صفحه 71 از 84 نخستنخست ... 2151525354555657585960616263646566676869707172737475767778798081828384 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 701 تا 710 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دلا همای وصالی بپر چرا نپری


    تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری


    تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر

    به شکل دل شده‌ای تا هزار دل ببری


    دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی

    ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری


    روان چرات نیابد چو پر و بال ویی

    نظر چرات نبیند چو مایه نظری


    چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند

    خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری


    چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید

    که او فنا نشود از مسی به وصف زری


    کیست دانه مسکین چو نوبهار آید

    که دانگیش نگردد فنا پی شجری


    کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار

    بدل نگردد هیزم به شعله شرری



    ستاره‌هاست همه عقل‌ها و دانش‌ها

    تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری


    جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز

    اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری


    کیم بگو من مسکین که با تو من مانم

    فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری


    کمال وصف خداوند شمس تبریزی

    گذشته‌ست ز اوهام جبری و قدری


  2. #2
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به من نگر که بجز من به هر کی درنگری


    یقین شود که ز عشق خدای بی‌خبری


    بدان رخی بنگر که کو نمک ز حق دارد

    بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری


    تو را چو عقل پدر بوده‌ست و تن مادر

    جمال روی پدر درنگر اگر پسری


    بدانک پیر سراسر صفات حق باشد

    وگر چه پیر نماید به صورت بشری


    به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا

    به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری


    هنوز مشکل مانده‌ست حال پیر تو را

    هزار آیت کبری در او چه بی‌هنری


    رسید صورت روحانیی به مریم دل

    ز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری



    از آن نفس که در او سر روح پنهان شد

    بکرد حامله دل را رسول رهگذری


    ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو

    به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری


    چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی

    چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری


  3. #3
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری


    بیا به دعوت شیرین ما چه می‌شوری


    حیات موج زنان گشته اندر این مجلس

    خدای ناصر و هر سو شراب منصوری


    به دست طره خوبان به جای دسته گل

    به زیر پای بنفشه به جای محفوری


    هزار جام سعادت بنوش ای نومید

    بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری


    هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا

    شراب روح فزای و سماع طنبوری


    جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف

    به پیش مؤمن و کافر نهاده کافوری


    میان بحر عسل بانگ می‌زند هر جان

    صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری


    فتاده‌اند به هم عاشقان و معشوقان

    خراب و مست رهیده ز ناز مستوری


    قیامت‌ست همه راز و ماجراها فاش

    که مرده زنده کند ناله‌های ناقوری


    برآر باز سر ای استخوان پوسیده

    اگر چه سخره ماری و طعمه موری


    ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون

    بپوش خلعت میری جزای مأموری


    تو راست کان گهر غصه دکان بگذار

    ز نور پاک خوری به که نان تنوری


    شکوفه‌های شراب خدا شکفت بهل

    شکوفه‌ها و خمار شراب انگوری


    جمال حور به از بردگان بلغاری

    شراب روح به از آش‌های بلغوری


    خیال یار به حمام اشک من آمد

    نشست مردمک دیده‌ام به ناطوری


    دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی

    چه عار دارد سیاح جان از این عوری


    درخت شو هله ای دانه‌ای که پوسیدی

    تویی خلیفه و دستور ما به دستوری


    کی دیده‌ست چنین روز با چنان روزی

    که واخرد همه را از شبی و شب کوری


    کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا

    جهان شده‌ست چو سینا و سینه نوری


    دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان‌ها

    که کدخدای مقیمان بیت معموری


    مباش بسته مستی خراب باش خراب

    یقین بدانک خرابیست اصل معموری


    خراب و مست خدایی در این چمن امروز

    هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری


    به دست ساقی تو خاک می‌شود زر سرخ

    چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری


    صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست

    تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری



    غلام شعر بدانم که شعر گفته توست

    که جان جان سرافیل و نفخه صوری


    سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است

    که دیر و دور دهد دست وای از این دوری


    ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان

    اگر غفار نباشد بس است مغفوری


    کز آن طرف شنوااند بی‌زبان دل‌ها

    نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری


    بیا که همره موسی شویم تا که طور

    که کلم الله آمد مخاطبه طوری


    که دامنم بگرفته‌ست و می‌کشد عشقی

    چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری


    ز دست عشق کی جسته‌ست تا جهد دل من

    به قبض عشق بود قبضه قلاجوری



  4. #4
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مسلم آمد یار مرا دل افروزی


    چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی


    اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست

    رهیدم از کله و از سر و کله دوزی


    دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم

    یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی


    چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک

    اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی


    چو جان جان شده‌ای ننگ جان و تن چه کشی

    چو کان زر شده‌ای حبه‌ای چه اندوزی


    به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را

    به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی


    شراب لعل رسیده‌ست نیست انگوری


    شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی


    هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی

    بپر گزاف پر و بال را چه می‌سوزی


    خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا

    تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی


  5. #5
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیا بیا که تو از نادرات ایامی


    برادری پدری مادری دلارامی


    به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد

    گزاف نیست برادر چنین نکونامی


    تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت

    قبول می کنیش با کژی و با خامی


    همی‌زیم به ستیزه و این هم از گولیست

    که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی


    به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا

    اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی


    گهی فراق نمایی و چاره آموزی

    گهی رسول فرستی و جان پیغامی


    درون روزن دل چون فتاد شعله شمع

    بداند این دل شب رو که بر سر بامی


    مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی

    که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی


    محال جوی و محالم بدین گناه مرا

    قبول می‌نکند هیچ عالم و عامی



    تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی

    برو برو که مرید عقول و احلامی


    اگر ز خسرو جان‌ها حلاوتی یابی

    محال هر دو جهان را چو من درآشامی


    ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی

    مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی


    برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام

    که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی


  6. #6
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بلندتر شده‌ست آفتاب انسانی


    زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی


    جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو

    طلسم دلبریی یا تو گنج جانانی


    زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت

    که نامه همه را نانبشته می‌خوانی


    برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را

    چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی


    دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را

    تو ترجمانبگ سر زبان مرغانی


    چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی

    که آفت نظر جان صد سلیمانی



    درید چارق ایمان و کفر در طلبت

    هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی


    به هر سحر که درخشی خروس جان گوید

    بیا که جان و جهانی برو که سلطانی


    چو روح من بفزوده‌ست شمس تبریزی

    به سوی او برم از باغ روح ریحانی


  7. #7
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ایا مربی جان از صداع جان چونی


    ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی


    ز زحمت شب ما و ز ناله‌های صبوح

    که می‌رسد به تو ای ماه مهربان چونی


    ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت

    ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی


    ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی

    ایا جهان ملاحت در این جهان چونی


    ز آفتاب کی پرسد که چون همی‌گردی

    به گلستان که بگوید که گلستان چونی


    ز روی زرد بپرسند درد دل چونست

    ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی


    چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو

    بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی


    جواب گفت که من بازگونه می‌پرسم

    مثال کشت که گوید به آسمان چونی



    دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم

    که تا شراب تو گوید که ای دهان چونی


    ز گفت چون تو جویی روان شود در حال

    میان جان و روانم که ای روان چونی


    بگو تو باقی این را که از خمار لبت

    سرم گران شد پرسش که سرگران چونی


  8. #8
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز آب تشنه گرفته‌ست خشم می‌بینی


    گرسنه آمد و با نان همی‌کند بینی


    ز آفتاب گرفته‌ست خشم گازر نیز

    زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی


    تو را که معدن زر پیش خود همی‌خواند

    نمی‌روی و قراضه ز خاک می‌چینی


    قراضه‌هاست ز حسن ازل در این خوبان

    در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی


    چو کان حسن بچیند قراضه‌ها ز بتان

    به آب و گل بنماید که آن نه‌ای اینی


    تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی

    روی به معدن خود زانک جمله زرینی


    به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم

    که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی


    کشیدمت نه دعاها کشند آمین را

    کشانه شو سوی من گر چه لنگ تخمینی


    به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را

    تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی


    اگر تو می‌نروی آن کرم تو را بکشد

    چنین کند کرم و رحمت سلاطینی


    وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل

    که یوسفست کشنده تو ابن یامینی


    به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید

    که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی


    چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام

    تو لایقی بر من من دعا تو آمینی


    در آن مکان که مکان نیست قصرها داری

    در این مکان فنا چون حریص تمکینی



    هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن

    تو از لجاج کنون احمدی و پارینی


    فداح روح حیاتی فانت تحیینی

    و انت تخلص دیباجتی من الطین


    و انت تلبس روحی مکرما حللا

    بها اعیش و تکفیننی لتکفینی


    ایا مفجر عین تقر عینینی

    سقاها سکراتی و شربها دینی



  9. #9
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیامدیم دگربار سوی مولایی


    که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی


    هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد

    کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی


    فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو

    نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی


    هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش

    که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی


    بیامدیم دگربار سوی معشوقی

    که می‌رسید به گوش از هواش هیهایی


    بیامدیم دگربار سوی آن حرمی

    که فرق سجده کنش هست آسمان سایی


    بیامدیم دگربار سوی آن چمنی

    که هست بلبل او را غلام عنقایی


    بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما

    که مشک پر نشود بی‌وجود سقایی


    همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا

    که نیست بی‌تو مرا دست و دانش و رایی


    بیامدیم دگربار سوی آن بزمی

    که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی



    بیامدیم دگربار سوی آن چرخی

    که جان چو رعد زند در خمش علالایی


    بیامدیم دگربار سوی آن عشقی

    که دیو گشت ز آسیب او پری زایی


    خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را

    که هست بر تو موکل غیور لالایی


    حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو

    که نیست درخور آن گفت عقل گویایی


  10. #10
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو نور دیده جان یا دو دیده مایی


    که شعله شعله به نور بصر درافزایی


    تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو

    دو چشم در تو نهاده‌ست و گشته هرجایی


    از آن زمان که چو نی بسته‌ام کمر پیشت

    حرارتیست درون دل از شکرخایی


    ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ما

    نیم به دولت عشق لب تو فردایی


    به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده‌ست

    هر آنچ آب حیاتست روح افزایی


    ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده

    به تشنگان ره عشق کرده سقایی


    زهی سعادت آن تشنگان که بوی برند


    به اصل چشمه آب خوش مصفایی


    سبوی صورت‌ها را به سنگ برنزنند

    خورند آب حیات تو را ز بالایی


    خدیو مفخر تبریز شمس دین به حق

    دو صد مراد برآری چنین چو بازآیی


صفحه 71 از 84 نخستنخست ... 2151525354555657585960616263646566676869707172737475767778798081828384 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •