آدمک
توسط در تاریخ 2012/09/28 در ساعت 15:57 (352 نمایش ها)
سال دیگر، یا نمی دانم کدامین سال
از کدامین قرن،
باز یک شب، یک شب سرد زمستانی ست.
یک شب کولاک،
بادبرف و سوز وحشتناک
لیک
سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
از سماور، از چراغ، از کپه آتش،
ازنفسها، دودها، دم ها،
وز دم انبوه آدم ها
گرچه می بینند و می دانند آن انبوه
کانکه اکنون نقل می گوید
از درون جعبه جادوی فرنگ آورد،
گرگ - روبه طرفه طراری ست افسونکار
که قرابت با دو سو دارد،
مثل استر، مثل روبهگرگ، خو کفتار،
از فرنگی نطفه، از ینگی فرنگی مام،
اینت افسونکارتر اهریمنی طرار؛
گرچه آن انبوه این دانند،
باز هم اما
گرد پر فن جعبه ی جادوش- دزد دین و دنیاشان -
همچنان غوغا و جنجال ست.
راست پنداری که این محتال بیگانه
آن گرامی نازنین، پارینه نقّال ست
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده،
مانع از دیدار آنسو شان
پرنیانی آبگین پرده،
قهوه خانه، همچنان هنگامه ی آن دزد جادو گرم
آه،
شرمم آید، شرم
درسکنجی، در کنار پنجره، نقال پارینه،
سوت و کور و سرد و افسرده،
منتشایش چون ستونی متکای دست، دستش زیر پیشانی،
خشمگین و خاطر آزرده،
روی تخت قهوه خانه، دور ازآن جنجال،
قوز کرده، سر به جیب پوستین خود فرو برده،
زآن دروغین جلوه ها و آُن وقاحتها
خاطرش غمگین:
در دلش طوفانی از نفرین و نفرتها،
جعبه ی جادوی طرّار فرنگان همچنان گرم فسونسازی
وپراکندن فریب و چربک اندازی:« راستین چند و چونها بشنو از نقال امروزیناز سکنج حسرتش خاموش،
قصه را بگذار،
قهرمان قصهها با قصهها مرده ست.
دیگر اکنون دوری و دیری ست
کاتش افسانه افسرده ست
بچه ها جان بچه های خوب!
پهلوان زنده را عشق ست.
بشنوید ازما، گذشته مرد،
حال را، آینده را عشق ست.
بشنوید این پهلوان زنده را عشق است.
ای شمایان دوستدار مردگانیها،
دیگر اکنون زندگی ما، زنده مایانیم
ما، که می بینید و می دانید
ما، که می گویند و می خوانید
و ای شمایان دوستدار پهلوانیها،
سام نیرم، زال زر مائیم،
رستم دستان و سهراب دلاور نیز،
ما فرامرزیم، ما برزو
شهریار نام گستر نیز... »
خسته از این چربک و جنجال
دارد اینک می رود، تنها
زین قدیمی قهوه خانه، آن کهن آن راستگو نقال.
بر بخار بی بخاران، روی شیشه ی در،
- باسرانگشتی که گرید ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال-
نقش بندد یادگار نفرت و خشمش:
نقشی از یک آدمک با پیکری سیال.
من نمی دانم
آدمک بر شیشه، با آن حال و منوال،
نقش آن حرافک جادوست،
یاحریفانی که هوش و گوششان با اوست؟
ای دریغا، با چه هنجاری
در چه تصویری تجلی کرده ای امروز،
رستم ، ای پیر گرامی، پور مسکین زال!
از سراپایش عرق ریزد،
آه،
بسکه هو گفتهست و حق کرده ست.
هوله حاضر کن، نچاید، هی
آدمک کلی عرق کرده ست.




