صفحه 51 از 302 نخستنخست ... 3132333435363738394041424344454647484950515253545556575859606162636465666768697071101151201 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 501 تا 510 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #501
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می‌رود
    آب حیات از عشق تو در جوی جویان می‌رود
    عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا
    مرغ دلم بر می‌پرد چون ذکر مرغان می‌رود

    بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم
    جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می‌رود

    هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته
    چون من قفس پرداخته سوی سلیمان می‌رود

    از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی
    مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می‌رود

    جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان
    زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می‌رود

    در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر
    در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می‌رود

    میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو
    ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می‌رود

    مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته
    خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می‌رود

    این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته
    در نور تو دربافته بیرون ایوان می‌رود

    چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود
    یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می‌رود

  2. #502
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
    آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود

    هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شود
    هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود

    گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد
    اما دل اندر ابر تن چون برق‌ها رخشان شود

    دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان
    زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود

    ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد
    یا رب خجسته حالتی کان برق‌ها خندان شود

    زان صد هزاران قطره‌ها یک قطره ناید بر زمین
    ور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود

    جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانه‌ای
    با نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود

    طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمان
    زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود

    ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور
    کان دانه‌ها زیر زمین یک روز نخلستان شود

    از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کند
    شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود

    وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود
    آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود

    چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست
    هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود

  3. #503
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
    ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
    هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشه‌ای
    در پیشه‌ای بی‌پیشگی کردست ما را نام زد

    هر روز همچون ذره‌ها رقصان به پیش آن ضیا
    هر شب مثال اختران طواف یار ماه خد

    کاری ز ما گر خواهدی زین باده ما را ندهدی
    اندر سری کاین می‌رود او کی فروشد یا خرد

    سرمست کاری کی کند مست آن کند که می‌کند
    باده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد

    مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذرد
    مستی سغراق احد با تو درآید در لحد

    آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگان
    وان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد

    ای دل از این سرمست شو هر جا روی سرمست رو
    تو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد

    هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین
    هر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد

    می‌گرد گرد شهر خوش با شاهدان در کش مکش
    می‌خوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد

    چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورم
    لطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد

  4. #504
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند
    صورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند

    عالم همه ویران شود جان غرقه طوفان شود
    آن گوهری کو آب شد آب بر گوهر زند

    پیدا شود سر نهان ویران شود نقش جهان
    موجی برآید ناگهان بر گنبد اخضر زند

    گاهی قلم کاغذ شود کاغذ گهی بیخود شود
    جان خصم نیک و بد شود هر لحظه‌ای خنجر زند

    هر جان که اللهی شود در لامکان پیدا شود
    ماری بود ماهی شود از خاک بر کوثر زند

    از جا سوی بی‌جا شود در لامکان پیدا شود
    هر سو که افتد بعد از این بر مشک و بر عنبر زند

    در فقر درویشی کند بر اختران پیشی کند
    خاک درش خاقان بود حلقه درش سنجر زند

    از آفتاب مشتعل هر دم ندا آید به دل
    تو شمع این سر را بهل تا باز شمعت سر زند

    تو خدمت جانان کنی سر را چرا پنهان کنی
    زر هر دمی خوشتر شود از زخم کان زرگر زند

    دل بیخود از باده ازل می‌گفت خوش خوش این غزل
    گر می فروگیرد دمش این دم از این خوشتر زند

  5. #505
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند
    آن کو دلش را برده‌ای جان هم غلامت می‌کند
    ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را
    مستی که هر دو دست را پابند دامت می‌کند

    ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان
    حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می‌کند

    ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی
    مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می‌کند

    آن کو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کند
    ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می‌کند

    یک لحظه‌ات پر می‌دهد یک لحظه لنگر می‌دهد
    یک لحظه صحبت می‌کند یک لحظه شامت می‌کند

    یک لحظه می‌لرزاندت یک لحظه می‌خنداندت
    یک لحظه مستت می‌کند یک لحظه جامت می‌کند

    چون مهره‌ای در دست او گه باده و گه مست او
    این مهره‌ات را بشکند والله تمامت می‌کند

    گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بود
    لیکن بدین تلوین‌ها مقبول و رامت می‌کند

    تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی
    ماننده کشتی کنون بی‌پا و گامت می‌کند

    خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرین
    پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می‌کند

  6. #506
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود
    در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود
    خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخا
    اندر سخا هم بی‌شکی پنهان عوض جویی بود

    هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنت
    در کشتی نوح آمدی کی وقف و ره‌پویی بود

    حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای روی
    عین و عرض در پیش او اشکال جادویی بود

    یک سو رو از گرداب تن پیش از دم غرقه شدن
    زیرا بقا و خرمی زان سوی شش سویی بود

    خود را بیفشان چون شجر از برگ خشک و برگ تر
    بی رنگ نیک و رنگ بد توحید و یک تویی بود

    ره رو مگو این چون بود زیرا ز چون بیرون بود
    کی شیر را همدم شوی تا در تو آهویی بود

    خاموش کاین گفت زبان دارد نشان فرقتی
    ور نی چو نان خاید فتی کی وقت نان گویی بود

  7. #507
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد
    خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
    روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان
    هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد

    گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی
    کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

    گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان
    زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

    ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته
    رخ‌ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد

    بشکست بازار زمین بازار انجم را ببین
    کز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد

    تا چند از این استور تن کو کاه و جو خواهد ز من
    بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد

    استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نه
    اقبال آن جانی که او بی‌مثل و بی‌اشباه شد

    تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگر
    این نادره ایمان نگر کایمان در او گمراه شد

    معنی همی‌گوید مکن ما را در این دلق کهن
    دلق کهن باشد سخن کو سخره افواه شد

    من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآ
    تا خرقه‌ها و کهنه‌ها از فر جان دیباه شد

    بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پری
    کان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد

  8. #508
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    یار مرا می‌نهلد تا که بخارم سر خود
    هیکل یارم که مرا می‌فشرد در بر خود
    گاه چو قطار شتر می‌کشدم از پی خود
    گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود

    گه چو نگینم به مزد تا که به من مهر نهد
    گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود

    خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند
    خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود

    گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن
    گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود

    گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر
    گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود

    گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان
    گاه مرا خار کند در ره بداختر خود

    هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد
    تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود

    من به شهادت نشدم مؤمن آن شاهد جان
    مؤمنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود

    هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش
    تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود

    همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا
    چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود

    حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان
    در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود

    چند صفت می‌کنیش چونک نگنجد به صفت
    بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود

  9. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  10. #509
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
    چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود
    چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود
    چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود

    نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود
    کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود

    عزم سفر دارد جان می‌نهیش بند گران
    برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود

    چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود
    چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود

    عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او
    لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود

    شه بچه‌ای باید کو مشتری لعل بود
    نادره‌ای باید کو بهر تو غمخواره شود

    بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما
    گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود

    چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی
    آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود

    گردش این سایه من سخره خورشید حق است
    نی چو منجم که دلش سخره استاره شود

  11. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  12. #510
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود
    هر چه کنم عشق بیان بی‌جگری می‌نشود
    اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری
    هیچ کسی را ز دلم خود خبری می‌نشود

    یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من
    آب حیاتی ندهد یا گهری می‌نشود

    ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان
    تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می‌نشود

    میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست
    بی ره و رای تو شها رهگذری می‌نشود

    چیست حشر از خود خود رفتن جان‌ها به سفر
    مرغ چو در بیضه خود بال و پری می‌نشود

    بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من
    تا تو قدم درننهی خود سحری می‌نشود

    دانه دل کاشته‌ای زیر چنین آب و گلی
    تا به بهارت نرسد او شجری می‌نشود

    در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر
    زانک از این بحث بجز شور و شری می‌نشود

  13. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


صفحه 51 از 302 نخستنخست ... 3132333435363738394041424344454647484950515253545556575859606162636465666768697071101151201 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •