شعری از مولانا در باب دوستی
توسط در تاریخ 2012/09/28 در ساعت 15:27 (406 نمایش ها)
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنت طوق نفسهمچو دیو از وی فرشته می گریخت
بهر نانی چند آبِ چشم ریختگرچه یک مو بُد گنه کاو جُسته بود
لیک آن مو در دو دیده رُسته بودبود آدم دیده ی نور قدیم
موی در دیده بُوَد کوهِ عظیمگر در آن آدم بکردی مشورت
در پشیمانی نگفتی معذرتزآنکه با عقلی چو عقلی جفت شد
مانعِ بد فعلی و بد گفت شدنفس با نفس دگر چون یار شد
عقل جزوی عاطل و بیکار شدچون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایه ی یار خورشیدی شویرو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی خدا یار تو بودآنکه بر خلوت نظر بردوخته است
آخر آن را هم ز یار آموخته استخلوت از اغیار باید نه ز یار
پوستین بهر دی آمد نه بهارعقل با عقل دگر دو تا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شودنفس با نفسِ دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شودیار چشم توست ای مردِ شکار
از خس و خاشاک او را پاک دارهین به جاروب زبان گردی مکن
چشم را از خس ره آوردی مکنچونکه مؤمن آینهی مؤمن بود
روی او زآلودگی ایمن بودیار آیینه است جان را در حَزَن
در رخ آیینهی جان دم مَزنتا نپوشد روی خود را در دَمَت
دَم فرو خوردن بباید هر دَمَتکم ز خاکی؟ چونکه خاکی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافتآن درختی کاو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکُفتدر خزان چون دید او یار خلاف
در کشید او رو و سر زیر لحافگفت یار بد بلا آشفتن است
چونکه او آمد طریقم خفتن استپس بخسبم باشم از اصحاب کهف
به ز دقیانوس باشد خواب کهفیقظه شان مصروف دقیانوس بود
خوابشان سرمایه ی ناموس بودخواب بیداری است چون با دانش است
وای بیداری که با نادان نشست(مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۱۵ الی ۳۹)




