نمایش نتایج: از شماره 51 تا 59 , از مجموع 59

موضوع: رومان بخواب زيباي من

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    Post رومان بخواب زيباي من

    نام كتاب : بخواب زيباي من

    نويسنده : ماري هيگينز كلارك

    مترجم : كتايون شادمهر

    بخواب زيباي من

    فصل اول

    او در جاده با احتياط به سمت پارك موريسون مي راند . پنجاه و پنج كيلومتر مسير بين « مانهاتان » و
    « راك لند كانتي » كابوسي واقعي بود . شش بامداد بود و هنوز سپيده نزده بود . برفي كه در طول شب شروع به باريدن

    كرده بود ، هر لحظه شديدتر مي شد و حالا يكريز به برف پاكن مي خورد .
    ابرهاي متراكم و خاكستري به بادكنك هاي بزرگي مي مانست كه انگار آماده ي تركيدن بود .
    هوا شناسي پيش بيني كرده بود كه پنج سانتي متر برف خواهد باريد و بعد ازنيمه شب از شدت آن كاسته خواهد شد .
    مثل هميشه كارشناس اشتباه كرده بود .
    او به ورودي پارك نزديك مي شد و به احتمال زياد توفان هوادارن پياده روي و دو را مأيوس كرده بود . بيست كيلومتر
    عقب تر از كنار يك خودرو پليس عبور كرده بود كه اكنون با تمام سرعت و آژير كشان
    از او سبقت گرفت . بي شك به سمت تصادفي مي رفت كه در جايي رخ داده بود و قدر مسلم كوچكترين دليلي وجود
    نداشت كه مأموران پليس به محتويات صندوق عقب او توجهي نشان دهند يا شك كنند كه زير خرواري اسباب ، كيسه
    كه « اتل لامبستون » اي نايلوني حاوي جسد نويسنده اي معروف هست، جسد يك زن سالخورده شصت و يك ساله به نام
    در نبرد عليه تنگي جا به لاستيك يدكي فشرد مي شد.
    از جاده خارج شد و فاصله ي كوتاه را كه او را از پاركينگ دور مي كرد پيمود . همان طور كه آرزو كرده بود . محوطه
    عملاً خالي بود فقط چند خودرو پراكنده و پوشيده از برف در آنجا ديده مي شد.
    با خود گفت:
    ديوونه هايي كه اومدن چادر بزنن .
    مشكل اين بود كه با آنان برخورد نكند. در حين خروج از اتومبيل بدقت اطرافش را نگريست .
    برف روي هم كپه مي شد. پس از رفتنش برف رد پاهايش را مي پوشاند و هر نشانه ا ي را از محلي كه مي رفت جسد
    رادر آنجا بگذارد ،پاك مي كرد .
    و اگر كمي شانس مي آورد ، وقتي جسد را پيدا مي كردند ديگر چيزي از آن باقي نمانده بود.
    ابتدا رفت تا محل را شناسايي كند . گوش هاي تيزي داشت و اكنون حتي الامكان آنها را تيز كرده بود
    و مي كوشيد ازميان ناله ي باد و قرچ قرچ شاخه هايي كه بسرعت پوشيده از برف و سنگين مي شدند صداها را از هم
    تشخيص دهد . در اين مسير جاده اي سراشيبي وجود داشت . دورتر، در
    دامنه ي تپه اي كوچك ، تلي از تخته سنگ ها بود كه بر فراز آنها قلوه سنگ هايي درشت و سست قرار داشت .بالا رفتن
    از آن تپه ي سنگي عده ي كمي را سرگرم مي كرد . آنجا براي سواركارها ممنوع بود.....
    مركز سواركاري دوست نداشت مادران خانواده هاي آن اطراف كه مشتري هاي اصلي اش بودند درآنجا زخمي شوند.
    يك سال پيش حس كنجكاوي او را برانگيخته بود تا از سراشيبي بالا برود و روي تكه سنگ بزرگي استراحت كند . با
    دست كشيدن بر روي تخته سنگ احساس كرده بود روزنه اي پشت آن هست .
    مدخل غار نبود اما حفره اي بود طبيعي شبيه به بخاري ديواري . در آن زمان اين انديشه به ذهنش راه يافته بود كه آن
    سوراخ مخفيگاهي فوق العاده است .
    رسيدن به آن حفره درآن سراشيبي يخ زده مستلزم تلاشي طاقت فرسا بود . اما ليز خوران و لغزان بالا رفت . حفره هنوز
    آنجا بود و از آنچه در خاطر داشت كمي كوچكتر اما به حد كافي پهن بود كه بتواند جسد را در آن بگذارد.
    حركت بعدي از همه دشوار تر بود مي بايست موقع بازگشت به اتومبيل بي نهايت احتياط مي كرد تا به هيچ وجه ديده
    نشود . او طوري پارك كرده بود كه هيچ كس با ورود به پاركينگ نمي توانست چيزي
    را كه او از صندوق عقب بيرون مي آورد ببيند، به هر حال يك كيسه ي نايلوني سياه غير عادي به نظر نمي رسيد.
    اتل در زمان حيات بيشتر از آنچه بود لاغر به نظر مي آمد اما حالا كه مي خواست جسدش را در آن كفن نايلوني بلند كند
    گويي لباس هاي گران قيمتش براستي هيكل خوش فرمش را پنهان مي كرد .
    او كوشيد كيسه را روي شانه اش بيندازد اما اتل كه در مردنش نيز همانند حياتش شرير بود به همان زودي دستخوش
    انعطاف ناپذيري جسد شده بود .جسدش از اينكه مطيعانه شكلي به خود بگيرد امتناع مي كرد . عاقبت او در حالي كه
    كمي آنرا مي كشيد و كمي آنرا حمل مي كرد كيسه را تا پاي تپه ي كوچك برد .
    سپس آزاد شدن آدرنالين به او نيرو بخشيد تا آنرا از سر بالايي بالا ببرد و به محل برگزيده برسد .
    ابتدا خيال داشت آنرا در كيسه باقي بگذارد اما در آخرين لحظه تصميمش عوض شد . اداره ي پزشكي قانوني براستي
    قوي شده بود . آنان از روي هرچيزي نشانه هايي پيدا مي كردند ، تارهاي به دست آمده از لباس يا فرش ، موها يا حتي
    كرك هايي كه هيچ چشمي نمي توانست متوجه آن شود.
    بي توجه به سرما و تندبادي كه بشدت به پيشاني اش مي خورد و دانه هاي برفي كه گونه ها و چانه اش را به يك توده ي
    يخ تبديل كرده بود كيسه را بالاي حفره قرار داد و سعي كرد آنرا پاره كند .
    پلاستيك مقاومت مي كرد . او با يادآوري شعاري تبليغاتي به تلخي انديشديد.:"ضحامت دولايه ".باتمام زور بازويش دو
    دستي آنرا كشيد و وقتي سر كيسه باز شد و جسد اتل درمعرض ديد قرار گرفت ابرو درهم كشيد
    كت و دامن پشمي سفيد رنگ اتل خوني شده بود .يقه ي بلوزش در سوراخ گشاد گلويش فرو رفته بود و يك چشمش
    نيمه باز بود.درآن سپيده دم نگاهش بيشتر متفكرانه بود تا كوركورانه . لبهايي كه در زمان حيات اتل هرگز استراحت به
    خود نديده بودند به هم فشرده بود انگار آماده ي گفتن يكي از جملات پايان ناپذير او بود .او از سر اكراه با خود گفت:
    آخرين جمله اي كه به زبون آورد اشتباه مرگبارش بود.
    حتي با دستكش نيز از لمس او اكراه داشت . نزديك به چهارده ساعت بود كه اتل مرده بود .به نظرش مي آمد كه بويي
    نامحسوس و بي هويت از جسد ساطع مي شود .با تنفري ناگهاني جسد را به داخل حفره هل داد و شروع كرد به كپه
    كردن سنگها در دهانه ي آن . حفره از آنچه تصور مي كرد گودتر بود و سنگها درست آنجايي كه او مي خواست مي
    افتادند ،روي جسد اتل .صعود كننده اي احتمالي هم آنها را تكان نمي داد.
    كارش تمام شده بود.بوران برف به همين زودي جا پاهايش را پوشانده بود . ده دقيقه پس از رفتنش
    هر نشانه اي از حضور او يا اتومبيلش محو مي شد.
    او روكش نايلويني رامچاله كرد از آن يك گلوله ساخت وبه سرعت به سمت اتومبيلش شتافت.حالا بشدت عجله داشت
    كه برود و از خطر ديده شدن دور بماند .در حاشيه پاركينگ منتظر ماند . همان خودروها سرجايشان بودند . هيچ جاي
    پاي تازه اي ديده نمي شد.
    پنج دقيقه بعد او در جاده مي راند و كيسه ي پاره و خونين ،كفن اتل زير لاستيك يدكي مجاله شده بود.حالا فضاي كافي
    براي چمدان و ساك بزرگ و كيف دستي اتل وجود داشت .جاده يخ زده بود و ساكنان حومه هجوم خورد را شروع كرده
    بودند اما او تا چند دقيقه ي ديگر به نيويورك مي رسيد ،به قلمرو منطق و واقعيت . او براي آخرين بار نزديك جاده ،لب
    درياچه اي كه در خاطر داشت و اكنون براي ماهيگيري خيلي آلوده بود
    ايستاد ، مكاني آرماني براي خلاصي از كيف و چمدان هاي اتل .آنها سنگين بودند درياچه عميق بود
    و او مي دانست كه آنها همراه با زباله هاي بسياري كه در اعماق راكد مانده بود ، جاري خواهند شد.
    حتي خودروهاي فرسوده را آنجا انداخته بودند.
    او وسايل اتل را تا دورترين جايي كه مي توانست پرتاب كرد و به تماشاي فرو رفتن آنها در زير سطح قيرگون آب
    ايستاد.حالا فقط يك كار باقيمانده بود ،رهايي از نايلون پاره و خونين . تصميم گرفت مقابل زباله داني در خروجي "وست
    سايد" توقف كند . كيسه نايلوني در كوهي از زباله كه فردا صبح جمع آوري مي شد ، گم مي شد.
    بازگشت به شهر سه ساعت طول كشيد . تردد سخت تر شده بود و او كوشيد از خودروهاي ديگر فاصله بگيرد. بهتر بود
    به سپر خودرويي برخورد نكند .تاماهها هيچ دليلي وجود نداشت كه كسي بفهمد او امروز از شهر خارج شده بود.
    همه چيز طبق پيش بيني جلو رفته بود. او لحظه اي در خيابان نهم ايستاد و كيسه ي نايلوني را دور انداخت .
    ساعت هشت خودرو را به ايستگاه پمپ بنزين خيابان دهم كه اتومبيل هاي فرسوده را قاچاقي و فقط نقدي اجاره مي داد.
    پس داد.
    دفتر و دستكي وجود نداشت . ساعت ده ، او در خانه اش بود ،حمام كرده بود ،لباسش راعوض كره بود،بوربوني بدون
    آب مي نوشيد و با لرزشي ناگهاني كه شروع حمله اي عصبي را اعلام مي كرد، مي جنگيد. شب قبل را لحظه به لحظه از
    ثانيه اي كه پا به داخل آپارتمان اتل گذاشته و به متلك ها و ريشخند ها و تمسخرهاي او گوش داده بود، در ذهنش مرور
    كرد . سپس اتل با ديدن خنجر قديمي كه او آن را از روي ميز تحرير برداشته بود متوجه وخامت اوضاع شده بود . در
    چهره اش نشاني از وحشت بود و به آرامي عقب رفته بود.
    بريدن گلوي اتل مشاهده ي تلوتلو خوردن او ازميان در آشپزخانه به عقب و افتادنش بر روي كاشي ، سرمستش كرده
    بود.
    او هنوز هم از خونسردي خود تعجب مي كرد.در را قفل كرده بود تا در اثر بدشانسي نگهبان يا دوستي كه كليد داشت
    ،نتواند وارد شود . همه شخصيت عجيب اتل را مي شناختند.اگر كسي متوجه مي شد كه در از داخل قفل است مطمئن مي
    شد كه اتل نمي خواهد زحمت گشودن آنرا به خود بدهد . سپس تمام لباسهاي اتل را بجز لباسهاي زيراو درآورده و
    دستكش به دستش كرده بود . اتل قصد داشت براي نوشتن كتابي از نيويورك دور شود . اگر موفق مي شد او را از خانه
    اش بيرون ببرد همه تصور مي كردند كه به اراده ي خودش رفته است
    هيچ كس تا هفته ها حتي ماهها به فكر او نمي افتاد.
    اكنون او در حال نوشيدن جرعه اي بوربون به ياد مي آورد كه چگونه لباسها را از گنجه ي لباس اتل انتخاب كرد لباس
    خانه اش را در آورد،جوراب شلواري به پايش كرد ، دستهايش را داخل بلوز و كت كرد ؛ دگمه ي دامنش را انداخت
    ،جواهراتش را در آورد و بزور پاهايش را داخل كفش هاي پشت باز كرد . او با يادآوري لحظه اي كه اتل را بلند كرده
    بود تا خون بلوز و كت و دامن او را لكه دار نكند ابرو درهم كشيد اما اين كار لازم بود .وقتي او را
    پيدا مي كردند اگر پيدايش مي كردند لازم بود همه تصور كنند او با اين لباس ها مرده است.
    او فراموش نكرده بود مارك لباس ها را كه فوراً آنها را لو مي داد ، بكند .او يك كيسه نايلوني بزرگ را كه احتمالاً
    خشكشويي آنها را همراه يك لباس شب داده بود در گنجه پيدا كرد بود .پس از آنكه بزحمت جسد را داخل آن كرده
    بود، شروع كرده بود به تميز كردن لكه هاي خون روي فرش شرقي ، سپس كاشي هاي آشپزخانه را با آب ژاول شسته و
    چمدان ها را از لباس و وسايل پركرده بود. وقت زياي نداشت.......
    او دوباره گيلاسش را لبريز از بوربون كرد و لحظه اي را به ياد آورد كه تلفن زنگ زده بود .منشي تلفني شروع به كار
    كرده و او گفته هاي سريع اتل راشنيده بود:
    "پيغامتون روبذارين .در اولين فرصت با شما تماس مي گيرم."
    كم مانده بود دستخوش وحشت شود
    تماس قطع شده و او دستگاه را خاموش كرده بود . نمي خواست تلفن افرادي ضبط شود كه شايد بعداًبه خاطر آورند اتل
    با آنان خلف وعده كرده است.







  2. کاربر روبرو از پست مفید *Croon* سپاس کرده است .


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •