چراغارو خاموش کن، هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی، چشمی که گریه کرده
چراغارو خاموش کن، سرگرم گریه باشم
میخوام به روم نیارم، باید ازت جدا شم ... !
مدیر بازنشسته
چراغارو خاموش کن، هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی، چشمی که گریه کرده
چراغارو خاموش کن، سرگرم گریه باشم
میخوام به روم نیارم، باید ازت جدا شم ... !
مدیر بازنشسته
مرد قصه های من
بگذار امشب به میهمانی تو بیآیم
نه چشمان فریبنده ات
و نه لبان تبدارت را می خواهم
...
مرا آغوشی به وسعت دستانت کافی ست
دلم گرفته
غم هایم را بغل کن.....
مدیر بازنشسته
میگن: منتظر نباش کسی بیاد که دنیا را بهت بده ....
دعا کن کسی پیدا بشه که تو را به دنیا نده....
.
.
.
♥
مدیر بازنشسته
بی توتـ ـرکـ ـ برداشته ام
و به هر بهانه ای ، دلم مـ ـی شـ ــکـ ـند
گاهی گـ ـمـ می شوم پشت پنجره ها
و سکوتم را بـُغـ ـض می کنم
تا نشنوند صدای شـ ـکـ ـسـتـ ـنمـ را....
مدیر بازنشسته
دلـتـنـگـی هــا
گـاه از جـنـسِ اشـک انـد و گـاه از جـنـسِ بـغـض ؛
گـاه سـکـوت مـی شـونـد و خـامـوش مـی مـانـنـد
گـاه هـ ـ ـق هـ ـ ـق مـی شـونـد و مـی بـارنـد . .
دلـتـنـگـیِ مـن بـرایِ تـو امـّـا
جـنـسِ غـریـبــی دارد . . .
__________________
مدیر بازنشسته
سـر مـی اندازمــ کلافــِ " خیالــ بافــی " امـ ـ ـ را
مـی بافمـــُ مـی بافمـــْ
بـهـِ " کــوری چشمــِ گـره ـها"
" نـقـش "
تـو را خواهمــ بافتــ !
مدیر بازنشسته
نمـے בونــم چـہ رمـزيـه
لـآـمــصـụ بـعـضـــيـــا
بــﮧ اבґ مــيگـטּ "عزيزم"
انگــــــار فحـــش בاבטּ
ولـے بعـــضيــا هــستـטּ
بــﮧ ادم مــيگـטּ "ديـ√ـوونـﮧ"
انگار בنــيا رو بـﮧ اבґ בاבטּ
مدیر بازنشسته
وقـتـی حـس میکـنم
جآیــی در ایــن کرِه ی خآڪـی
تــو نفس میکــشــی و مـن
از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم !
تـو بــآش !!!
هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است …
مدیر بازنشسته
شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!
چرا که در تاریکـــ ـی ..
چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!
و هر لحظــــــــ ـه ..
این امیـــــ ـد ..
در درونــــــ ــم ریشه می زند ...
که آمده ای ..
ولی من ندیده ام!
مدیر بازنشسته
چه بیهوده
در نبودنت قافیه می بافم...
وقتی
چشمانت را با ردیف "برنمی گردم"
سروده اند...