مشاهده RSS Feed

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

نجمه زارع

به این مطلب امتیاز بدهید
نقل قول نوشته اصلی توسط *Croon* نمایش پست ها
غزل (1)

...و اي بهانه ي شیرین تر از شکرقندم

به عشقِ پاك کسی جز تو دل نمی بندم

به دین این همه پیغمبر احتیاجی نیست

همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه اي که می گذرد

گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مراکمک کن از این پس که گام هاي زمین

نمی برند و به مقصد نمی رسانندم

همیشه شعر سرودم براي مردم شهر

ولی نه! هیچ کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه ي این شعرِ خوب باور کن

که در سرودن این شعرها هنرمندم

غزل(2)

خبر به دورترین نقطه ي جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ي جهان برسد

گلایه اي نکنی بغض خویش را بخوري

که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه! نفرین نمی کنم... نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

غزل(3)

همین دقیقه، همین ساعت... آفتاب، درست

کنار حوض، کمی سایه داشت روز نخست

تو کنجِ باغچه، گل هاي سرخ می چیدي...

پس از گذشتن یک سال یادم است درست

ببین چگونه برایت هنوز دلتنگ است

کسی که بعدِ تو یک لحظه از تو دست نشست

چه قدر نامه نوشتم... دلم پر است چه قدر

امید نیست به این شعرهاي ساده ي سست

دوباره نامه ي من... شهر بی وفا شده است

چه خلوت است در این روزها اداره ي پست!
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات