مشاهده RSS Feed

دسته بندی نشده

مطالب بدون دسته بندی

  1. داستان پیرزن و کارمند پست

    توسط در تاریخ 2012/09/23 در ساعت 09:30 (باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…)
    نقل قول نوشته اصلی توسط *Croon* نمایش پست ها
    داستان پیرزن و کارمند پست

    یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد،

    متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

    با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

    در نامه این طور نوشته شده بود :

    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  2. يك ساعت ويژه(داستان)

    توسط در تاریخ 2012/09/23 در ساعت 09:29 (باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…)
    نقل قول نوشته اصلی توسط *Croon* نمایش پست ها
    يك ساعت ويژه

    مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد

    كه در انتظار او بود:

    ‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

    ‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟

    ‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

    مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  3. آن سوي پنجره (جالبه حتما بخونید)

    توسط در تاریخ 2012/09/23 در ساعت 09:29 (باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…)
    نقل قول نوشته اصلی توسط *Croon* نمایش پست ها
    آن سوي پنجره

    در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت

    او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود ه يچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساع ت
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  4. راز خوشبختي

    توسط در تاریخ 2012/09/23 در ساعت 09:28 (باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…)
    نقل قول نوشته اصلی توسط *Croon* نمایش پست ها
    راز خوشبختي

    تاجري پسرش را براي آموختن راز خوشبختي نزد خردمندي فرستاد . پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر

    فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي كرد. به جاي اينكه با يك مرد مقدس روب ه رو شود وارد تالاري شد
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  5. سخاوت

    توسط در تاریخ 2012/09/23 در ساعت 09:28 (باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…)
    نقل قول نوشته اصلی توسط *Croon* نمایش پست ها
    سخاوت

    پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يك « يك بستني ميوه اي چند است
    ؟ » : ليوان آب برايش آورد . پسر بچه پرسيد

    پسر بچه دستش را در جيبش برد و .« ۵۰ سنت » : پيشخدمت پاسخ داد « يك بستني ساده چند است
    ؟» : شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد

    در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت « ۳۵ سنت » : با عصبانيت پاسخ داد
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده