مشاهده RSS Feed

ya ali

اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم اين فخرم بش كه پروردگارم تو باشيتو آنچناني كه من دوست دارمپس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان آمين

  1. افسانه‌ی گرشاسپ

    روزی چون روزهای دیگر بود. زندگی مزه ی کلوچه می داد. زمین زیر نور دلچسب آفتاب نشسته بود. زمین می گفت :- به چه هوایی!گله ها به چرا رفته بودند. مردم کارشان را در کشتزارها آغاز کرده بودند. آسمان می گفت :- به چه زمینی!در چنین روز خوشی، دل گرشاسپ گرفته بود. گرشاسپ دلاورترین دلاور زمین بود، او تنهاترین آدم زمین بود، تنهایی گرشاسپ بزرگ بود، چون دشتهای گسترده، چون خود گرشاسپ. گرشاسپ ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  2. با خداتر!

    با خداتر!

    جاده و عبور باد ماه مهر
    کوه‌های قد بلند غرق مه
    صبح، خنده می‌زند به روی دشت
    با صدای گوسفندهای ده

    من کنار یک درخت سبز و شاد
    تکیه داده ام به سایه های او
    باد می‌خورد به موی شاخه ها
    برگ می‌چکد به زیر پای او

    چشم‌های شاد و کودکانه‌ام
    می‌دوند تند و تیز هر طرف
    تا که چشم کار می‌کند، درخت
    تا که چشم کار می‌کند، علف

    پدر نگاهم این درخت و دشت و باد
    هدیه‌ای قشنگ از خدای ماست
    دیدنی‌تر از ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  3. زندگی

    مادر مى‌بافه

    پسر مى‌جنگه

    به نظر مادره این وضع خیلى طبیعیه.

    - پدره چى؟ اون چیکار مى‌کنه؟

    - پدره کار مى‌کنه:

    زنش مى‌بافه

    پسرش مى‌جنگه

    خودش کار مى‌کنه

    به نظر پدره این وضع خیلى طبیعیه.

    - خب، پسره چى؟

    پسره اوضاعو چه جور مى‌بینه؟

    - پسره هیچى، هیچى که هیچى:

    پسره، ننه‌اش مى‌بافه، باباش کار مى‌کنه، خودش مى‌جنگه

    جنگ که تموم شد

    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  4. در مرگ، بسیار، یک می‌شود...

    اشعاری از رابیند رانات تاگور
    آواز پرندهپژواک فروغ بامدادی استباز آمده از خاک.*درخت‌هامثل آرزوی زمینروی نوک پنجه پا ایستاده‌اندتا به آسمان نگاه کنند.*قطره‌های بارانبوسه بر خاک می‌زدندو به نجوا می‌گفتند:«مادر! ما بچه‌های غربت‌کشیده توئیمکه از آسمان‌ به آغوش توبرگشته‌ایم.»*خدانه برای خورشیدنه برای زمین،بلکه برای گل‌هایی که برای ما می‌فرستدچشم به راه پاسخ است.*گریه کنی اگرکه آفتاب را ندیدیستاره‌ها را همنمی‌بینی.*هستی آن‌چه به چشمت نمی‌آید،چیزی که می‌بینی سایه توست.*آنها که فانوس‌شان راپشت ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  5. مثنوی عقاب

    گشت غمناک دل و جان عقاب
    چو ازو دور شد ایام شباب
    دید کش دور به انجام رسید
    آفتابش به لب بام رسید
    خواست چاره ناچار کند
    دارویی جوید و در کار کند
    صبحگاهی زپی چاره کار
    گشت بر باد سبک سیر سوار
    گله آهنگ چرا داشت به دشت
    ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت
    و آن شبان بیم
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده