صفحه 8 از 84 نخستنخست 1234567891011121314151617181920212223242526272858 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
    ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
    از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
    ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت گاوی خدایی می‌کند از سینه سینا بیا
    رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
    چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت زان طره‌ای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا
    خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا
    ای جان تو و جان‌ها چو تن بی‌جان چه ارزد خود بدن دل داده‌ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا
    تا برده‌ای دل را گرو شد کشت جانم در درو اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
    ای تو دوا و چاره‌ام نور دل صدپاره‌ام اندر دل بیچاره‌ام چون غیر تو شد لا بیا
    نشناختم قدر تو من تا چرخ می‌گوید ز فن دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
    ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا
    ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا
    مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی

  2. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  3. #2
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
    جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
    سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
    ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما آخر کجا می‌خوانیم گفتا برون از جان و جا
    از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
    تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی دل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا
    آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
    این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله چون برنمی‌گردد سرت چون دل نمی‌جوشد تو را
    بانگ شتربان و جرس می‌نشنود از پیش و پس ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
    خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی‌هوش ما نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

  4. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  5. #3
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما
    انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
    ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من این جان سرگردان من از گردش این آسیا
    ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
    نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو از چون مگو بی‌چون برو زیرا که جان را نیست جا
    گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
    از سر دل بیرون نه‌ای بنمای رو کایینه‌ای چون عشق را سرفتنه‌ای پیش تو آید فتنه‌ها
    گویی مرا چون می‌روی گستاخ و افزون می‌روی بنگر که در خون می‌روی آخر نگویی تا کجا
    گفتم کز آتش‌های دل بر روی مفرش‌های دل می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
    هر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشد بر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا
    دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

  6. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  7. #4
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را
    می‌شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی
    خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
    گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا
    چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
    بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا

  8. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  9. #5
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
    می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
    ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
    خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
    گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
    پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
    بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
    آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
    بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
    بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
    فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
    رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

  10. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  11. #6
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
    از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا
    یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا
    این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را
    هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه شمس الضحی
    بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا
    نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا
    امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا
    در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا
    سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی
    ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا
    هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا
    زان سو که فهمت می‌رسد باید که فهم آن سو رود آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا
    هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا
    هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا
    لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا
    هرگز نداند آسیا مقصود گردش‌های خود کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا
    آبیش گردان می‌کند او نیز چرخی می‌زند حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا
    خامش که این گفتار ما می‌پرد از اسرار ما تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا

  12. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  13. #7
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

    تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها
    بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش
    در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها
    بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی
    تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها
    با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند
    کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها
    گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان
    آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها
    چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند
    تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها
    اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود
    هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها
    زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی
    زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها
    زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان
    زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها
    اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو
    تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها
    تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

    تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها
    تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر
    پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها
    وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود
    هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها

  14. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  15. #8
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها
    کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا
    گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را
    معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا
    از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم شد حرف‌ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را
    کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف در تو را جان‌ها صدف باغ تو را جان‌ها گیا
    ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شده در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما
    ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما
    تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا
    تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما
    آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا کو خورده باشد باده‌ها زان خسرو میمون لقا
    ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها
    ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش در فرقت آن شاه خوش بی‌کبر با صد کبریا
    ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا
    ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا
    ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا
    وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک‌ها
    ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا
    چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا
    تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده زان باغ‌ها آفل شده بی‌بر شده هم بی‌نوا
    زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا

  16. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  17. #9
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

    خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را
    خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم
    دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را
    ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون
    کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را
    چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل
    کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را
    جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد
    این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را
    عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس
    ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را
    کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی
    کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را
    دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی
    کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را
    تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو
    عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را
    ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد
    آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را
    ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی
    لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را
    شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را
    صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را
    بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده
    وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را
    باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون
    منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را
    جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند
    یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را
    مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او
    گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را
    عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین
    پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را
    ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین
    کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را
    در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین
    در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

  18. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  19. #10
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا
    ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
    امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
    امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
    امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت فردا ملک بی‌هش شود هم عرش بشکافد قبا
    ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
    باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش هر ذره‌ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
    تعلیم گیرد ذره‌ها زان آفتاب خوش لقا صد ذرگی دلربا کان‌ها نبودش ز ابتدا

  20. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


صفحه 8 از 84 نخستنخست 1234567891011121314151617181920212223242526272858 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •