مشاهده RSS Feed

تمام مطالب وبلاگ

  1. با پادشاهان نشستن

    با پادشاهان نشستن ازين روی خطر نيست که سر برود، که سری است رفتنی، چه امروز چه فردا. اما ازين رو خطر است که ايشان چون درآيند و نفْسهای ايشان قوت گرفته است و اژدها شده، اين‌کس که به ايشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ايشان قبول کرد لابد باشد که بر وفق ايشان سخن گويد و رايهای بد ايشان ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  2. دیدن و دانستن، آن است!

    - همدیگر را نیک‌نیک می‌باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک‌نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بَر می‌دهند اوصاف اصلی ایشان نیست. شخصی گفت که: «من فلان مرد را نیک می‌شناسم و نشان او بدهم.» گفتند: «فرما.» گفت: «مُکاری (*) من ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  3. دیدن و دانستن، آن است!

    - همدیگر را نیک‌نیک می‌باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک‌نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بَر می‌دهند اوصاف اصلی ایشان نیست. شخصی گفت که: «من فلان مرد را نیک می‌شناسم و نشان او بدهم.» گفتند: «فرما.» گفت: «مُکاری (*) من ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  4. مفروش خویش ارزان!

    آدمی را خیالِ هر چیز با آن چیز می‌برد: خیال باغ به باغ می‌برد و خیالِ دکّان به دکّان، اما درین خیالات تزویر پنهان است. نمی‌بینی که فلان جایگاه می‌روی، پشیمان می‌شوی و می‌گویی: «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود.» پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  5. شعری از مولانا در باب دوستی

    یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
    شد فراق صدر جنت طوق نفس
    همچو دیو از وی فرشته می گریخت
    بهر نانی چند آبِ چشم ریخت
    گرچه یک مو بُد گنه کاو جُسته بود
    لیک آن مو در دو دیده رُسته بود
    بود آدم دیده ی نور قدیم
    موی در دیده بُوَد کوهِ عظیم
    گر در آن آدم بکردی مشورت
    در پشیمانی نگفتی معذرت
    زآنکه با عقلی چو عقلی جفت شد
    مانعِ بد فعلی و بد گفت شد
    نفس با نفس دگر چون یار شد
    عقل جزوی عاطل و بیکار شد
    چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
    زیر سایه ی یار خورشیدی شوی
    رو بجو یار خدایی ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده