صفحه 54 از 84 نخستنخست ... 43435363738394041424344454647484950515253545556575859606162636465666768697071727374 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 531 تا 540 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    برخیز و بزن یکی نوایی


    بر یاد وصال دلربایی


    هین وقت صبوح شد فتوحی

    هین وقت دعاست الصلایی


    بگشا سر خنب خسروانی

    تا خلق زنند دست و پایی


    صد گون گره است بر دل و نیست

    جز باده جان گره گشایی


    از جای ببر به یک قنینه

    آن را که قرار نیست جایی


    جز دشت عدم قرارگه نیست

    چون نیست وجود را وفایی


    بر سفره خاک تره‌ای نیست

    هر سوی ز چیست ژاژخایی


    عالم مردار و عامه چون سگ

    کی دید ز دست سگ سخایی


    ساقی درده صلا که چون تو

    جان‌ها بندید جان فزایی


    ما چون مس و آهنیم ثابت

    در حیرت چون تو کیمیایی


    در مغز فکن تو هوی هویی

    وز خلق برآر های هایی


    تا روح ز مستی و خرابی

    نشناسد هجو از ثنایی


    زین باده چو مست شد فلاطون

    نشناسد درد از دوایی


    دردی ده و عقل را چنان کن

    کو درد نداند از صفایی


    بر ناطق منطقی فروریز

    از جام صبوحیان عطایی


    تا دم نزند دگر نجوید

    زنبیل و فطیر هر گدایی


    خامش که تو را مسلم آمد

    برساختن از عدم بقایی


  2. #2
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    رخ‌ها بنگر تو زعفرانی


    کز درد همی‌دهد نشانی


    شهری بنگر ز درد رنجور

    چون باغ به موسم خزانی


    این درد ز غصه فراق است

    از هیبت حکم آسمانی


    بیم است فلک سیاه گردد

    از آتش و ناله نهانی


    دوزخ بنگر که سر برآورد

    ناگه ز میان شادمانی


    برخاست غریو جان ز هر سو

    هان ای کس بی‌کسان تو دانی


    فرمود که این فراق فانی است

    افغان ز فراق جاودانی


    یا رب چه شود اگر تو ما را

    از هر دو فراق وارهانی


    این گفته و بسته شد دهانم

    باقی تو بگو اگر توانی


  3. #3
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای قلب و درست را روایی


    پیش تو که زفت کیمیایی


    در ره خر بد ز اسب رهوار

    از فضل تو کرده پیش پایی


    گر پای سگی ره تو کوبد

    بر شیر وغاش برفزایی


    در عشق تو پاشکستگانند

    دارند امید پرگشایی


    در تو مگسی چو دل ببندد

    یابد ز درت پر همایی


    فضل تو علی هین گفت

    تا نگشاید ره گدایی


    خاموش که هر محال و صعبی

    آسان شود از کف خدایی


  4. #4
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای آنک تو خواب ما ببستی


    رفتی و به گوشه‌ای نشستی


    ما را همه بند دام کردی

    ما بند شدیم و تو بجستی


    جز دام تو نیست کفر و ایمان

    یا رب که چه بس درازدستی


    گر خواب و قرار رفت غم نیست

    دولت بر ماست چون تو هستی


    چون ساقی عاشقان تو باشی

    پس باقی عمر ما و مستی


    ای صورت جان و جان صورت

    بازار بتان همه شکستی


    ما را چو خیال تو بود بت

    پس واجب گشت بت پرستی


    عقل دومی و نفس اول

    ای آمده بهر ما به پستی


    این وهم من است شرح تو نیست

    تو خود هستی چنانک هستی


  5. #5
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    با یار بساز تا توانی


    تا بی‌کس و مبتلا نمانی


    بر آب حیات راه یابی

    گر سر موافقت بدانی


    با سایه یار رو یکی شو

    منمای ز خویشتن نشانی


    گر رطل گران دهند درکش

    ای جان بگذار این گرانی


    ای دل مپذیر بیش صورت

    می‌باش چو آب در روانی


    پذرفتن صورت از جمادی است

    مفسر اگر از رحیق جانی


    در مجلس دل درآ که آن جا

    عیش است و حریف آسمانی


  6. #6
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در فنای محض افشانند مردان آستی


    دامن خود برفشاند از دروغ و راستی


    مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان

    آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی


    سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد

    گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی


    کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش

    لیک هم مطلق نه‌ای زیرا که در غوغاستی


    در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده

    نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی


    تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس

    می‌کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی


    ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش

    چشم‌ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی


    مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش

    فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی


    پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان

    شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان‌هاستی


  7. #7
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی


    شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی


    آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد

    تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی


    گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی

    ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی


    بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده‌ام

    از حلاوت‌ها که دیدم در فنای بیخودی


    جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند

    در هوای بیخودی و از برای بیخودی


    عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو

    تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی


    باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است

    تا بیابی ذوق‌ها اندر وفای بیخودی


    بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود

    ای سری و سروری‌ها خاک پای بیخودی


    خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک

    لیک آن‌ها هیچ نبود جان به جای بیخودی


    گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو

    خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی


  8. #8
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی


    حور را از دست داده از پی کمپیرکی


    من گریبان می‌درانم حیف می‌آید مرا

    غمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی


    پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلب

    سر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی


    کیست کمپیرک یکی سالوسک بی‌چاشنی

    تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی


    میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمر

    او به پنهانی همی‌خندد که ابله میرکی


    نی به بستان جمال او شکوفه تازه‌ای

    نی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی


    خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورا

    رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی


    نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی است

    می‌کشد زنجیر مهرش بی‌مدد زنجیرکی


  9. #9
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی

    چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی


    عشق جامه می‌دراند عقل بخیه می‌زند

    هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی


    خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود

    خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی


    گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی

    گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی


    خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن

    در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی


    طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی

    ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی


    شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست

    با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی


    چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله‌ای است

    قبله‌ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی


    گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه‌ای

    کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی


  10. #10
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ی خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان تویی

    خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند

    چون خریدار نفیر و لابه و افغان تویی


    جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست

    آنک درد و دارو از وی خاست بی‌شک آن تویی


    دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد

    آن حجاب از اول است و آخر و پایان تویی


    هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند

    هر کجا روشن شود آن شعله تابان تویی


    ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند

    چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان تویی


    هم تویی آن کس که می‌گوید تویی والله تویی

    گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان تویی


    و آنک منکر می‌شود این را و علت می‌نهد

    در میان وسوسه او نفس علت خوان تویی


    و آنک می‌گوید تویی زین گفت ترسان می‌شود

    در میان جان او در پرده ترسان تویی


    کنج زندان را به یک اندیشه بستان می‌کنی

    رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان تویی


    در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور

    تو مخالف کرده‌ای شان فتنه ایشان تویی


    آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن

    چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان تویی


    صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی

    گویی سلطان است آن دام است خود سلطان تویی


    بندگی و خواجگی و سلطنت خط‌های توست

    خط کژ و خط راست این دبیرستان تویی


    صورت ما خانه‌ها و روح ما مهمان در آن

    نقش و جان‌ها سایه تو جان آن مهمان تویی


    دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم

    بر امید آنک بنمایی که خود ایمان تویی


    دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما

    چشم روشن در تو آویزیم کان احسان تویی


    غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بس

    غفلت ما بی‌فضولی بر چو خود یقضان تویی


    توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر

    نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان تویی


    روح‌ها می‌پروری همچون زر و مس و عقیق

    چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان تویی


    روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب

    شب صفات از ما به تو آید صفاتستان تویی


    روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم

    شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان تویی


    کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده‌اند

    پس بدانستیم بی‌شک کاندر این ایوان تویی



صفحه 54 از 84 نخستنخست ... 43435363738394041424344454647484950515253545556575859606162636465666768697071727374 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •