صفحه 9 از 84 نخستنخست 123456789101112131415161718192021222324252627282959 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان‌ها
    کاخر چو دردی بر زمین تا چند می‌باشی برآ
    هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
    گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
    جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
    گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
    در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
    باد شمالی می‌وزد کز وی هوا صافی شود وز بهر این صیقل سحر در می‌دمد باد صبا
    باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می‌زند گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
    جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
    ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا

  2. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  3. #2
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا
    با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
    جباروار و زفت او دامن کشان می‌رفت او تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
    بس مرغ پران بر هوا از دام‌ها فرد و جدا می‌آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
    ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا
    بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبر همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
    از بوسه‌ها بر دست او وز سجده‌ها بر پای او وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
    باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
    بدهد درم‌ها در کرم او نافریدست آن درم از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا
    فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها
    عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی کو اژدها را می‌خورد چون افکند موسی عصا
    بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
    در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
    رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا
    فرعون و نمرودی بده انی انا الله می‌زده اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
    او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او جز غمزه غمازه‌ای شکرلبی شیرین لقا
    تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان او بی‌وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما
    اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان از قفل و زنجیر نهان هین گوش‌ها را برگشا
    کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا
    این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا
    انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا

  4. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  5. #3
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن


    این خیال شمس دین یا خود دو صد عیسی است آن


    گر همه معنی است پس این چهره چون ماه چیست

    صورتش چون گویم آخر چون همه معنی است آن


    خواه این و خواه آن باری از آن فتنه لبش

    جان ما رقصان و خوش سرمست و سودایی است آن


    نیک بنگر در رخ من در فراق جان جان

    بی دل و جان می نویسد گر چه در انشی است آن


    من چه گویم خود عطارد با همه جان‌های پاک

    از برای پاکی او عاشق املی است آن


    جان من همچون عصا چون دستبوس او بیافت

    پس چو موسی درفکندش جان کنون افعی است آن


    دیده من در فراق دولت احیای او

    در میان خندان شده در قدرت مولی است آن


    هرک او اندر رکاب شاه شمس الدین دوید

    فارغ از دنیا و عقبی آخر و اولی است آن


    و آنک او بوسید دستش خود چه گویم بهر او

    عاقلان دانند کان خود در شرف اولی است آن


    جسم او چون دید جانم زود ایمان تازه کرد

    گفتمش چه گفت بنگر معجزه کبری است آن


    فر تبریز است از فر و جمال آن رخی

    کان غبین و حسرت صد آزر و مانی است آن


  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #4
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان


    مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان


    بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی

    نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران


    بیا که بحر معلق تویی و من ماهی

    میان بحرم و این بحر را کی دید میان


    ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود

    که جان شده‌ست به پیش جماعتی بی‌جان


    بیا بیا که تویی آفتاب و من ذره

    به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان


  8. #5
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بانگ برآمد ز دل و جان من


    که ز معشوقه پنهان من


    سجده گه اصل من و فرع من

    تاج سر من شه و سلطان من


    خسته و بسته‌ست دل و دست من

    دست غم یوسف کنعان من


    دست نمودم که بگو زخم کیست

    گفت ز دست من و دستان من


    دل بنمودم که ببین خون شده‌ست

    دید و بخندید دلستان من


    گفت به خنده که برو شکر کن

    عید مرا ای شده قربان من


    گفتم قربان کیم یار گفت

    آن منی آن منی آن من


    صبح چو خندید دو چشمم گریست

    دید ملک دیده گریان من


    جوش برآورد و روان کرد آب

    از شفقت چشمه حیوان من


    نک اثر آب حیاتش نگر

    در بن هر سی و دو دندان من


    آب حیات است روانه ز جوش

    تازه بدو سدره ایمان من


    بنده این آبم و این میراب

    بنده تر از من دل حیران من


    بس کن گستاخ مرو هین خموش

    پیش شهنشاه نهان دان من


  9. #6
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو


    زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو


    تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم

    گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو


    شست حق است آرزو و روح ماهی است

    صیاد جان فداست چه زیباست آرزو


    چون این جهان نبود خدا بود در کمال

    ز آوردن من و تو چه می‌خواست آرزو


    گر آرزو کژ است در او راستی بسی است

    نی کز کژی و راست مبراست آرزو


    آن کان دولتی که نهان شد به نام بد

    آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو


    موری است نقب کرده میان سرای عشق

    هر چند بی‌پر است و به پرواست آرزو


    مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است

    زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو


    بگشای شمس مفخر تبریز این گره

    چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو


  10. #7
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو


    اه که چه سوز افکند در دل گل نار تو


    دود دل لاله‌ها ز آتش جان رنگ تو

    پشت بنفشه به خم از کشش بار تو


    غنچه گلزار جان روی تو را یاد کرد

    چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو


    سوسن تیغی کشید خون سمن را بریخت

    تیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو


    بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود

    مستک و سرسبز شد از لب خمار تو


    از سر مستی عشق گفتم یار منی

    ور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو


    بر دل من خط توست مهر الست و بلی

    منکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو


    گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او

    رفت نمکسودوار سوی نمکسار تو


    دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفت

    های از این کش مکش‌های از این کار تو


    خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان

    در دل تن عشق دل در دل دلدار تو


  11. #8
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سیر نیم سیر نی از لب خندان تو


    ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو


    هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش

    جان منی چون یکی است جان من و جان تو


    تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب

    دور بگردان که من بنده دوران تو


    پیش کشی می‌کنی پیش خودم کش تمام

    تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو


    گر چه دو دستم بخست دست من آن تو است

    دست چه کار آیدم بی‌دم و دستان تو


    عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا

    تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو


    گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم

    تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو


    گفت که هم بر دری واقف و هم در بری

    خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو


    خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان

    تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو


  12. #9
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو


    ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو


    ای شه و سلطان ما ای طربستان ما

    در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو


    نرگس خمار او ای که خدا یار او

    دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو


    ای شده از دست من چون دل سرمست من

    ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو


    عید بیاید رود عید تو ماند ابد

    کز فلک بی‌مدد چون برهیدی بگو


    در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر

    زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو


    می‌کشدم می به چپ می‌کشدم دل به راست

    رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو


    می به قدح ریختی فتنه برانگیختی

    کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو


    شور خرابات ما نور مناجات ما

    پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو


    ماه به ابر اندرون تیره شده‌ست و زبون

    ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو


    ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد

    چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو


    عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی

    گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو


    مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم

    عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو


  13. #10
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای سر مردان برگو برگو


    وی شه میدان برگو برگو


    ای مه باقی وی شه ساقی

    جان سخن دان برگو برگو


    قبله جمعی شعله شمعی

    قصه ایشان برگو برگو


    ای همه دستان ساقی مستان

    راز گلستان برگو برگو


    هم همه دانی هم همه جانی

    خواجه دیوان برگو برگو


    آب حیاتی شاخ نباتی

    نکته جانان برگو برگو


    غم نپذیری خشم نگیری

    ای دل شادان برگو برگو


    خسرو شیرین بنشین بنشین

    راه سپاهان برگو برگو


    دل بشکفتی خیلی و گفتی

    باز دو چندان برگو برگو


    آن می صافی جام گزافی

    درده و خندان برگو برگو


    یار ربابی هر چه که یابی

    حرمت ایمان برگو برگو


    نی بستیزی نی بگریزی

    بی‌سر و پایان برگو برگو


صفحه 9 از 84 نخستنخست 123456789101112131415161718192021222324252627282959 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •