صفحه 53 از 84 نخستنخست ... 33334353637383940414243444546474849505152535455565758596061626364656667686970717273 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 521 تا 530 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    گویم سخن لب تو یا نی

    ای لعل لب تو را بها نی


    ای گفته ما غلام آن دم

    کان جا همگی تویی و ما نی


    این جا که منم بجز خطا نی

    و آن جا که تویی بجز عطا نی


    این جا گفتن ز روی جسم است

    و آن جا همه هستی است جا نی


    سیاره همی‌روند پا نی

    صد مشک روانه و سقا نی


    رنجورانند همچو ایوب

    دریافته صحت و دوا نی


    بی چشمانند همچو یعقوب

    بینا شده چشم و توتیا نی


    ره پویانند همچو ماهی

    بینند طریق‌ها ضیا نی


    از رشک تو من دهان ببستم

    شرح تو رسد به منتها نی


  2. #2
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    با دل گفتم چرا چنینی


    تا چند به عشق همنشینی


    دل گفت چرا تو هم نیایی

    تا لذت عشق را ببینی


    گر آب حیات را بدانی

    جز آتش عشق کی گزینی


    ای گشته چو باد از لطافت

    پرباد شده چو ساتگینی


    چون آب تو جان نقش‌هایی

    چون آینه حسن را امینی


    هر جان خسیس کان ندارد

    می‌پندارد که تو همینی


    ای آنک تو جان آسمانی

    هر چند به صورت از زمینی


    ای خرد شکسته همچو سرمه

    تو سرمه دیده یقینی


    ای لعل تو از کدام کانی

    در حلقه درآ که خوش نگینی


    ای از تو خجل هزار رحمت

    آن دم که چو تیغ پر ز کینی


    شمس تبریز صورتت خوش


    و اندر معنی چه خوش معینی



  3. #3
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در خون دلم رسید فتوی


    از جمله مفتیان معنی


    با خلق بگو که دور باشید

    از زرق من و فسوس دعوی


    با دل گفتم چنین خوش استت

    دل نعره زنان که آری آری


    برداشت ربابکی دل من

    بنواخت که ما خوشیم یعنی


    کان طعنه از این سوی وجود است

    آن جا که منم کجاست طعنی


    آن جا که منم چو من نگنجم

    گنجد دگری بگو که نی نی


    تا من باشی تو او نبینی

    زیرا که شب است و چشم اعمی


    تا چشم تو این بود چه بینی

    در بتگه نفس نقش مانی


    ای عاجز خویش رو به تبریز

    در شمس الدین گریز باری


  4. #4
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در عشق هر آنک شد فدایی


    نبود ز زمین بود سمایی


    زیرا که بلای عاشقی را

    جانی شرط است کبریایی


    زخم آیت بندگان خاص است

    سردفتر عاشق خدایی


    کاین عالم خاک خاک ارزد

    آن جا که بلا کند بلایی


    یک جو ز بلاش گنج زرهاست

    ای بر سر گنج بین کجایی


    از سوزش آفتاب محنت

    در عشق چو سایه همایی


    ای آنک تو بوی آن نداری

    تو لایق آن بلا نیایی


    لایق نبود به زخم او را

    الا که وجود مرتضایی


  5. #5
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    عشق است دلاور و فدایی


    تنهارو و فرد و یک قبایی


    ای از شش و پنج مهره برده

    آورده تو نرد دلربایی


    یکتا شده خوش ز هر دو عالم

    بربوده ز یک دلان دوتایی


    آخر تو چه جوهر و چه اصلی

    ای پاک ز جای از کجایی


    در عالم کم زنان چه بیشی

    در خطه دل چه جان فزایی


    نتوان ز تو عشق صبر کردن

    صبرا تو در این هوس نشایی


    نادیده مکن چو دیده‌ای تو

    بیگانه مرو چو آشنایی


    تا ما ماییم جمله ابریم

    بی ظلمت ما مها تو مایی


    در پای غمش چه دیدی ای جان

    کاین دست گشاده در دعایی


    ای دل ز قضا چه رو نمودت

    کز عشق تو طالب بلایی


    رفتم بر عشق کاین به چند است

    گفتا که نباشد این بهایی


    الا بر شاه شمس تبریز

    سر پای کنی به سر بیایی


  6. #6
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ماها چو به چرخ دل برآیی


    چون جان به تن جهان درآیی


    ماها چه لطیف و خوش لقایی

    ای ماه بگو که از کجایی


    داریم ز عشق تو براتی

    وز قند لطیف تو نباتی


    از لعل لبت بده زکاتی

    ای ماه بگو که از کجایی


    ای یوسف جان که در نخاسی

    در حسن و جمال بی‌قیاسی


    در ما بنگر چو می‌شناسی

    ای ماه بگو که از کجایی


    زان سان ز شراب تو خرابیم

    کز خود اثری همی‌نیابیم


    بفزای اگر چه می‌نتابیم

    ای ماه بگو که از کجایی


    در زیر درخت تو نشینیم

    وز میوه دلکش تو چینیم


    جز گلشن روی تو نبینیم

    ای ماه بگو که از کجایی


    هر دم که ز باده تو نوشیم

    بس روشن جان و تیزگوشیم


    بی هوش شدیم و بس به هوشیم

    ای ماه بگو که از کجایی


    از آتش‌هات در فروغند

    فارغ از صدق وز دروغند


    با قبله آتشین چو موغند

    ای ماه بگو که از کجایی


    ای رشک بتان و بت پرستان

    آرام دل خراب مستان


    پا را بمکش ز زیردستان

    ای ماه بگو که از کجایی


    شمس تبریز پادشاهی

    در خطه بی‌حد الهی


    از ماه تو راست تا به ماهی

    ای ماه بگو که از کجایی


  7. #7
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آن شمع چو شد طرب فزایی


    پروانه دلان به رقص آیی


    چون جان برسد نه تن بجنبد

    جان آمد از لحد برآیی


    چون بانگ سماع در که افتاد

    ای کوه گران کم از صدایی


    کاین باد بهار می‌رساند

    رقصانی شاخ را صلایی


    در ذره کجا قرار ماند

    خورشید به رقص در سمایی


    هم آتش و دود گشته پیچان

    از آتش روی جان فزایی


    ماهی صنما ز روح بی‌جسم

    شوخی شکری یکی بلایی


    گه کوته و گه دراز گشتیم

    با سایه صورت همایی


    هم بر لب دوست مست گشتیم

    نالان شده مست همچو نایی


    بر باد سوار همچو کاهیم

    اندر جولان ز کهربایی


    چون پشه ز خون خویش مستیم

    وز دیگ جگر دلا ابایی


    اندر خلوت به هوی هویی

    در جمعیت به های هایی


    در صورت بنده کمینیم

    در سر صفت یکی خدایی


    این داد خدیو شمس تبریز

    بی کبر ولیک کبریایی


  8. #8
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای بی‌تو محال جان فزایی


    وی در دل و جان ما کجایی


    گر نیم شبی زنان و گویان

    سرمست ز کوی ما درآیی


    جان پیش کشیم و جان چه باشد

    آخر نه تو جان جان مایی


    در بام فلک درافتد آتش

    گر بر سر بام خود برآیی


    با روی تو کیست قرص خورشید

    تا لاف زند ز روشنایی


    هم چشمی و هم چراغ ما را

    هم دفع بلا و هم بلایی


    در دیده ناامید هر دم

    ای دیده دل چه می‌نمایی


    ای بلبل مست از فغانت

    می‌آید بوی آشنایی


    می‌نال که ناله مرهم آمد

    بر زخم جراحت جدایی


    تا کشف شود ز ناله تو

    چیزی ز حقیقت خدایی


  9. #9
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر یار لطیف و باوفایی


    ور از دل و جان از آن مایی


    خواهم که در این میان درآیی

    ای ماه بگو که کی برآیی


    چون صورت جان لطیف کاری

    از حلقه چرا تو برکناری


    وز یارک خود دریغ داری

    ای ماه بگو که کی برآیی


    برخیز که ما و تو چو جانیم

    وز رازک همدگر بدانیم


    آخر نه من و تو یارکانیم

    ای ماه بگو که کی برآیی


    دریاب که بر در خداییم

    آخر بنگر که ما کجاییم


    تا رقص کنان ز در درآییم

    ای ماه بگو که کی برآیی


    ای جان و جهان چرا چنینی

    چون یارک خویش را نبینی


    در گوشه روی ترش نشینی

    ای ماه بگو که کی برآیی


    چونی تو و آن دل لطیفت

    و آن صورت و قامت ظریفت


    خواهم که شوم شبی حریفت

    ای ماه بگو که کی برآیی


    در جمله عالم الهی

    وز دامن ماه تا به ماهی


    آن شد که تو گویی و بخواهی

    ای ماه بگو که کی برآیی


  10. #10
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ساقی انصاف خوش لقایی


    از جا رفتم تو از کجایی


    گر بنده بگویمت روا نیست

    ترسم که بگویمت خدایی


    خاموش نمی‌هلی که باشم

    راه گفتن نمی‌گشایی


    می‌افشاری مرا چو انگور

    معشوق نه‌ای مرا بلایی


    گر چشم ببندم از تو کفر است

    زیرا که تو نور می‌فزایی


    ور بگشایم بگویی منگر

    در ما تو بدیده هوایی


صفحه 53 از 84 نخستنخست ... 33334353637383940414243444546474849505152535455565758596061626364656667686970717273 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •