بن بستِ زندگی جائیست که؛
نه حقِ دوست داشتن داری و نه توانِ فراموشی ...!
مدیر بازنشسته
بن بستِ زندگی جائیست که؛
نه حقِ دوست داشتن داری و نه توانِ فراموشی ...!
مدیر بازنشسته
میرسد روزی که بی من روزها رو سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو ازبرکنی
مدیر بازنشسته
تنهایی ام را تنگ در آغوش گرفته ام ...
ولی دیگر نای بلند شدن ندارم !!
نمی دانم من پیر شدم یا او زیادی سنگین ...
مدیر بازنشسته
حرف ِ تو که می شود ...
من ،
چقدر ناشیانه
ادعای ِ بی تفاوتی میکنم !
مدیر بازنشسته
ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘــﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨــﺖ ﻧﯿﺴﺘـﻦﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘـــﯽ ﺑﻬﺸـــﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺑﺪﺑﺨـــﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕــﺮﺍﻥ
مدیر بازنشسته
تاریخ آمدنت را به یاد دارم
اما تاریخ رفتنت را هزار بار خط زده ام
تا فراموش کنم از تو دور مانده ام ...
مدیر بازنشسته
ســـوم
هفتــــم
چهلـــم
ســـــال . . .
چنـــد ســــال دیگــــر
بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم ... ؟
مدیر بازنشسته
عزیزم…
شما روی پاهات نمی تونــــی وایسی
چه برسه به حرفات…
مدیر بازنشسته
من این کافه ها رو قبول ندارم !!
بدون سیگاری که دودم کند...
بدون عرقی که سگم کند...
با چای و قهوه و نسکافه ، چطور فراموشت کنم ...!!!؟
مدیر بازنشسته
این روزها دلم بهونه گیر شده
دلم بهونه تو را میگیرد
مدام زیر لب نامت را صدا میزند
میگویی با این دل چه کنم؟!!
که بی تاب ست و
دلتنگی میکند...!!
بهونه دلم...
من روی دلم تمام تو را حک کرده ام
.
.
.
بهونه گیر...
امشب دیوانگى در من بالا زده
نه سکوت ، نه موسیقى ، نه حتى سیگار
;هیچ چیز و هیچ چیز این دیوانگى را تسکین نمى دهد
جز حضورت