صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 54

موضوع: متن های احساسی

  1. #41
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17

    بــاشـد هر چـه تو بگويـي ...!


    کمـي زمان مي خـواهـم ..


    هــر وقت تـوانسـتم نــفس کـشيـدن را فــراموش کنـم ...


    تــو را هم از يــاد خـواهم بــرد !!!
    ویرایش توسط !722! : 2013/10/22 در ساعت 16:39

  2. #42
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17

    بازهم عطر گلهاي تنهايي به مشام رسيد

    وقاصدك هاي سپيد از من دور شدند وبه

    سرزميني كوچ كردند كه گلهاي باغش بوي

    تنهايي ندهند.دلواپسي در وجودم رخنه كرده

    ودر دلم محبوس شده ميداني دلواپسي حس غريبي است

    كه قلب پردرد را پژمرده ميكند.

    ميخواهم با سايه تنهايي در خيابان قدم بزنم و

    پيادهرو قلبم رابا اشك چشمانم خيس كنم واز لابه لاي

    احساس قلبم تورابخوانم وبگويم دلواپسم

    دلواپس تو..............

  3. #43
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17

    چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این قلبی را که شکستی و رفتی بنویسم

    اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت

    و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ

    خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و

    همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده

    قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.

    از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.

    نمی توانستم از او که مدتها همدل و همزبانم بود جدا شوم ،

    اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود

    یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم

    تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی

    چرا با من آغاز کردی!

    مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود

    گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت

    اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده

    و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد.اما من مینویسم

    مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.

    کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ،

    کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با

    چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.

    نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ،

    برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.

    آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ،

    همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.

    دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.

    این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.

    این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ،

    راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما

    دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.

    خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم

    دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.

    و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .

    نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.

    هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.

    بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.

    انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ،

    دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.

    خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی.


  4. #44
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17

    هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست

    هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست

    هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست

    هنوز هم آغوشت برایم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است

    هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی میکنم

    شاید رهگذری مژده ای از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد…

  5. کاربر روبرو از پست مفید !722! سپاس کرده است .


  6. #45
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17

    اﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ



    ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺯﻝ نزنی !!



    ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺩﻭﺭﯾﺶ ﺭﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﺑﮑﻨﯽ !!



    نمیتونی باهاش رویا نسازی !!



    نمیتونی بوسش نکنی !!



    نمیتونی بغلش نکنی !!



    نمیتونی باهاش بخندی یا گریه کنی !!



    ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ !!



    ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ !!



    ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ عاشقا ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﯿﺸﻦ ...

  7. کاربر روبرو از پست مفید !722! سپاس کرده است .


  8. #46
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17 آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـی

    گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی


    کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟


    شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت


    شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی


    تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد


    غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟


    گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند


    دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی


    روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت


    کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی


    بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد


    باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی


    من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو


    آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــ ی

  9. #47
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17



    عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من


    شب هجران نکند قصد دل آزاری من


    روزگاری که جنون رونق بازارم بود


    تو نبودی که بیایی به خریداری من


    برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان


    باغبان نیز نیامد پی دلداری من....

  10. #48
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17

    پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو


    هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو


    از خستگی روز همین خواب پر از راز


    کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو


    دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم


    من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو


    پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم


    ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا-تو


    آزادگی و شیفتگی مرز ندارد


    حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو


    یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟


    دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو


    وقتی همه جا از غزل من سخنی هست


    یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو


    پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟


    تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟

  11. #49
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    پیش فرض

    درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن
    سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

    اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،
    تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

    به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
    بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

    شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
    به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

    شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
    اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

    لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
    تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

  12. #50
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2012/08/15
    محل سکونت
    تبريز
    سن
    32
    نوشته ها
    2,323
    سپاس ها
    3,288
    سپاس شده 4,270 در 1,771 پست
    نوشته های وبلاگ
    40

    Icon17

    دل، ماهی خسته‌ای که در تور افتاد


    در چاله عجب نیست اگر کور افتاد


    از عشق چه خیر غیر ناکامی دید؟


    بر چاک چه جز وصله‌ی ناجور افتاد؟


    از اصل خودش دور شد و بالا رفت


    این بود که فواره‌ی مغرور افتاد


    بسیار به غیر او دلم شد نزدیک


    تا از غم عشق او کمی دور افتاد


    بسیار به صخره‌ها سرش را دریا


    کوبید بیفتد از سرش شور، افتاد؟


    من با غم او از خود او دوست‌ترم


    او با غم من از خود من دور افتاد!


    با اینهمه راضی‌ست نشابوری که


    از چنگ مغول به چنگ تیمور افتاد

صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •