

    کجایی ای پر پرواز ؟
    کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟
    چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟

    بیا پایان غمهایم

    بیا در اوج با من باش
    مبادا بشکنی پیمان
    مبادا از دلم دوری کنی یکدم

    تو میدانی برای قصه های ما
    نباشد خط پایانی
    تو بشنو از دل تنگم
    که تا هستم در این دنیا
    به یادت مینویسم خاطراتم را .

  4. #424
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    For all those times you stood by me
    For all the truth that you made me see
    For all the joy you brought to my life
    For all the wrong that you made right
    For every dream you made come true
    For all the love I found in you
    I'll be forever thankful baby


    به خاطر همه ی آن وقت ها که کمکم می کردی
    به خاطر تمام حقیقت هایی که باعث شدی ببینم
    به خاطر تمام خوشی و شادی که به زندگی من آوردی
    به خاطر تمام مشکلاتی که درستشان کردی
    به خاطر تمام رویاهایی که باعث شدی به حقیقت بپیوندد
    به خاطر تمام عشقی که در تو پیدا کردم
    برای همیشه از تو ممنونم عزیزم


  5. #425
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    Not for me not for you
    Days meet and leave
    Do not stop for any one
    Not for me not for you
    There is no news of staying
    Days meet and leave
    You 'd better to go too…
    Do not remain !
    Some as the days leave

    نه برای من ، نه برای تو
    روزها می آیند و می روند ،
    برای هیچ کس نمی ایستند
    نه برای من، نه برای تو
    از ماندن خبری نیست
    روزها می آیند و می روند
    تو هم برو
    نمان درست مثل روزها ، برو.

  6. #426
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    love is like a flower which blossoms whit trust
    عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید



    love is afraid of losing you

    عشق یعنی ترس از دست دادن تو



    no matter what the question is love is the answer
    پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد



    when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough
    وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست



    love is the one thing that still stands when all else has fallen
    زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند



    love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it
    عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد



  7. #427
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    شکسته و پر بسته کنج قفس نشسته بودو نگاهي به آسمون آبي،

    به چه مي انديشيد به فردا يا به آزادي

    غم در چشمانش همچو برقي بيرون مي زد ,

    به چه نگاه مي کرد به آسمان آبي يا بالاتر

    کنج قفس تنهايي خويش همه را از خود رانده بود و تک و تنها

    نشسته بودبه چه نگاه مي کرد اين چنين نگران به دنبال چه بود

    سکوت تنهاييش را فقط با نگاهي مي شکست

    آري اين عشق بود که سکوتش را مي شکست

    وناله تنهايي از کنج قفس بيرون مي زد

    تنهايي ...

  8. #428
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    زنده بودنم را جشن میگیرم

    با لمس انگشتان سرنوشت

    و بوسه های شیرین باد


    پوست می اندازم

    ...


    بزرگ شده ام

    ...


    آن روزها گذشت

    و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود

    و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود


    آن روزها گذشت

    و عشق

    مثل یک ظرف استفراغ

    از کنار لثه های شهوانی منتظر ، به پیشگاه خلسهء اتمام می رود


    دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم

    پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم

    پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم


    ديگر نميشود

    نمی شود زير این آسمان تار

    دستهایم را در جيب هایت فرو بری


    و برایم آواز بخوانی

    ....

    ....

    میخواهم رویای سیب ها را بخوابم

    و دور شوم از هیاهوی این گورستان


    فوووووو

    وووو

    ت

    .

    .

    شمعها را فوت میکنم

    .

    .


    نه سایه ها ماندنی ست

    و نه شمع ها

    ..

    .

    نووووووو

    ووو

    ش

    .

    آخرین جرعه را مینوشم


    در سکوت تلخ ثانیه ها

    خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم

    بی زدن پلکی

    به یادهایت چشم دوخته ام

    به یاد تو

    که با سوزش مرگباری

    برای همیشه

    از شکاف سینه ام

    به یغما میرود
    ......
    ....
    ...
    می خندم

    تلخ تر از همیشه

    بخاطر حقیقت

    که می بینم اش

    بهتر از همیشه !


  9. #429
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    خداحافظ پنجره ی من
    که تنها تو به حرف های دل خسته ام گوش می دهی
    خداحافظ ستاره ای که هرگز نورت را ندیدم
    وخداحافظ ای اشک های بی گناه
    من رفتم می روم جایز نیست
    می روم تا پیدا کنم ان حقیقتی را که مرا باز می گرداند ...شاید!
    شاید تو ندانی دستی را که در دستم بود ...هرگز باور نکردم
    و صدایش را
    غبار جاده ها را چه کسی انکار کرد
    و ندانسته گفت و ندانسته خندید و ندانسته رفت
    که هنوز زیر سنگینی نگاه هوس امیزش بیدار شده و به خواب می روم
    و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد
    در حالی که مرده بود
    و چه کسی اشکهای جا مانده از زمان مرا به جدایی هدیه کرد
    هنوزمی توان گفت که گنگ است صدای نفسهایش
    هنوزمی توان فکر کرد که امیدی هست... امیدی هست... امیدی هست
    هیچ پژواکی نیست صدای قدم هایم را
    به سکوت ویرانی من گوش کن
    دریا ارام است...
    و خبری نیست از امواج طولانی بی فکر
    همه خوابیده اند
    ای کاش شب بود
    انگاه بیداریشان را باور نمی کردم
    و قایقی را که می اید و دل می برد
    و می گذرد بدون تأمل
    که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست
    که چقدر تنها شده است
    چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟
    بخاطر سنگ های اسمانی
    یا تابلوی نقاشی گرانقیمت در موزه ی فرانسه
    یا بخاطر سهراب و اشعارش
    بخاطر هیچ کدام زندگی نمی کنم
    بخاطر هیچ کدام هم نمی میرم
    بغض من می خواهد ازاد باشد
    و دوست دارد سایبان چشمانی باشد که هیچ گاه درکش نکردند
    که هیچ گاه دوستش نداشتند
    چقدر هوا سرد است
    من می ترسم
    می ترسم از ابلیسی که می گوید فرشته است
    و از فردا و فردا ها
    می ترسم...می ترسم...
    کدامین قلب را باور کرده ای که حالا تو را باور کنند؟
    شبهای من همیشه بی ستاره است...
    اسمانت پر ستاره باد!
    نباید اشک بریزم...!
    نباید بغض کنم...!
    و نباید لبخند بزنم...!
    شمعی در باد را چه سود
    شمعی در باد را چه سود....
    شیوا را رها کنید
    از زنجیر هایتان
    از قفس هایتان
    چاره ای نیست ای دوست
    باید درخت بمانی!
    باید درخت بمانی

  10. #430
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    ماهی دل خسته منم،بی کسم و بی هم نفس...



    خونه ی من تنگه ولی فرقی نداره با قفس...

    تو خونه ی خالی من مرده هوای زندگی...



    دیگه نفس های منم گرفته بوی کهنگی...

    دست های خشم ماهی گیر،رود و واسم کرده یه تنگ...



    کی حرفهامو گوش میکنه...حرف منه خسته ی گنگ...

    نشسته احساس سکوت رو تن بی حرارتم...



    یه روز رها بودم ولی مرده دیگه جسارتم...

    تموم لحظه های من ساکت و تکراری شده...



    تو رنگهای خشک تنم غصه و غم جاری شده...

    همه بریدن از منو فقط تویی که با منی...



    بیا...بیا...

    بی هدفم میون قفل آهنین...

صفحه 43 از 555 نخستنخست ... 232425262728293031323334353637383940414243444546474849505152535455565758596061626393143193543 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •