مطالب بدون دسته بندی
نوشته اصلی توسط *Croon* اينجا هم همينطور!!! پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت مي كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد: هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟ پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: مزخرف ! پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور! ...
نوشته اصلی توسط *Croon* هديه تولد مردي دختر سه ساله اي داشت. روزي مرد به خانه آمد و ديد كه دخت رش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت ...
نوشته اصلی توسط *Croon* يك سِنت پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد. او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد. اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد. او در مدت زندگيش، ...
نوشته اصلی توسط *Croon* سرباز روس تابستان ۱۹۴۵ ، كوچه اي در برلين: دوازده زنداني ژند هپوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آ نها را به جايي بر اي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند. ناگهان از قضا، زني ...
نوشته اصلی توسط *Croon* راه بهشت مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را كشت . اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت . گاهي مدت ها طول مي كشد تا مرد هها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ...