هرآنچه می شمارمش نتیجه ای نمیدهد
عمر گذشته را کسی باز پسم نمیدهد
روز تولدم چرا زکس خبر نمی رسد
چرا دگر کسی مرا بال و پرم نمیدهد
کاربر سایت
هرآنچه می شمارمش نتیجه ای نمیدهد
عمر گذشته را کسی باز پسم نمیدهد
روز تولدم چرا زکس خبر نمی رسد
چرا دگر کسی مرا بال و پرم نمیدهد
کاربر سایت
اصل عشق جانم همان دلدادگی است دل به دل دادن ، همان دلبستگی است
عشق چیزی نیست که از یادم رود
روزی از سر آید و از پا رود
باید عاشق بود تا عشقت دهند
عشق تو بینند ، سپس مهرت دهنـد
عشق محدود زمان و وقت نیست
عاشقی کار دل سرسخت نیست !
کاربر سایت
افسوس که هر آمدی یه رفتنی هم داره ،افسوس که هیچ کس و هیچ چیز پاینده نیست ،افسوس که نباید دل ببندیم اما میبندیم ،افسوس که همه چی نباید با هم قاطی بشه اما میشه ،افسوس که خیلی چیزا دست خودمونه اما میسپاریمش به سرنوشت ،افسوس که باید سفت باشیم اما شلیم ،افسوس که نباید به این زندگی و حاشیه هاش دل ببندیم اما میبندیم ،افسوس نباید به رفیق دل خوش کنیم که میکنیم ،افسوس که همه چی رو میدونیم اما باز می افتیم تو چاله ،افسوس که قدر همه رو میدونیم اما کسی قدر ما رو نمیدونه ،افسوس که هرچی ام خوب باشی باز بدی میبینی ،افسوس که گاهی میدونی باید نکنی ولی میکنی ،
کاربر سایت
گفت دوستت دارم و آهسته رفت گفت عشقم بودی و آهسته رفت
عمر من بودی چه کردی با دلم
گفت عمرم بودی و آهسته رفت
شور تو باقی بماند در دلم
گفت هستم تا ابد ، آهسته رفت !
باورش سخت است که این مهرآفرین
با همه دردم مرا تنها نمود ، آهسته رفت
او که نامش ماندگار ، عشقش هزار ،
او که رویایش همیشه برقرار
با هــزارن آرمان و آرزو ، آهسته رفت
زندگی بال و پرت را میزنم !
زندگی روزی رگ خود میزنم !
زندگی از من چه میخواهی بگو !!!
آنکه روزی داده بودی ، عاقبت آهسته رفت !
من که مهرم را به پایش ریختم
من صداقت ریختم
من محبت ، من غرورم را به دار آویختم !
پس چه میگویند ؟ که گر مهری کنی مهرت دهند !
کو ؟ کو که گوید ؟ از محبت خارها گل میشوند ؟
او که روز زادنش مجنون نبود
او به چشم دیگران مظنون نبود
همچو مجنوند هزارانش چو من
تا به دست روزگار ، خل میشوند !
بر دلم زخمی زدی
ای کاش خنجر می زدی
ای کاش این شعر مرا
یا نه ، افکار مرا یا که از سر تا به پا ، جان مرا
آری تو آتش میزدی ! ! !
خواند این شعر مرا سر در گریبانش سپرد
خم به ابرو و
تبسم بر لبش
از پیش من ، آهسته رفت ! ! !
کاربر سایت
رقصی نمیکند دگر آن زلف یار ما گویا نسیم نیز نکنـد چاره ، کار ما
گوشه نشین خلوتگه دلم
گاهــی نمیکند یادی ز یاد ما
هرسو که میرود
هرجا که میروی
هر مهر که میکنی
هــر دل که میدهی
خاری است عاقبت درون چشم ما
کاربر سایت
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ،
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید ،
واژه ها را باید شست واژه باید خود باد ،
واژه باید خود باران باشد ، چترها را باید بست ،
زیر باران باید رفت فکر را ، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر ،
زیر باران باید رفت .
دوست را ،زیر باران باید دید
عشق را ،زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت ،
زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی کردندر حوضچه “اکنون” است
کاربر سایت
با تو پیدا شده ام خسته ی راهم نکنی مست و شیدا شده ام باز تو زارم نکنی
گوش کن چشم مرا زاغه من چوب بزن !
باز این چشم مرا چشم براهت نکنی
تازه همراه تو و موج نگاهت شده ام
باز یک عمر مرا روزه ی نامت نکنی
همچو کابوس به چشمان توام خیره شدم
باز با چشم ترت غرق گناهم نکنی
باریا این رمضان نیز برفت
ای خدا ماه که شد باز رهایم نکنی
کاربر سایت
عمری که میـــرود ، خوابـی که میبـرد بادی که می وزد ، راهــی که میرود
آهی که میکشی ، روحـی که میکشـد
پیغام میدهد ، اخطار میکنـد !
دریاب قصه را زین غصه های بد
دریاب لحظه را دلهای خسته را ،
شعر نگفته را زین شهــرهای بد
جانانه میــرود ، گاهی در این خیال شاهانه میروی
آری تمام عمــر مستانه میرود !
کاربر سایت
چه شبها و چه روزایی بیادت من دعا کردم شدم مدهوش در یادت تو را با خود صدا کردم
کمی می خوردم و گاهی دو صد دود و دمان کردم
من آن راهی که رفتم را دوباره باز گو کردم
گهی خوشحال از بودن گهی غمدار از این کردار
گهی بی خود ز خود بودن گهی با خود صفا کردم
نمیدانم چه تقدیریست کجایش اشتباه کردم
محبت کردم و آخر جدایی دست و پا کردم !
کاربر سایت
عاقبت دستم به دامانت رسید روح من خود را در آغوش تو دید
عاقبت صبرم جوابی خوش گرفت
این سر شوریده ام آری به سامانش رسید
شادی و رقص طرب شد کار من
مرحبا جانم با جانانش رسید
روزگارم خوش شد و مهرش دلم را کرده پر
مهر افزون گشته و صوفی به قارونش رسید
ساز و سورنا سر دهید ای مطربان غوغا کنید
این دل پوسیده ام آری به دلدارش رسید