شعری از شهریار برای کسانی که مادرشان هنوز زنده است: آهسته باز از بغل پلهها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هالهای سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگی ما همه جا وول میخورد هر کنج خانه صحنهای از داستان اوست در ختم خویش هم به سر کار خویش بود بیچاره مادرمهر روز میگذشت از این زیر پلهها آهسته تا به هم نزند خواب ناز من امروز هم گذشت در باز و بسته شدبا پشت خم از این بغل کوچه ...
سال دیگر، یا نمی دانم کدامین سال از کدامین قرن، باز یک شب، یک شب سرد زمستانی ست. یک شب کولاک، بادبرف و سوز وحشتناک لیک سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم از سماور، از چراغ، از کپه آتش، ازنفسها، دودها، دم ها، وز دم انبوه آدم ها گرچه می بینند و می دانند ...
خوان هشتم... یادم آمد، هان، داشتم میگفتم: آنشب نیز سَورتِ سرمایِ دی بیدادها می کرد. و چه سرمائی، چه سرمائی! باد برف و سوز وَحشتناک. لیک، خوشبختانه آخِر، سرپناهی یافتم جائی. گرچه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس؛ قهوه خانه گرم و روشن بود، همچون شرم. گرم، ...
گفتمش شیرینترین آواز چیست ؟ چشم غمگینش به رویم خیره ماند قطره قطره اشكش از مژگان چكید لرزه افتادش به گیسوی بلند زیر لب غمناك خواند ناله زنجیرها بر دست من گفتمش آنگه كه از هم بگسلند خنده تلخی به لب آورد و گفت آرزویی دلكش است اما دریغ بخت شورم ...
هله، نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد نهلد کشته خود را، کُشد آن گاه کِشاند چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ...