دلم برای کسی تنگ است که گمان می کردم
مي آيد . . .
مي ماند . . .
و به تنهاييم پايان مي دهد!
آمد . . .
رفت . . .
و به زندگي ام پايان داد . .
کاربر سایت
دلم برای کسی تنگ است که گمان می کردم
مي آيد . . .
مي ماند . . .
و به تنهاييم پايان مي دهد!
آمد . . .
رفت . . .
و به زندگي ام پايان داد . .
کاربر سایت
این دل نوشته ها . . .
نه ... نه ... ببخــــشــــــید!
اين درد نوشت ها . . .
نه دلنشين اند نه زيــبا ،
اينها يک مشت
حــرف زخــــم خورده ي بـغـض دارند
که نشاني دردنـــــــــاک ،
از يک عشق نـاکــــام دارند ،
و تـنــها مخــــاطبش ،
غايـب است
کاربر سایت
دلتنگ که میشوم قاصدکی به سویت میفرستم شاید قاصدکهای دلتنگی ام هرگز به دستت نرسیده اند که تو چنین از دوری ام صبوری .اما من آنقدر قاصدک به سویت روانه خواهم کرد که روزی در دلتنگیهایم غرق شوی و نیز یادی از من بکنی ای مهربان
کاربر سایت
حالمان بد نیست کم غم می خوریم/کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند / عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب / از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟؟؟؟؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند / بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست / از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد / یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام / تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم / خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل، نابسامانی بس است / کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم / عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم / هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست / بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست / چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم / طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام / راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن / من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که با من یار باش / من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم ... دگر گفتن بس است / گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش / دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود / قصه هایم را خریداری نبود !!!
وای ! رسم شهرتان بیداد بود / شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد / خون من . فرهاد. مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان / خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد / این همه لیلی .کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان / بی ستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام / بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود / قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود / تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه! / فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه! / هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بروی زمین زل می زنم / گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیووانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
کاربر سایت
اینبار می نویسم برای یه دوست:
دوست عزیزم ...
دوست عزیزتر از جانم ... بالاخره ياد مي گيري که
از يک دوستت دارمِ ساده، براي دلت يک خيالِ رنگارنگ نبافي ...
که رابطه يعني بازي و اگر بازيگري نکني، مي بازي ...
که داستان هاي عاشقانه، از يک جايي به بعد
رنگ و بوي منطق به خودمي گيرند ...
که سر هر چهار راهِ تعهد، يک هوسِ شيرين چشمک مي زند ...
ياد مي گيري که
خودت را دريغ کني تا هميشه عزيز بماني ...
که آدم جماعت چه خواستن هاي سيري ناپذيري دارد و ...
چه حيله هايي براي بدست آوردن ...
که بايد صورت مسئله اي پر ابهام باشي، نه يک جوابِ کوتاه و ساده ...
که وقتي باد مي آيد بايد کلاهت را سفت بچسبي،
نه بازوي بغل دستي ات را...
روزي مي فهمي
در انتهاي همه گپ زدن هاي دوستانه، باز هم تنهايي ...
و اين همان لحظه اي ست که
همه چيز را بي چون و چرا مي پذيری
با رويي گشاده
و لبخندي که ديگر خودت هم معني اش را نمي داني
کاربر سایت
عـــــاشـــق بــــودم ...
یکــــــ روز بی هـــــوا رفـــت ...ســـــالهــــــا گــــذشـــــــت ... آمـــــــــــــــــد ...باز هـــــــم عـــاشــــق شــــــدم ...
با آنکــــــه میــــــدانم دوبـــــاره ...یکـــــــــ روز بی هــــــوا خــــواهـــــد رفــــــت..