صفحه 71 از 555 نخستنخست ... 215152535455565758596061626364656667686970717273747576777879808182838485868788899091121171221 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 701 تا 710 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #701
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    از روزی که ديدمت ...
    از لحظه ای که زبان به سخن گشودی ...
    از هنگامی که چشم در چشمانت دوختم ...
    هميشه و هميشه آرزو داشتم ...
    حتی برای يک لحظه کوتاه آن دستان هنرمندت را در دستانم بگيرم
    و ترانه هايی را که تا به حال آموخته ام برايت نجوا کنم ...
    برای دقايقی ناچيز در آغوشت گيرم
    و از وجود مهربان و خواستنی ات مطمئن شوم ...
    يا فقط برای يکبار سر بر شانه های مردانه و استوارت بگذارم
    و از سختی های سفرم بگويم ... و بگريم ... !
    از تحمل زخم زبانها ...
    دشواری های انتظاری مبهم ...
    هجوم افکار پوچ و خسته کننده ...
    شب بيداری ها ... !!!
    و گريه های بی انتهايم ...
    بگويم و بگريم ...!!!
    می خواهم در حلقه دستانت جا بگيرم تا تمامی اينها را فراموش کنم ...
    واز نو متولد شوم ... !
    می خواهم پا به پايت بيايم ...
    و شانه به شانه ات بار سنگين سختی ها را بر دوش کشم ...
    تنها اگر تو بخواهی ... !

  2. #702
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    بازم می خوای سکوت کنی ... ؟ تا کی ؟ بازم باید تنها بمونم ... ؟
    انگار توی تقدیر من نوشته شده ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ...
    دیروز ... امروز ... فردا ... هیچ راه فراری نیست ... باید بسوزم ...
    شاید بر عکس تو ... هم هیزم خوبی هستم ... و هم وقت سوختنم زیاده ...
    یه چیزی و می دونی ؟
    تو عمیق ترین معنای زندگی منی ... تا همیشه دوستت دارم ...
    مثل دو سال پیش که گفتم و باور نکردی ... دوباره می گم ...
    دیدنت بی تابم کرد و ندیدنت ... ویران !!!
    می گن دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن ...
    و برای رسیدن به هم حتما باید یکی از اون دو تا بشکنه ...
    اما علم ریاضی ثابت کرده که همه خطوط در بینهایت به هم می رسن ...
    پس تکلیف اون خطوطی که شکستن چی میشه ؟؟؟؟
    می دونی قشنگی قدم زدن زیر بارون چیه ؟؟؟
    اینکه کسی نمی تونه اشکاتو ببینه ...

  3. #703
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    میدانم که می‌آیی...
    آغوشت را برایم می گشایی... با سخاوت...
    میدانی...
    میدانی که نیازم در توست...
    تمنایت در اوج هوس رهایم نمیکند...
    دستان شفاف از محبت خالصانه ات... مامن اشکهای رانده شده ام...
    چشمانت را... چه بگویم...؟
    چشمانت در توصیف قلمم نیست... و نمی آوازد موسیقی نرم مخملی اش را...
    چه کنم...؟ هیهات کز آن گرمای بی حصار تنت... چه کنم...؟
    میدانم...
    توان مقاومتم نیست... در برابرت...!
    هنگامی که می نوازی ام به خویش...
    حلقه ی سرخ چشمانت ز شهوت پر ز اشک... چرا؟
    اشک دیده نیست که غیرت است جانم... غیرت و خودخواهی...
    که نخواهم جز از برای تو بودن را... و نبینم جز به کام تو قصه ای سرودن را...
    میدانی...
    عاشقم می مانی... غصه ام می رانی... و طراوتم را کام می گیری...
    پس بدان به یادت می زنم این تار زخمی را...
    و می نوشم آن جام... کهنه شراب را...
    و تنها در کنار رخ ماهت... به فرش می کشانم کوکبان بی سبب مسرور را... بی سبب مغرور را...
    آری... باز تنها در کنار قاب عکست...
    باز...
    میدانی...
    توان مقاومتم نیست... در برابرت...!

  4. #704
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    یا چشمانت را بروی آن همه خاطره خواهی بست...؟؟؟
    آیا یادت را به دستانم...به چشمانم...به فریادهای زبان بسته ام فراموشی است...

    آیا نخواهی دید لحظات با هم بودنمان را...عشقبازیمان را...حتی به خواب...
    نازنینا می آیی...
    میدانم که می‌آیی... همانطور که آمدی...بارها و بارها...
    میدانم گریه ام میکنی...به وقت خواب...بی عکس من درقاب...
    ولی آیا فراموشم میکنی...؟؟؟
    نازنینا سردی دستانت را چگونه و به چه نیرنگی گرم خواهی کرد...
    چشمانت نظر دوختن به که را آموختن دارد در سر...
    زبانت...آه ... وای از زبانت... که چه بیرحمانه لخت و عریان بود از ریا و نیرنگ...
    چه سخاوتها داشت به وقت تنگدستی تشنه لبانم...
    چه بگویم...افسار کلماتم بدستم نیست...
    چه بسا ادامه دهم نوشتن را...و آشکار کنم رازمان را...رازی نه سر به مهر...بل همگان دانند...
    این قصه ی دیرین را...
    بگذار تا لب فروبندم... تا ندانی و ندانند... آنچه را که فهمیدم...در نبودت...
    تنها این یک شب آغوشت را بگشا...بگذار در دلش جا بگیرم...بی هوا...بی نفس...
    میخواهم جان بگیرم...
    بازوانت را حلالم کردی...پس بگشای ای لعنتی آن پایه های مامنم را...
    که دیگر بار بی تابت باشم...
    امشب...در آغوش تو...تنها نگاهم کن نازنین...
    مرا بس بسیار باشد...
    آیا... هیچوقت فراموشم میکنی...؟؟؟

  5. #705
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    گلم مرا ببخش اگر گاهی دلم برای سردی دستانت تنگ می شود...
    ببخش اگر نبودنت از دوست داشتنم کم نمی کند...

    اگر گاهی به دروغ گفتم که نمی خواهمت... یا دستان دوستی ات پس زدم...
    گلم... اگر گفتم برو...گفتم نمان... مرا ببخش...
    بازیگوشی قلبم بود...
    اگر گاهی نگاهم سرد و خالی بود... ببخش...
    اگر گاهگاهی یاد آشنایت را فراموشم میشد...
    یا به اجبار زودتر از موعد همیشگی ترکت گفتم...گاهی...مرا بخش...
    مرا نیاز است بودن با تو... که نبودت را نباشم...
    گلم...مرا ببخش اگر گاهی دلم برایت تنگ می شود...
    مرا ببخش اگر گاهی غرور چشمانت مسرورم می سازد...
    ببخش اگر بی اعتنایی ات دیوانه ام میکند...
    اگر نخواستنم را عادتی کردی به شبهایت...و اگر خواستنت را درمان چشمان بی خوابم کردم...
    مرا ببخش...
    که گاهی چه مظلومم در بی کران نی نی چشمان راز دارت...
    ببخش که میدانم...تو هم میدانی که از لبهای خاموشت زندگی می نوشم...
    و با سخنانت پرده ی مظلومیت چندین ساله ام را پاره پاره میکنم...
    مرا ببخش...اگر تو را گلم خطاب میکنم...
    ببخش اگر یادت را زندانی اتاق تاریکم کردم...اگر پر و بال پروازت بریدم...
    تا به دیگر سوی پرواز نکنی... ببخش اگر دوستم داری گاهی...
    ببخش اگر دوستت دارم زیادی...
    گلم مرا ببخش اگر گاهی دلم برایت تنگ می شود...

  6. #706
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    کمی حرف دارم با تو
    کمش هم زیاد است می دانم

    اما آهسته آهسته دلم از تو سرد می شود
    و نگاهم بی فروغ
    باید بند را از دلم باز کنم تا رسم دل بستن را شاید فراموش
    و در میان لودگی هایی که رسم من شده است اشک را پنهان
    عادت کرده ام :
    فقط با دیگران و برای دل دیگران بخندم و حرف دلم را فراموش کنم
    آخرِ تمام حرفهایم همان ...3" نقطه ی " همیشگی است...
    شاید من فقط باید حرف دیگران را بشنوم و صبور باشم برای دل نوشته ها و دل گفته های دیگران
    اما خودم...
    گاهی فراموش می کنم رسم چگونه برای خودم خواستن را
    چگونه پای خواسته ی خود ماندن را...
    می ترسم از خواستن و دل بستن...
    شاید دل من تنها هنرش صبوری باشد...
    بغض را خوردن و دیگران را شاد کردن...
    دل من دختر کوچک سرکشی است که آرزوهایش شادی دیگران است به وسعتی تا خود بی نهایت ...
    دخترکی بازیگوش که سنگ صبور دیگران است و گوشش تا همیشه شنوای حرفهای دیگران...
    دخترکی بازیگوش که پس و پیش حرفش را هم فراموش می کند ...
    تها یک سنگ صبور ... سنگی که خندیدن و خنداندن را خوب می داند اما...
    "که من سنگ صبورم ، نه سنگم و نه صبور "

  7. #707
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    آنجا که در لمس دستانت به ابدیت پی میبرم...
    تنفس هستی بخش چشمانت بی اعتبار میکند عطر یاس را...

    آنجا که امن ترین بود حلقه ی دستانت...
    در راهی که انتهایش تو بودی با نگاهت منتظر...
    و نیز در ابتدایش هجوم اشکهایت را بدرقه...
    چگونه توانم باشد بی تو بودن در حین تیرگی ها و دلمردگی ها...
    و تاب بیاورم سردی فقدان خیالت را...
    و نگریم...
    آنجا که از تو بود و بر تو شد...
    آنجا که از تو خواند و بر من خواند...
    چگونه بی تو باشم فاصله های این میان را...
    و چه چیز چاره ساز میانمان جز اشک تواند که باشد...
    می خواهم... آری می خواهم که با تو ...
    می خواهم که با تو... در تو... و از تو باشم...
    مرا پذیرا باش که در اوج بی تو بودن...به تو رسیدم...
    مرا بپذیر که در انتهای شب ماندگار ترینم...
    و آنجا که هیچ چیز نباشد جز ستارگان...گهگاهی...
    و آنجا که در امتداد پهنای آسمانها...نیافتم غیر تو را...
    ماندگارترین می مانم...
    و آنجا اوج ابدیت است...با تو !


  8. #708
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    بازم مثل هميشه قطره اشك روگوشه چشمم سنگيني مي كنه


    قطره اي كه دوست داره از گوشه چشمم بيوفته پايين


    و روي صورتم سرسره بازي كنه


    قطره اي كه به محض پايين آومدن از صورتم ناپديد ميشه و صورتم و


    با كوله باري از غم تنها ميزاره


    قطره اشكي كوچك با دلي بزرگ اما عمري كوتاه


    قطره اي كه تمام غم و غصه دلم و با خودش مي بره


    و ديگه چيزي براي دلم نميزاره


    اي كاش چروكي روي صورتم بوجود بياد و براي هميشه قطره اشك


    و روي صورتم نگه داره.........


    ميخوام تو تنهايي دلم باغي سوت و كور بوجود بيارم


    باغي با درختاي غمگين و ساكت مثل دلم


    با يه نيمكت براي دو نفر من و تو تنها


    من و تو تنها كنار هم روي نيمكت تنهايي دلم


    ميخوام حرفاي دلمو بريزم واست بيرون


    حرفايي كه مثل يه بغض گلومو مي فشاره


    حرفايي فقط براي تو


    براي تو كه تو دل تنهام پا گذاشتي


    براي تو كه كنارم روي نيمكت تنهاييم نشستي و نگاهم ميكني


    براي تو كه منتظر شنيدن حرف دل مني

    براي كسي كه تو دل تنهام فقط اون مي تونه پا بزاره......

  9. #709
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دوست دارم تو را در آغوش بگیرم و گریه کنم........

    دلم بدجوری هواتو کرده .........


    کاش می توانستم دستان گرمت را بگیرم .........!!!

    کاش می توانستم از نزدیک در چشمان عاشقت نگاه کنم

    اما این فاصله بین من و تو نمی گذارد تنها عشقم را از نزدیک ببینم

    ای خدا این فاصله را از میان ما محو کن که دیگر طاقتم به پایان رسید....!!!

    دیگر طاقت این دوری را ندارم....

    عشق پر از درد است اما دوری از عشق پر درد تر از یک درد


    است.....!!!!!!


    سرنوشت سر به سر اوقات تلخ من نگذار که بدجوری دلتنگم........


    دوباره باز گلممممممممم من دلتنگم ومثل همیشه تنها یادت، تو


    این تنهایی ها سنگ صبور منه .پس.................


    عاشقانه چشمهایم را میبندم و تو را در خیالم تصور میکنم نمی دانی که


    چقدر خیال تو برایم لذت بخش است ،از هر چیز در این دنیا برایم


    شیرین ترهستی پس چشمهایم را میبندم و با تمام وجود احساست


    می کنم و می گویم:


    دوستت دارم .......

  10. #710
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    باور نمی كنی كه اين روزها چقدر دلم گرفته


    باور نمی كنی كه خنده هايم چه بغض هايی را در خود پنهان دارد

    آری ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازی می كنم

    نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد

    سنگينی پلكهايم و نگاهی كه ديدن را از ياد برده

    كوركورانه زيستن را خوب آموختم

    توان نوشتن ندارم

    واژه هايم گرد و غبار گرفته

    باور كن كه باورت كردم.

صفحه 71 از 555 نخستنخست ... 215152535455565758596061626364656667686970717273747576777879808182838485868788899091121171221 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •