صفحه 8 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 135

موضوع: اشعار زيباي شاعره معاصر فروغ فرخزاد

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

    راهي بجز گريز برايم نمانده بود
    اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
    در وادي گناه و جنونم كشانده بود
    رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
    با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم
    رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
    رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
    رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
    عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
    از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح
    بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
    رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
    در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
    رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان
    فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
    من از دو چشم روشن و گريان گريختم
    از خنده هاي وحشي توفان گريختم
    از بستر وصال به آغوش سرد هجر
    آزرده از ملامت وجدان گريختم
    اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
    ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
    مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
    مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
    روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
    در دامن سكوت به تلخي گريستم
    نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
    ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #2
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    شدم در حلقه ی عشقت گرفتار
    چه فضلی داری اندر فکر و پندار
    تو غمخوار منی ای دائی ای یار
    حَسَن هستی به خُلق و خوی کردار
    چه نیکو گفته هرکس نام تو گفت
    جواهر را تو گوئی کرده معیار
    هنر لیکن به نزد آن کسی بود
    که رحمانی بکرده وصف دلدار
    بنازم لَعلِ واژه گوهرِ نظم
    که جوهر را کند اینسان پدیدار
    بزرگی جامه ای بر قامتِ توست
    چه زربفت و چه زیبا و سزاوار
    نیاید شرح تو در بیت و مصرع
    نگنجد نامِ تو در شرح و گفتار
    قلم الکن از آن اوصاف نیکو
    کتاب قصه یا دیوانِ اشعار
    همین بس گویمت ای اخِ مادر
    که قومی تکیه دارد بر توبسیار
    نیالودم اگرچه طبع خود را
    به شرح روبهان و مدحِ اغیار
    ولیکن وصف گل آمد در این نظم
    چه فخری می کنم بر شعر این بار
    پس از سی سال گفتم وصف دلدار
    که گل آید تمیز از شاخه و خار

  4. #3
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    تیره می گردد چنین در خاطرم دنیا چرا ؟
    ظلمتی افزون مثالِ ظلمتِ یلدا چرا؟
    شغلِ دفتر گرچه عشقم بود در روزِ نخست
    مثل سوهان می خراشد این دلِ شیدا چرا؟
    سال رفت ازموعد و شد بد چنین احوال وحال
    آمدی وقتی که رفته هستی ام یغما چرا؟
    خیره ماند چشمم به در از ره بیائی تا تو کَی؟
    گم شدم من ،محو گشتم،گشته ای پیدا چرا؟
    من نمی خواهم ترا ای تحفه ی بی اَرج و قُرب
    وقت خود می آمدی امروز یا فردا چرا؟
    حال می آئی که دادی هستی جمعی به باد
    بی خبر هستی زِ حال و غافلی از ما چرا؟
    کرده هرکس سیخکی درچشم تو از ظن خویش
    آمدی ای حق تحریر لیک نابینا چرا؟
    گرچه بودند جمعِ یاران همره و همراه تو
    حال می آئی ولی بی همدم و تنها چرا؟
    می نوازی مالکان را ، می زنی سیلی به خلق
    آمدی لیکن چنین گستاخ و بی پروا چرا؟
    جمع کردم هرچه ارقامت می آید کسر باز
    بهر افزون آمدی ، حاصل ولی منها چرا؟
    می رود در لحظه نرخ هر متاع رو سوی اوج
    حق مزد دفتری یک قطره از دریا چرا ؟
    بسته می گردد پس از این هر دری برجمع ما
    بر زمین افتادن و برخاک از بالا چرا؟
    می دمند در بوق آنرا،می زنند در کوچه جار
    نرخ تحریری چنین با این همه غوغا چرا؟
    آمده آن بیوفا از ره ،ولیکن دیر،افتادم ز پا
    یار ما دیر آمد از ره ، زشت و نازیبا چرا؟
    بوده ای آیا مگر در بندِ جورِ روزگار ؟
    شهریارا می زنی حرف دل ما را چرا؟
    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
    بیوفا،بیوفا،حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

  5. #4
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    چون که دقت می کنم در وضع و حال
    تیرگی می بینم و رنج و ملال
    قهقرائی سَیر دارد چرخِ دون
    سوی نقصان می رود ،دوُر از کمال

    چون که شد معیارِ حق فنِ دروغ
    سارقان پُر می کنند جیب و جوال
    چاه زمزم کَی بشوید این حرام ؟
    نان خون آلوده کَی گردد حلال؟
    گر که هستی مردِ دین و اهلِ شرع
    حرمتش را کُن نگاه و آن جلال
    بسته گردد چون که چشمی روی حق
    می کَنَد هر خار و گُْل را بی سئوال
    در عجب هستم چه سان رخ نانمود
    ماه ما ، از بهرِ رویت ، در هِلال
    من نمی دانم چرا در آسمان
    مه نمی تابد به امرِ لایزال
    در افق مستور شد مهتاب ما
    تا برافتد اشک شب در این مجال
    گر جهان را آفریدی در نظام
    هر عمل معلول و علت لامحال
    ماه تابان رخ نماید با شتاب
    برکنی چون علت و گردد زوال
    از تو می خواهم نظر ای کردگار
    ای خدای عادل و ای بی همال
    گر شنیدی ناله ام شکر و سپاس
    گر به حالم صبر کردی ، بی خیال

  6. #5
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

    نه پيغامي نه پيك آشنائي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج صدائي
    ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
    سحرگاهي زني دامن كشان رفت
    پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
    كه زار و خسته سوي آشيان رفت
    كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
    كجا كس با زبانش آشنا بود
    ندانستند اين بيگانه مردم
    كه بانگ او طنين ناله ها بود
    به چشمي خيره شد شايد بيايد
    نهانگاه اميد و آرزو را
    دريغا، آن دو چشم آتش افروز
    به دامان گناه افكند او را
    به او جز از هوس چيزي نگفتند
    در او جز جلوه ظاهر نديدند
    به هر جا رفت در گوشش سرودند
    كه زن را بهر عشرت آفريدند
    شبي در دامني افتاد و ناليد
    مرو! بگذار در اين واپسين دم
    ز ديدارت دلم سيراب گردد
    شبح پنهان شد و در خورد بر هم
    چرا اميد بر عشقي عبث بست؟
    چرا در بستر آغوش او خفت؟
    چرا راز دل ديوانه اش را
    به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟
    چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود
    كه در دام گل خورشيد افتاد
    سحرگاهي چو خورشيدش برآمد
    به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
    به جامي باده شورافكني بود
    كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
    چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
    به قلب جام از شادي مي افروخت
    شبي ناگه سرآمد انتظارش
    لبش در كام سوزاني هوس ريخت
    چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟
    چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟
    كنون، اين او و اين خاموشي سرد
    نه پيغامي، نه پيك آشنائي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج صدائي

  7. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  8. #6
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مي روم خسته و افسرده و زار
    سوي منزلگه ويرانه خويش
    بخدا مي برم از شهر شما
    دل شوريده و ديوانه خويش
    مي برم، تا كه در آن نقطه دور
    شستشويش دهم از رنگ گناه
    شستشويش دهم از لكه عشق
    زينهمه خواهش بيجا و تباه
    مي برم تا ز تو دورش سازم
    ز تو، اي جلوه اميد محال
    مي برم زنده بگورش سازم
    تا از اين پس نكند ياد وصال
    ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
    آه، بگذار كه بگريزم من
    از تو، اي چشمه جوشان گناه
    شايد آن به كه بپرهيزم من
    بخدا غنچه شادي بودم
    دست عشق آمد و از شاخم چيد
    شعله آه شدم، صد افسوس
    كه لبم باز بر آن لب نرسيد
    عاقبت بند سفر پايم بست
    مي روم، خنده بلب، خونين دل
    مي روم، از دل من دست بدار
    اي اميد عبث بي حاصل

  9. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  10. #7
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از چهره طبيعت افسونكار

    بر بسته ام دو چشم پر از غم را
    تا ننگرد نگاه تب آلودم
    اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

    پائيز، اي مسافر خاك آلود
    در دامنت چه چيز نهان داري
    جز برگ هاي مرده و خشكيده
    ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

    جز غم چه مي دهد به دل شاعر
    سنگين غروب تيره و خاموشت؟
    جز سردي و ملال چه مي بخشد
    بر جان دردمند من آغوشت؟

    در دامن سكوت غم افزايت
    اندوه خفته مي دهد آزارم
    آن آرزوي گمشده مي رقصد
    در پرده هاي مبهم پندارم

    پائيز، اي سرود خيال انگيز
    پائيز، اي ترانه محنت بار
    پائيز، اي تبسم افسرده
    بر چهره طبيعت افسونكار

  11. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  12. #8
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    شهريست در كناره آن شط پر خروش
    با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور
    شهريست در كناره آن شط و قلب من
    آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور
    شهريست در كناره آن شط كه سال هاست
    آغوش خود به روي من و او گشوده است
    بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
    او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
    آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام
    با جادوي محبت خود قلب سنگ او
    آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
    در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
    ما رفته ايم در دل شب هاي ماهتاب
    با قايقي به سينه امواج بي كران
    بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
    بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
    بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
    بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
    در كام موج دامنم افتاده است و او
    بيرون كشيده دامن در آب رفته را
    اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
    اي شهر پر خروش، ترا ياد مي كنم
    دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار
    من باخيال او دل خود شاد مي كنم

  13. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  14. #9
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از من رميده ئي و من ساده دل هنوز

    بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
    دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
    ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم

    رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
    ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
    ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
    در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم

    يادآر آن زن، آن زن ديوانه را كه خفت
    يك شب به روي سينه تو مست عشق و ناز
    لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
    خنديد در نگاه گريزنده اش نياز

    لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
    افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه
    پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
    آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

    هر قصه ئي ز عشق كه خواندي به گوش او
    در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است
    دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت
    آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است

    با آنكه رفته ئي و مرا برده ئي ز ياد
    مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
    اي مرد، اي فريب مجسم بيا كه باز
    بر سينه پر آتش خود مي فشارمت

  15. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  16. #10
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    گنه كردم گناهي پر ز لذت
    كنار پيكري لرزان و مدهوش
    خداوندا چه مي دانم چه كردم
    در آن خلوتگه تاريك و خاموش
    در آن خلوتگه تاريك و خاموش
    نگه كردم بچشم پر ز رازش
    دلم در سينه بي تابانه لرزيد
    ز خواهش هاي چشم پر نيازش
    در آن خلوتگه تاريك و خاموش
    پريشان در كنار او نشستم
    لبش بر روي لب هايم هوس ريخت
    زاندوه دل ديوانه رستم
    فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
    ترا مي خواهم اي جانانه من
    ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
    ترا اي عاشق ديوانه من
    هوس در ديدگانش شعله افروخت
    شراب سرخ در پيمانه رقصيد
    تن من در ميان بستر نرم
    بروي سينه اش مستانه لرزيد
    گنه كردم گناهي پر ز لذت
    در آغوشي كه گرم و آتشين بود
    گنه كردم ميان بازواني
    كه داغ و كينه جوي و آهنين بود

  17. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 8 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •