با پادشاهان نشستن ازين روی خطر نيست که سر برود، که سری است رفتنی، چه امروز چه فردا. اما ازين رو خطر است که ايشان چون درآيند و نفْسهای ايشان قوت گرفته است و اژدها شده، اينکس که به ايشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ايشان قبول کرد لابد باشد که بر وفق ايشان سخن گويد و رايهای بد ايشان ...
- همدیگر را نیکنیک میباید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیکنیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بَر میدهند اوصاف اصلی ایشان نیست. شخصی گفت که: «من فلان مرد را نیک میشناسم و نشان او بدهم.» گفتند: «فرما.» گفت: «مُکاری (*) من ...
آدمی را خیالِ هر چیز با آن چیز میبرد: خیال باغ به باغ میبرد و خیالِ دکّان به دکّان، اما درین خیالات تزویر پنهان است. نمیبینی که فلان جایگاه میروی، پشیمان میشوی و میگویی: «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود.» پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات ...
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنت طوق نفسهمچو دیو از وی فرشته می گریخت بهر نانی چند آبِ چشم ریختگرچه یک مو بُد گنه کاو جُسته بود لیک آن مو در دو دیده رُسته بودبود آدم دیده ی نور قدیم موی در دیده بُوَد کوهِ عظیمگر در آن آدم بکردی مشورت در پشیمانی نگفتی معذرتزآنکه با عقلی چو عقلی جفت شد مانعِ بد فعلی و بد گفت شدنفس با نفس دگر چون یار شد عقل جزوی عاطل و بیکار شدچون ز تنهایی تو نومیدی شوی زیر سایه ی یار خورشیدی شویرو بجو یار خدایی ...