سوز دل بزن که سوز دل من به ساز میگوئی ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی مگر حکایت پروانه میکنی با شمع که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین گهی ز شور و گه از شاهناز ...
شب فراگیر است ومن ملول ملول از سکوت ،سکوت سنگین نگران به پایان شب در انتظار شفق در انتظار طلوع سپیدی گویی شب قصد رفتن نمی داند گر چه گویند شب رفتنی است طلوع بود یا فریب گویی فریبم می دهد ...
مردمی که ققنوس خود رابه آتش می کشد تا دمی آسوده بیاساید آسوده است اما آسوده از دانایی غافلند، غافل از غفلت غافل از تاریکی وظلمت غافل از عمری با شب بودن با شب زیستن،وبا شب سرودن همراه شب نواختن وگریستن ...
...
نوشته اصلی توسط *Croon* کــــــــــــــــآش میــــــــ شد آدمــــــــــــــ گــــــآهی به اندازه ی نـیــآز، بمیـــــرد!!! بعد بلند شــــــود آهستــــه آهستــــــــه خــــــــاک هایش را بتکــــــــاند گردھایش بماند اگــــــــر دلش خواست، ...